ماهي آزاد درياي خزر ( كورا )

ماهي آزاد درياي خزر ( كورا )

ماهي آزاد درياي خزر ( كورا )
Salmo trutta caspius
(Kessler, 1870)
ترجمه : ابراهيم بيگتن
كارشناس شيلات ايران

آزادماهيان از با ارزش ترين گونه هاي آبزي مي باشند كه در اغلب نقاط جهان پراكندگي گسترده اي دارند، اين ماهيان اغلب متعلق به مناطق سردسيري و يا معتدله مي باشند، و به همين جهت به آنها ماهيان سرد آبي اطلاق مي گردد ، خانواده آزاد ماهيان داراي 7 جنس و حدود 30 گونه مي باشد يكي از اين 7 جنس salmo است كه salmo trutta يا قزل آلاي قهوه اي جزء مهمترين گونه ها ي آن مي باشد ، زير گونه اي از قزل آلاي قهوه اي به نام ماهي آزاد درياي خزر Salmo trutta caspius معروف است ، اكثر آزاد ماهيان گونه هاي با ارزش تجاري هستند ماهي آزاد درياي خزر بدليل گوشت خوشمزه و لذيذ داراي ارزش تجاري بالايي مي باشد ، اين گونه بزرگترين نمونه از قزل آلاي دريايي است كه در مواردي با وزن بيش از 45 كيلوگرم در زمان مهاجرت تخم ريزي در رودخانه منتهي به درياي خزر ( رودخانه كورا در كشور آذربايجان ) صيد شده است.( نفيسي ،م . 1385 )
معرفي ماهي آزاد درياي خزر
1– تاكسونومي
رده بندي سيستماتيك ماهي آزاد به شرح زيراست :
شاخه : Chordata
رده :Osteichthyes
راسته :Salmoniformes
خانواده : Salmonidae Rafinesque , 1815 جنس:Salmo Linnaeus, 1758
گونه : Salmo trutta Linnaeus, 1758
نام هاي متداول اين ماهي: اين ماهي را روس ها به نام kaspiiskiy loso در كشور قزاقستان به نام kaspiy albarty ، در تركمنستان Kaspi azatmahysy (kumja) ، در آذربايجان gyzyl balyg , azatmai,karagez,albat, ، در انگلستان ‍Caspian trout و در ايران , Azat-mae ناميده مي شود.
2- مشخصات عمومي
ماهي آزاد يك ماهي درشت كه داراي بدني كشيده و دوكي شكل وداراي پوزه اي تيزمي باشد رنگ بدن در دوطرف بدن روشن است و قسمت پشتي بدن ماهي و قسمت فوقاني سر ماهي به رنگ تيره خاكستري است ، مشخصات اصلي اين ماهي همانند ديگر آزادماهيان مي باشد ، لكه يا خالهاي تيره نامنظم به شكل ضربدر بر روي قسمت فوقاني و اطراف بدن ماهي مشاهده مي شود اين ماهي داراي دهان انتهاي بزرگ و دندان ها به سمت بالا رشد يافته است ، در خط جانبي داراي 170-133 عدد فلس مي باشد ،. به طور كلي 21 تا 24 آبشش( زائد هاي كمان برانشي ) آن روي اولين آبشش قرار دارد ، و زائده هاي پيلوري شكل آن 47 تا 57 عدد است . (مهره ها ي آن 54 تا 58 عدد است )
شكل هاي درون گونه اي : اشكال ذخاير بومي ماهي آزاد خزر محدود شده به برخي رودخانه محلي مانند ( كورا ، سمور ، يالاما و ديگر رودخانه ها ) كه اين ها از نظر مشخصات ظاهري ( ريخت شناسي )، سن بلوغ ، زمان توليد مثلي (تخم ريزي ) با همديگر متمايز و متفاوت هستند Derzhavin,1949;Kazancheev,1981) ).
Dorofeeva در سال 1967 مشخص كرد كه ماهي آزاد كورا ( Kumzha ) يك زير گونه جدا از ماهي آزاد درياي خزر ( كسلر ، Kessler ) بوده كه قرار گرفتن آزاد ماهي خزر در ميان ساير زير گونه هاي آزاد ماهيان با هم ملحق ويكسان شده اند (,1967 Dorofeeva ) .
نمونه هاي منسوبي : گونه اي كه جزء رده اين ماهي محسوب مي شود زير گونه S.trutta labrax (Pallas, 18134) و , S.trutta ezenami Berg , 1948 – Eizenam trout Blak Sea trout:است .
3-پراكنش زيرگونه ها در درياي خزر:
ماهي ازاد عموما در سواحل درياي خزر از رودخانه ترك ( Terek) گرفته تا سپيد رود و به ندرت در نواحي شمالي درياي خزر ، يافت مي شود ، اين ماهي در رودخانه هاي ترك ، كورا ، سپيد رود و ساير رودخانه هاي كوچك سواحل غربي و جنوبي درياي خزر مهاجرت و تخم ريزي مي كند.
وضعيت پراكنش اين ماهي بر اساس كتاب قرمز داده هاي بين المللي. "IUCN " توصيف نشده است ،وضعيت پراكنش اين ماهي در كتاب قرمز داده هاي ملي : در كتاب قرمز داده هاي كشور قزاقستان و تركمنستان آمده است .
نخستين گزارش براي درياي خزر : توسط پالاس و رايز در سال 1771 انجام گرفته است ، توصيف مجدد اين زير گونه در سال 1967 توسط آقاي دوروفيوا صورت پذيرفت .

Salmo trutta caspius


ويژگي عمومي زير گونه:
از نظر اكولوژي درگروه طبقه بندي نگتونها قرار دارد و جزء ماهيان مهاجر رود كوچ ( آنادروموس ) است.واز نظر مبدا زيستي آقاي برگ ( Berg ) در سال 1948 منشا قطبي بودن قزل آلاي خزر را مطرح كرد و آقاي درژاوين (Derzhavin ) در سال 1929 منشا زيستي اين ماهي را به عنوان گونه هاي آب شيرين مطرح نموده بود
پراكندگي : بومي درياي خزر
زيستگاه : اين گونه در نواحي ساحلي و در ا عماق 40تا 50 متر ازسطح آب يافت مي شود .
مهاجرت : از نظر مهاجرت جزء گونه هاي رودكوچ ( آنادرم ) محسوب مي شود كه از كرانه هاي ايران گرفته تا ساحل داغستان مهاجرت مي كنند ،ماهيان علامت گذاري شده در مصب رود هاي يالمه و كيرانچي يعني 300 كيلومتر دورتر از محل رهاسازي صيد شدند .
عوامل محيطي غير زنده
شوري :جزء گونه هاي لب شور دريايي مي باشد ، بچه ماهي هاي 6 ماهه قادر به تحمل شوري آب تا 6 درصد و ماهيان 14 تا 16 ماهه، شوري 12 درصد را تحمل مي كنند ، ماهيان بالغ در شوري حداكثر 13 درصد خزر نيز مشاهده شده اند.( قرار گرفته اند )
دما : جزء گونه ها ي سرد آبي مي باشد .
توزيع عمودي : در اين توزيع جزء زير گونه هاي stenobathic قرار مي گيرند به طوري كه در اعماق زير 40 تا 50 متري دريا مشاهده شده است .
ارتباط با شرايط اكسيژني : جزءزيرگونه هاي Oxyphilic قرار دارند.و در نواحي كه غلظت اكسيژن بالاست زندگي مي كنند .
تغذيه :
نوع تغذيه : جزء زيرگونه ها كه از شكار تغذيه مي كنند.( رفتار تغذيه اي : شكارچي )
رژيم غذايي : ماهي آزاد از ماهيان شكارچي و درنده است ، ماهيان در زمان جواني از سخت پوستان تغذيه مي كنند ، غذاي اصلي ماهيان بالغ شامل شگ ماهيان كوچك ، كيلكاو ماهيان پهلو نقره اي و شاه ماهيان جوان ( از خانواده شگ ماهيان ) مي باشد .
منبع غذايي : نامحدود
توليد مثل :
نوع توليد مثل : جنسي
مناطق توليد مثل : قبل از احداث سد بر روي رودخانه كورا ، مولدين به تعداد فراوان وارد رودخانه شده و به ‌مكان اصلي تخم ريزي طبيعي ماهي آزاد در مناطق بالا دست Aragvi ,Alazan ,Akera و نزديك به 1000 كيلومتردورتر ازمصب رودخانه مهاجرت كرده و تخم ريزي مي نمودند، اما امروزه ماهي آزاد ناحيه كورا به صورت محدود به نيروگاه آبي سد Varvrinskaya ( 600 كيلومتر دورتر ) مي رسند و در مناطق ...... Samur , Terek , Astarachai , Lenkoranchai تخم ريزي مي كنند . ، تخم ريزي در نواحي كم عمق وبستر هاي شني و ماسه اي ، سنگريزه اي صورت مي گيرد.
دوره توليد مثل : مهاجرت مولدين به سوي رودخانه كورا از اوايل نوامبر تا فوريه صورت مي گيرد دامنه دماي آب در زمان مهاجرت توليد مثلي نسبتا كسترد ه است گرچه عمده ماهيان مولد ( نزديك 75 درصد ماهيان بالغ نبوده و يا اندام تناسلي آنان كامل نشده است ) در ماه هاي نوامبر و دسامبر در دماي نسبتا پائين 2/8تا 8/12 سانتي گراد وارد رودخانه ها مي شوند ، تخم گذاري يك سال بعد در ماه اكتبر آغاز شده و در اوايل ژانويه به پايان مي رسد تخم ها در كف آب رها شده و در زير خاك دفن مي گردند ، دوره جنيني تخم ها حدود 30 تا 50 روز طول مي كشد پس ازتخم ريزي ، مولدين ميمرند ( در رودخانه كورا ) (آزاد ماهيان كه در ديگر رودخانه ها تخم ريزي مي كنند به دريا باز مي گردند ).
هم آوري : ميزان هم آوري اين ماهي محدود بوده و كمتر از ديگر خانواده آزاد ماهيان مي باشد به طوري كه هر ماهي مولد ماده از 1/2 تا 5/13 * 10 تخم در ميان جمعيت گونه هاي رودخانه كورا و 5/9 * 10 تخم در جمعيت يالاما و 1.7* 10 تخم در جمعيت لنكرون متغيير است .
فاكتورهاي محدود كننده :
1- كاهش توليد مثل طبيعي ( تعداد اندك مولدين ).
2- از بين رفتن و محدوديت مكان هاي تكثير طبيعي.
3- تهديد گل ولاي و شرايط آبي ناپايدار (نوسانات جريان آب و سرعت جريان آب منجر به كاهش وضعيت فيزيولوژي توليد مثل مي شود و برخي مواقع تخم ها در شن و گل و لاي مدفون مي شوند) .
تاريخچه زيستي و تكامل :
مراحل تاريخچه زيستي : به طور كلي سه دوره تكاملي بيان شده است : دوره جنيني ، دوره لاروي و دوره نوزادي .دوره نوزادي شامل دو مرحله است ، دوره مهاجرت به رودخانه و مرحله تغذيه در دريا .
تاثير عوامل محيطي :اين ماهي به تغييرات محيطي به ويژه به آلودگي آب حساس است آسيب پذير ترين مرحله زيستي ، مرحله رشد ونمو و تكامل جنيني است زيرا تخم ها در معرض عوامل مخرب غير زنده مانند ( آلودگي آب ، كاهش شديد دبي آب و .... ) و يا عوامل مخرب زنده( مانند صيد و شكار تخم ها توسط ماهيان و بي مهرگان ) قرار مي گيرند .
سن بلوغ : در شرايط طبيعي توليد مثل ، سن بلوغ ماهيان آزاد در رودخانه كورا 4 تا 9 سال ، در رودخانه Samur بين 3 تا 5 سال و به ندرت در 2 سالگي ( در ناحيه Yalama ) بالغ مي شوند ، ماهيان نرگاه درشرايط ساحل رودخانه ها در يك سالگي نيز بالغ مي شوند .

جدول مشخصات طول به سن ماهي آزاد درياي خزر د رزيستگاه هاي مختلف


شرايط دمايي:تخم ماهي آزاد در دماي 8/5 تا 8/12 درجه سانتي گراد هچ مي شود .
ويژكي كمي رشد :
ميزا ن رشد ماهيان در سال نخست زندگي زياد است ، بچه ماهيان آزاد دررودخانه كرانچي در فصل زمستان با طول 8/13 الي 7/22 سانتي متر و وزن 24 تا 102 گرم مشاهده شده اند، رشد اصلي در دريا اتفاق افتاده است ، وزن متوسط ماهي آزاد صيد شده دررودخانه كورا 13 كيلوگرم ، رودخانه ولگا 7/8 كيلو گرم ، رود ترك 2/7 كيلوگرم ، رود سمور 9/3 كيلو گرم ، رود كرانچي 6/2 كيلوگرم و رود يالمه 4/2 كيلوگرم گزارش شده است . حداكثر وزن ماهي آزاد كورا صيد شده 51 كيلوگرم بوده است .

ساختار جنسي ( نسبت جنسي ): ماهيان ماده حدود 90 درصد صيد هاي تجاري را شامل مي شود .
نسبت طول به وزن : در طي سال هاي 1940 تا 1950 اندازه ماهيان بين 40 تا 130 سانتي متر و به طور متوسط 6/92 سانتي متر بود و وزن آنها بين 4/9 تا 5/29 و ميانگين 7/17 كيلوگرم بوده است اما امروزه اندازه ماهيان به 70 تا 96 سانتي متر و وزن در حدود 8 تا 9 كيلوگرم كاهش يافته است و هيچ ماهي با سن بالاتر از 6 سال در سبد صيد مشاهده نمي شود امروزه جمعيت اصلي ماهيان بين سنين 3 تا 6 سال در نظر گرفته مي شود .
خصوصيات كمي : ماهي آزاد درياي خزر زير گونه هاي با جمعيت اندك هستند .
روند جمعيت :كاهش در تعداد جمعيت مشاهده شده است ، امروزه ذخايرارزشمند اين گونه بدليل صيد بي رويه و غير قانوني ( قاچاق) به شدت كاهش يافته است .
روابط بين گونه اي :ماهي آزاد اساسا از ماهيان دريايي كوچك تغذيه مي كند و تغذيه اين گونه روي اكوسيستم تاثير منفي نمي گذارد .
اهميت اقتصادي : ماهي آ‍زاد يك گونه تجاري و با ارزش اقتصادي بالاست .
وضعيت صيد و ذخاير ماهي آزاد :
ميزان صيد ماهي آزاد در طي سال هاي 1936 تا1939 بين 410 تا 620 تن سالانه مي رسيد امروزه ميزان صيد ثبت شده به چندين عدد( دو جين ) نمي رسد .
ابزار و ادوات و مناطق صيد : عمده صيد در زمان مهاجرت مولدين( فصل تخم ريزي ) در رودخانه ها و با تور هاي انتظاري دامگستر انجام مي گيرد.
عوامل مهم و تاثير گذار بركاهش جمعيت ماهي آزاد :
1- آلودگي هاي رودخانه و دريا بويژه آلودگي مخرب ناشي از مواد نفتي .
2- كاهش مكان هاي توليد مثلي ناشي از فعاليت هاي اقتصادي انساني .
3- صيد غير قانوني و قاچاق كه تاثير مهمي در روند كاهش ذخاير ماهي دارد .
روش ها و راه حل هاي حفاظت از ذخاير ماهي آزاد :
1-افزايش ميزان رهاسازي از توليد مراكز هچري ( تكثير مصنوعي )كه از راه هاي اساسي براي حفاظت گونه هاي است كه فاقد شرايط توليد مثل طبيعي مي باشند .
2- كنترل ورود آلودگي به دريا و همچنين كنترل صيد بي رويه و غير مجاز
منبع :
نفيسي، م – 1385 . راهنماي عملي تكثير و پرورش ماهي قزل آلاي رنگين كمان

References
Abdurakhmanov, Yu.A. 1962. Freshwater fish of Azerbaijan. Azerbaijan SSR AS Publishers
pp. 57-62
Berg L.S. 1923. On the origin of the northern elements in the Caspian fauna. Selected works.
Vol. 5, p.143
Berg, L.S. 1948. Freshwater fish of the USSR and adjacent states. Vol. 1. pp. 242-249.
Derzhavin, A.N. 1929. Kura fisheries and Mugani amelioration. News of Baku Ichthyological
Laboratory. Vol.2, 1.
Derzhavin, A.N. 1956. Kura fisheries. Azerbaijan SSR AS Publishers pp. 26-28
Dorofeeva, E.A. 1967. Comparative-morphological principles of the systematics of east
European salmons. J. Voprosy Ikhtiologii (Problems of Ichthyology). Vol. 1, 1:3-18.
Kavraiskii, F.F. 1897. Salmoniformes of the Caucasus and Transcaucasus. Caucasian Museum
Publishers. Issue 1. Tiflis.
Kazancheev, E.N. 1981. Fish of the Caspian Sea. Light Food Industry pp. 56-59
Tamarin E.N., I.B. Kyazimov and Z.M. Kuliev, 1989. Caspian salmon. In: Caspian Sea.
Ichthyofauna and commercial stocks. Nauka Press pp. 112-118
Compiled by:
Z.M.Kuliev (AzerNIRKh, Baku, Azerbaijan)
D.B.Ragimov (Institute of Zoology AS Azerbaijan, Baku)
http://www.caspianenvironment.org/biodb/eng/fishes/Salmo%20trutta%20caspius/main.htm (5 of 5)2005/12/05 11:04:55

www.shilat.com


جیره های غذایی تیلاپیا

جیره های غذایی تیلاپیا

ترجمه : حسین رنجبر

کارشناس مسئول بهداشت و تغذیه شیلات کرمانشاه

 تيلاپيا از دیرباز مورد توجه كشت غير متراكم آبزيان در كشور هاي جهان سوم بوده است به دلیل این که تغذيه با كيفيت پايين غذا و کوددهی حيواني بر ميزان تقاضا ی مصرف تیلاپیا موثربوده است، نحوه كشت غیر متراکم تيلاپیا به سرعت در حال تغییر است و امروزه روش های کشت متراکم ،منجر به رشد و توسعه بازارهای جهانی شده است. این جابجایی در روش کشت، منجر به افزایش کیفیت غذا و متعادل نمودن جیره های غذایی در مراحل مختلف زندگی و شرایط گوناگون کشت تیلاپیا شده است.

مراحل نغذیه شامل پیش آغازین، آغازین و رشد( متراکم و نیمه متراکم) می باشد.

خوراک تیلاپیای پیش آغازین

قابلیت هضم بالای غذا در این مرحله به افزایش نرخ رشد کمک می کند. الک کردن غذاها باعث می شود علاوه برمصرف بیشتر غذا کیفیت آب نیز حفظ شده و خسارت های ناشی از رسوب خاکه غذا نیز کم شود. چرا که تصفیه آب پر هزینه است و به صرفه نمی باشد.

نیاز های تغذیه ای ماهی درمرحله پیش آغازین

پروتئین خام

حداقل 45درصد

چربی خام

حداقل8 درصد

فیبر خام

حداقل 4 درصد

کلسیم

حداقل3 درصد

فسفر

حداقل7/0 درصد

 

خوراک تیلاپیای آغازین

بعد از انتقال لارو ها به سیستم پرورشی باروری و قابلیت سیستم، تعیین کننده میزان و نحوه تغذیه است. در واقع سلامت و رشد بچه ماهیان انگشت قد بسیار وابسته به تغذیه در مرحله آغازین است.

نیاز های تغذیه ای ماهی درمرحله آغازین

پروتئین خام

حداقل 40درصد

چربی خام

حداقل8 درصد

فیبر خام

حداقل 4 درصد

کلسیم

حداقل3 درصد

فسفر

حداقل7/0 درصد

 

خوراک تیلاپیا در مرحله رشد

جهت حداکثر رشد تیلاپیا لازم است میزان و ترکیب اسیدهای آمینه موجود در خوراک متعادل گردد اگرچه ترکیب پروتئین در جیره غذایی ارزش بالایی دارد حد متعادل پروتئن جیره جهت اقتصادی بودن تیلاپیا ضروری است. حد مناسب کاربردی تغذیه تیلاپیا وابسته به سیستم کشت و تراکم تولید است که در دوبخش سیستم های متراکم و نیمه مترکم متفاوت است.

خوراک تیلاپیا در مرحله رشد با کشت متراکم

تولید اقتصادی تیلاپیا در سیستم متراکم وابسته به باروری آب و ضریب تبدیل غذاست چراکه در سیستم های تولید در قفس و در سیستم های مدار یبسته ،منابع طبیعی تغذیه ای در دسترس نیست و جیره غذایی باید دربرگیرنده تمام نیاز های غذایی باشد و جیره های غذایی در استخر های با تراکم بالای تولید تیلاپیا ( بیش از 10000 کیلوگرم در هکتار )کاربرد دارد.

تغذیه تیلاپیا با غذاهای تجاری با کیفیت خوب بیشتر با میزان چربی بدن تیلاپیا قابل ارزیابی است. بنابراین نسبت ME: P در یک جیره غذایی اقتصادی باید متعادل بااشد.(تعادل نسبت انرژی متابولیک به پروتئین)

 

نیاز های تغذیه ای ماهی درمرحله رشد با کشت متراکم

پروتئین خام

حداقل 32درصد

چربی خام

حداقل8 درصد

فیبر خام

حداقل 5 درصد

کلسیم

حداقل3 درصد

فسفر

حداقل7/0 درصد

 

خوراک تیلاپیا در مرحله رشد با کشت نیمه متراکم

وضعیت در این سیستم ها بسیار به غذای طبیعی استخر از نظر وجود پلانکتون ها و غنای جانوری و باروری استخر بستگی دارد. غذا در این مرحله در مقایسه با سیستم متراکم باید شامل انرژی بیشتری باشد به همین دلیل نیاز پروتئینی تا 25 درصد کاهش می یابد تا اقتصادی ترین جیره غذایی به دست آید.

نیاز های تغذیه ای ماهی درمرحله رشد با کشت نیمه متراکم

پروتئین خام

حداقل 25درصد

چربی خام

حداقل4 درصد

فیبر خام

حداقل 7 درصد

کلسیم

حداقل3 درصد

فسفر

حداقل7/0 درصد

 

اندازه پلیت های غذایی در مراحل مختلف رشد تیلاپیا

نوع خوراک

وزن ماهی (گرم)

اندازه پلیت(میلی متر)

دفعات غذادهی روزانه

پیش آغازین

کمتر از 60

کمتراز2*

8-6 ***

آغازین

200-60

2**

8-6

رشد( سیستم متراکم)

بیش از 200

4**

5-3

رشد( سیستم نیمه متراکم)

بیش از 200

4**

2-1

*اندازه های متفاوت خوراک کرامبل اکسترود(00،0،1،1،2،3،4،5)

** پلیت های اکسترود

*** در 28 درجه سانتی گراد دفعات غذادهی بیشتر بهتر است زیرا به صورت طبیعی رفتارهای تغذیه ای و ظرفیت معدی بیشتر است.

 

میزان تغذیه تیلاپیا جهت حداکثر بهره برداری( درصد غذادهی)*

وزن ماهی(گرم)

درصد غذادهی در سیستم متراکم

درصد غذادهی در سیستم نیمه متراکم

15-0

15

10

60-15

8

5

100-60

5

3

200-100

3

2

300-200

25/2

5/1

500-300

2

4/1

بیش از 500

6/1

3/1

* نرخ تغذیه به صورت روزانه درصد وزن بدن است

 

منبع : www.shilat.com

پستانداران دریایی

 

پستانداران دریایی

خوک آبی، شیر آبی و گراز ماهی در فصل بهار یا تابستان جهت تولید مثل از آب بیرون می آیند و در محل مخصوص تجمع خوکهای آبی و دیگر پستانداران دریایی که حیوانات زیادی را در خود جا می دهد، جمع می شوند. با وجودیکه در آب به سرعت حرکت می کنند اما روی زمین به سختی حرکت می کنند. همیشه نرها از قلمرو دفاع می کنند، ماده ها بچه به دنیا می آورند و بعد از چند ماه به دریا باز می گردند.
img/daneshnameh_up/2/20/P_s_8.jpg


از نظرچگونگی تغذیه، پستانداران دریایی انواع مختلفی دارند. نهنگهای کوچک دریایی و نهنگهای علف خوار دریایی(که همگی به خانواده گاوهای دریا تعلق دارند) از علفهای دریایی تغذیه می کنند. خوکهای آبی، شیر ماهیها و گراز ماهی ها معمولا از ماهی ها سرپائیان و حلزونهای صدف دار تغذیه می کنند.

والها به دو دسته تقسیم می شوند:

1-والهای دنداندار مثل
دلفینها و عنبر ماهیها که ماهی و سرپائیان می خورند.
2-نهنگهای استخوان دار مثل نهنگ های آبی و نهنگهای مینک که از
پلانگتونها تغذیه می کنند.آنها پلانگتونها را بوسیله صفحه استخوانی که از آرواره بالایی آنها آویزان است تصفیه می کنند.

115 گونه پستاندار دریایی در همه اقیانوسهای جهان از
اقیانوس منجمد شمالی گرفته تا اقیانوسهای معتدل و استوایی، وجود دارد.

از انواع پستانداران دریایی:

فک خاکستری

img/daneshnameh_up/c/cc/P_s_6.jpg


این شناگر قهار و شیرجه زن ماهر می تواند بدون مراجعه به سطح آب و نفس کشیدن، حدود 20 دقیقه زیر آب باقی بماند. فک خاکستری تنهابرای مدت کوتاهی به خاطر تولید مثل به ساحل می آید و سپس با سختی بسیار، بوسیله باله هایش خود را به بالای ساحل می کشاند.

 

 ناروال


img/daneshnameh_up/9/99/P_s_2.jpg


این پستاندار دریایی متعلق به گروه والهای دنداان دار است. عضو دیگر این گروه وال بلوگا است . در آبهای سرد قطبی یافت می شود. عجیب ترین مشخصه ناروالها، عاج (دندان) پیچ خورده نیزه مانند بلند آنهاست که فقط در جنس نر مشاهده می گردد. این عاج، در حقیقت، دندان درازی است که از میان شکافی در لب بالایی رشد کرده است. 

 

 

 

نهنگ علفخوار
 
img/daneshnameh_up/1/14/P_s_7.jpg


این پستاندار بزرگ در آبهای کم عمق و لجنزارهای اقیانوس گرم، جایی که علفهای دریایی و پوشش های گیاهی دیگر دریایی فراوان است، زندگی می کند نهنگ علفخوار دارای دهانی خمیده به سمت پایین می باشد. آنها لبهای عضله ای دارند که برای چریدن روی گیاهان دریایی که در کف دریا رشد میکنند، بسیار سازگاری یافته است.آنها حیوانات تنهایی هستند که روی کف دریا می خوابند و هر دو دقیقه یک بار برای تنفس به سطح آب می آیند.

 
وال خلبان باله دراز

img/daneshnameh_up/b/b4/P_s_5.jpg


این پستانداران دریایی اجتماعی عظیم الجثه عضوی از خانواده دلفینهاست. وال خلبان نیز مانند دیگر دلفینها طعمه خود را بوسیله تعیین محل آن توسط پژواک صدای خود پیدا می کند.آنها صداهای بسیار دیگری نیز تولید میکنند، از جمله صدای سوت، جیرجیر، بمب بمب، و خرخر. والهای خلبان در گروههای اجتماعی کوچک زندگی می کنند که ممکن است به دیگر گروهها بپیوندند و دسته هایی بالغ بر 200 وال را تشکیل دهند. :

 

گراز دریایی

img/daneshnameh_up/a/a1/P_s_4.jpg

گراز هایی دریایی دومین عضو عظیم از گروه سیلها و شیر ماهی ها هستند. آنها حیواناتی اجتماعی هستند که در گروههای بزرگ گرد هم جمع می شوند و بر روی تکه های شناور یخ و یا سواحل صخره ای به استراحت می پردازند. آنها از عاجهای بلند خود برای بیرون آوردن صدفها جهت خوردن استفاده می کنند. عاجهای حیوان نر همچنین برای جذب و جلب جفت نقش مهمی دارد. هرچقدر عاجها بلندتر باشد، برای ماده ها جذاب تر خواهد بود.

منبع:

  • DK multi media


 

تاريخچه زندگي ميگوي آب شيرين

زيست شناسي و تاريخچه زندگي ميگوي آب شيرين:


ليد اقتصادي ميگوي مالزيايي در ايالات متحده بطور دوره اي با هدف تحقيقاتي و كسب و كار تجارتي انجام مي گيرد. اگرچه ساير گونه هاي
Macrobrachium بومي ايالات متحده جنوبي هستند اما به سايزي كه مناسب بازارماهي هاي خوراكي باشد نمي رسند و بنابر اين از ارزش پاييني برخوردار هستند مگر براي استفاده بعنوان طعمه.
تكنيك اوليه توليد
Macrobrachium rosenbergii در سال 1950 در مالزي شكل گرفت و در هاوايي و اسرائيل در طي سه دهه گذشته توسعه يافت.
در دهه 1970 و اوايل دهه 1980 ايالات هاي كاروليناي جنوبي فلوريدا تگزاس و لوييزينا تحقيقات اوليه را در مورد تكنيك هاي توليد بازاريابي عمل آوري و شيوه هاي تفريخ اين جانور انجام دادند. در 1984 دانشگاه ايالت مي سي سي پي برنامه تحقيقاتي وسيعي را براي توسعه و اعمال مديريت پيشرفته آغاز كرد كه نهايتا موجب ايجاد تكنيك هاي توليد تجاري ميگوهاي آب شيرين گرديد.
قبل از 1989بنظر مي رسيد كه پرورش ميگوهاي آب شيرين در ايالات متحده جنوبي اگرچه از لحاظ بيولوكيكي امكان پذير است اما از لحاظ اقتصادي باوركردني نيست. با اين وجود طي 6 سال گذشته (1990-1996) اعمال مديريتي جديد بطور چشمگيري پتانسيل موفقيت پرورش اقتصادي ميگو در ايالات جنوبي را افزايش داد.
تحقيقات مكمل بوسيله پروكه هاي آزمايشي با زحمت فراواني انجام شد كه اين پروكه ها طوري طراحي شده بودند كه روش هاي پرورش در مقياس بزرگ و شرايط تجاري را توسعه دهند.ميگوهاي آب شيرين همچون تمام سختپوستان يك اسكلت خارجي سخت يا صدف دارند كه براي انجام عمل رشد لازم است اين پوسته بطور منظم عوض شود. مراحل درآوردن اين صدف
Molting يا پوست اندازي نام دارد و افزايش وزن و طول بلافاصله بعد از هر پوست اندازي انجام مي شود. بخاطر اين پوست اندازي هاي دوره اي رشد بطور يكسره و بي وقفه انجام نمي شود بلكه به ميزان مشخصي افزايش رشد داريم.
زادآوري:
ماده ها عموما قبل از 6 ماهگي به بلوغ مي رسند. جفتگيري تنها زماني مي تواند انجام شود كه نرها پوسته سخت و ماده ها پوسته نرم داشته باشند و ماده ها پيش از جفتگيري پوست اندازي مي كنند. نرها اسپرم را در يك توده كلاتيني قرار داده و در زير بدن ماده ها بين پنجمين جفت پاهاي حركتي قرار مي دهند. چند ساعت پس از جفتگيري تخمگذاري انجام مي شود و تخم ها بوسيله اسپرم درون توده كلاتيني كه در خارج بدن ماده قرار دارد بارور مي شوند.
سپس ميگوي ماده تخم هاي لقاح يافته را به قسمت پاييني ناحيه شكمي(دمي) انتقال مي دهد كه
Brood chamber يا محفظه تخمي نام دارد وتخم ها در آن بوسيله حركت ضمائم شناي شكمي يا Pleopod
ها تميز و هوادهي مي شوند و تا زمان تفريخ به ناحيه شكمي متصل مي مانند.
تعداد تخم هاي توليد شده در هر تخمريزي مستقيما متناسب با اندازه ماده است. تا زمانيكه حرارت آب متجاوز از
cº16 باشد هر ماده چندين بار در سال مي تواند تخمريزي كند.
ماده هايي كه تخم ها را حمل مي كنند را
ماده هاي دانه دار مي گويند. رنگ زرد روشن تا نارنجي روشن تخم هاي تازه گذاشته شده تدريجا تبديل به نارنجي و سپس قهوه اي وسرانجام 2 تا 3 روز قبل از تفريخ تبديل به خاكستري مي شود. در حرارت cº29 تخم ها تقريبا 20 تا 21 روز بعد از تخم گذاري تفريخ مي شوند. ميگوهاي آب شيرين تازه هچ شده وارد مرحله لاروي رشد و دگرديسي مي شوند.


انکوباتور های ویژه انکوباسیون تخم ماهیان

  انکوباتور های ویژه انکوباسیون تخم ماهیان :

  انکوباتور به دستگاهها یا ابزاری اطلاق می شود که تخم های بارور شده ماهی پس از شستشو جهت طی مراحل رشد جنینی تا ظهور نوزاد در آنجا قرار می گیرد . سالنی که انکوباتورها در آن مستقر می شوند تحت عنوان انکوباسیون یا سالن تکثیر نامیده می شود .

 انکوباتورهای مورد استفاده به 2 دسته  اصلی تقسیم می شوند :

 الف :  انکوباتورهای مخصوص انکوباسیون تخم ماهی ها در شرایط صحرائی :

 ۱-     انکوباتور نوع سس گرین (ses . green  ) که برای انکوباسیون تخم بعضی از ماهیان در آبگیرهای طبیعی مثل : تخم ماهی سفید ، ماهی کلمه ، سور و غیره ....

 ۲-     انکوباتور نوع  چالیکو ( chalicov  ) که برای انکوبا سیون تخم بعضی ماهیان مثل ماهیان مهاجر و نیمه مهاجر از قبیل : ماهی سیم ، ماهی سفید ، کلمه و غیره .....

 ۳-     انکوباتور نوع ژوکوف .

 ب : انکوباتور مخصوص انکوباسیون تخم ماهیها در شرایط کارگاهی :

1-     انکوباتور نوع  کُست (   kost ) برای انکوباسیون تخم آزاد ماهیان .

2-     انکوباتور نوع شوستر ( shouster  ) برای انکوباسیون تخم آزاد ماهیان .

3-     انکوباتور نوع ویس  ( veisa  ) برای انکوباسیون تخم کپور ماهیان و ماهی سفید استفاده می شود .

4-     انکوباتور نوع زوک  ( zook  ) برای انکوباسیون تخم کپور ماهیان .

5-     انکوباتور نوع یوشنکو برای انکوباسیون تخم تاس ماهیان .

دوست

 
انتظار !!!

واژه ی غريبی است ...
واژه ای است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام .
که چه سخت است انتظار .
هرصبح طلوعی ديگر است بر انتظار فرداهای من !
خواهم ماند تنها در انتظار تو .
چرا نوشتم در برگ تنهاييم برای تو ، نمی دانم؟

نفس بكشيد

 
نفس بكشيد ... آرزو كنيد ... نفس بكش .... بجنب پسر ... بجنب دختر ...
 
 
*************
 
” نفس بكش .... نفس بكش .... يالا نفس بكش... بكش.... بده تو اين هواهاي اطرافت رو.... بجنب ...“
 
 
*************
 
يالا .... پاشو .... ببين چي دوست داري برو دنبالش. هي نشين و بگو نميشه و اگه نشد چي؟!
 
*************
 
وقتي آرزوهات به شدت صدات مي زنه، ديگه مقاومت بي فايده است. ما وقتي براي خدمت به جهانيان صبحمان را شروع مي كنيم، خيلي چيزها در دنيا ما رو از خدا طلب مي كنن. شادي براي رسيدن به ما پيشِ خدا زار ميزنه. موفقيت، تسبيح بدست ميگيره و ذكر ميگه تا هرچه زودتر بما برسه. آرامش، به جنب و جوش مي افته تا خدا او رو به وصال ما برسونه.
خدا وقتي از ما راضيه، كه ما از خودمون راضي باشيم و شب كه مي خوابيم شـُكر خدا كنيم، اونم از تهِ دل.
ما نبايد بي انگيزه زندگي كنيم، به اميد روزي كه شايد انگيزه اي ما رو پيدا كنه. يك پيامبر كسي بوده كه انگيزه ي هدايت انسانها رو بيش از همه ي مردم داشته. حتا انشتين انگيزه ي ابداع نسبيت رو بيش از همه داشته.
يالا .... پاشو .... ببين چي دوست داري برو دنبالش. هي نشين و بگو نميشه و اگه نشد چي؟! ...
بدان كسي كه چيزي رو مي خواد، حتما استعدادش رو هم داره؛ وگرنه هرگز اون چيز رو نمي خواست. نمي خواد تجسم منفي و كج كني ... كار بزرگي نمي خواي بكني ... آسونترين كار دنيا دنبال آرزو افتادنه ... فقط مقاومت الكي نكن. يك شغل بيشتر تو دنيا نيست. عاشقي. عاشق باش و روحت رو به حركت بنداز.
به خدا قسم كه دنياي تحقق آرزوها، امنِ امنِ. از هيچي نترس. از هيچي. هيچي براي ترسيدن وجود نداره. تجسم كن كه به خواسته ات رسيدي. لذتش رو حس كن. ببين خودت رو كه شركت زدي، دكتر شدي، هنرمند شدي و ...
چند روز پيش، كنار ساحل پسري رو كه در دريا آب زيادي خورده بود رو داشتن تنفس مصنوعي مي دادن. هيچوقت يادم نميره. امدادرسان فرياد مي زد:
” نفس بكش .... نفس بكش .... يالا نفس بكش... بكش.... بده تو اين هواهاي اطرافت رو.... بجنب پسر ...“
ميدوني معنيش چيه؟! يعني: يالا هوا طلب كن. يالا نيازمند به هوا شو وگرنه مي ميري. يالا زندگي رو يه بار ديگه از ته دل بخواه و اين فرصت رو از دست نده. تنبل نشو. يالا.
 
 
قدم اول در عرفان ”طلبه“.
 
در ”طلب“ زن دائما تو هر دو دست ... چون ”طلب“ در راه نيكو رهبر است
 
اين ”طلب“ بر تو، گروگان خداست ....چونكه هر طالب به مطلوبي سزاست
 
 
اون پسر بالاخره نفس كشيد و زنده ماند و همه ي ما كِيف كرديم و شُكر كرديم.
همون موقع حس كردم كه روح به ”نــَفــَس“ نياز داره. يكي بايد بياد روي سرمون و بگه: ” نفس بكش ... آرزو كن ... كاري براي خدمت به خلق بكن...“ و اين كار رو آرزوهامون براي ما خوشبختانه انجام ميدن.
به خدا اكثر دردهاي ما بخاطر دور بودن از آرزوهامونه. اونقدر در نااميدي افراط مي كنيم كه كله ي آرزوهامون رو مي تپونيم تو برف و مي گيم: ” ما به مقام بي نيازي و استغنا رسيديم!“
 
ميدونيد كه خدا در قرآن چي ميگه؟ ” بگو، اگر دعاي شما نبود، آيا خدا هرگز به شما توجه و عنايتي داشت؟! “ (فرقان 77)
 
هيچكس نبايد بعد از محقق نشدن آرزوها به خدا برسد چون آن خدا مسلما خدا نخواهد بود و صفات بخشش و مهرباني را نخواهد داشت.
ما بايد به درد بخوريم. اگه به درد نخوريم، درد مي كشيم.
نفس بكشيد ... آرزو كنيد ... نفس بكش .... بجنب پسر ... بجنب دختر ...
 

خواص درماني و غذايي گوجه ‌فرنگى

خواص درماني و غذايي گوجه ‌فرنگى
 
گوجه ‌فرنگى ابتدا به ‌عنوان گياه زينتى در باغچه ‌ها مورد استفاده قرار گرفت و به نام سيب طلايى يا سيب عشق معروف شد. مصرف گوجه ‌فرنگى به‌ عنوان نوعى سبزى از قرن نوزدهم ميلادى به بعد شروع شد و بعد از جنگ جهانى اول به ‌تدريج بر مصرف آن اضافه شد، ‌طورى که امروزه به صورت خام و پخته يا به ‌صورت سس و رب موارد استعمال زيادى دارد.
 
تركيبات شيميايي
بررسي تركيبات و مواد موجود در گوجه فرنگي نشان مي دهد كه درميوه ي گوجه فرنگي رسيده، گلوكز، فروكتوز، ساكاروز و تقريبا تمام آمينواسيدهاي اصلي به استثناي ترپتوفان وجود دارد.
اسيد آلي اصلي و عمده ي موجود در گوجه فرنگي، اسيد سيتريك است. اسيديته ي ميوه به تدريج از مرحله ي سبزي به طرف قرمز شدن افزايش مي يابد و حداكثر آن، موقعي است كه قرمز شدن و رنگ عوض كردن آن آغاز مي گردد و پس از آن رو به كاهش مي گذارد. ماده ي رنگي اصلي و عمده ي گوجه فرنگي كاروتنوئيد، بتاكاروتن  و ليكوپن مي باشد. حداكثر مقدار كاروتنوئيدها در حالتي است كه گوجه فرنگي در زير تابش مستقيم نور رشد مي كند.
 
خواص و كاربرد :
ميوه ي نارس گوجه فرنگي سمي است و بايد از خوردن آن پرهيز كرد. به علاوه خوردن برگ آن که به عنوان دارو در مواردي تجويزمي شود، بايد در حد اعتدال و به مقدار مجاز و محدود، در حدي كه پزشك تعيين كرده مصرف شود، زيرا برگ آن هم سمي است.
- در چين از جوشانده ي ريشه، شاخه ها و برگ هاي مسن گوجه فرنگي براي رفع دندان درد  استفاده مي کنند و خود گياه نيز خاصيت حشره كش دارد .
ماده‌اي سمّي به نام سولانين در گوجه‌فرنگي سبز و نارس وجود دارد که خوردن آن موجب مسموميت مي‌شود و دل پيچه، اسهال و باز شدن مردمک چشم ايجاد را مي‌ کند.
- در هند و چين از ميوه ي گوجه فرنگي به عنوان ملين استفاده مي شود و براي تقويت مسلولين(مبتلايان به بيماري سل )، تب هاي حصبه اي، رفع ورم ملتحمه ي چشم، آماس گوش(اوتيت)  و دفع سنگ كليه  تجويز مي شود.
- در اندونزي از گرد برگ هاي خشك كوبيده ي گوجه فرنگي، براي رفع آفتاب سوختگي پوست  و صورت استفاده مي شود. از پاشيدن آب دم كرده ي برگ گوجه فرنگي، براي دفع آفت كلم  به نام كاترپيلار نتيجه خوبي گرفته شده است.
- مصرف گوجه ‌فرنگي براي مبتلايان به درد مفاصل  تجويز شده است و براي مبتلايان به نقرس  و روماتيسم  مفيد است.

- گوجه ‌فرنگي، خنک و اشتها ‌آور است و آب آن براي رشد و نمو بهتر طفل موثر مي ‌باشد.
- گوجه فرنگي به علّت دارا بودن ويتامين‌هاي A  ، B، C، K  و مواد معدني مانند کلسيم ، فسفر  و آهن در تأمين انرژي و تقويت بدن نقش موثري ايفاء مي ‌کند.
گوجه ‌فرنگي يکي از مهم ترين منابع ويتامين A مي ‌باشد. لذا در تقويت بينايي،  تقويت و سلامتي پوست و مخاط‌ ها (دهان و بيني) رشد و نمو استخوان‌ها ضروري است.
- گوجه ‌فرنگي سرشار از ويتامين‌هاي B1  و B2  مي ‌باشد؛ از اين جهت در تسکين دردهاي عصبي، رفع بي ‌اشتهايي، و درمان يبوست ، نقصان ترشح شير مادر و تورم‌ دهان تجويز مي ‌شود.
- گوجه ‌فرنگي، بدن را در برابر امراض و بيماري‌هاي عفوني  حفظ مي‌ کند.
- مصرف گوجه ‌فرنگي نيرو و نشاط مي ‌بخشد و پوست و دانه‌هاي آن به هضم غذا کمک مي ‌کند و روده‌ها را پاک مي ‌نمايد.
- آب گوجه ‌فرنگي ادرار‌آور مفيدي است.
- براي تميز کردن خون بايد از آب گوجه فرنگي و کرفس به نسبت مساوي و به مقدار 3 فنجان در روز، قبل از غذا و به مدت 3 هفته استفاده کرد.
- گوجه ‌فرنگي هضم مواد نشاسته‌اي را آسان مي ‌کند و به همين جهت از آن سس درست کرده و با حبوبات  پخته مصرف مي ‌کنند.
- مصرف گوجه ‌فرنگي براي اشخاصي که مبتلا به سنگ کليه و مثانه و کبد  هستند، تجويز شده است.
- گوجه ‌فرنگي بعد از ليموترش  بيش از ساير ميوه‌ها ويتامين C  دارد و مقدار زيادي فسفر، آهن، سيليس و کلسيم دارد.
- گوجه فرنگي گرچه داراي اسيد سيتريک است، اما بدن را قليايي مي‌‌کند.
- بوي برگ ‌هاي گوجه ‌فرنگي، زنبورهاي خرمايي را ناراحت مي‌ کند، لذا مي ‌توان بوته‌ ي گوجه ‌فرنگي را در باغ‌ها و بوستان‌ها کاشت تا از گزند زنبورها در امان باشند.
- اگر در محل مورچه ‌ها چند عدد برگ گوجه ‌فرنگي بگذاريد، بوي اين گياه مورچه ‌ها را فراري مي ‌دهد.
- براي تميز کردن لکه ي جوهر بر روي لباس، يک تکه پنبه را در آب گوجه فرنگي فرو برده و روي لکه ي جوهر بماليد. سپس آن را بشوييد.

- اگر پوست شما کک و مک  دارد، هر روز آن را با آب گوجه فرنگي تميز کنيد. کم کم کک و مک ‌ها را از بين مي ‌برد.
- براي جلوگيري از مزاحمت حشرات مي ‌توانيد برگ ‌هاي گوجه ‌فرنگي را به بند بکشيد و آن ‌را در اطاق خود بياويزيد، با اين کار حشرات فرار مي ‌کنند.
- سالاد کاهو و گوجه ‌فرنگي درمان کننده ي امراض عصبي هستند.
خوردن گوجه ‌فرنگي، براي بعضي بيماراني که دچار حساسيت يا آلرژي (خارش بدن،قرمز شدن پوست، آسم، کهير و...) هستند، ضرر دارد.
 
تذکرات:
1- گوجه ‌فرنگي نارس و کال هضمش سنگين است، لذا خوردن آن باعث دل درد مي ‌شود.
2- سرخ کردن زياد  گوجه فرنگي در روغن باعث سنگيني هضم آن مي ‌شود و روي آتش کباب کردن آن مناسب است.
3- ماده‌اي سمّي به نام سولانين در گوجه‌فرنگي سبز و نارس وجود دارد که خوردن آن موجب مسموميت مي‌شود و دل پيچه، اسهال و باز شدن مردمک چشم ايجاد را مي‌ کند.
4- خوردن گوجه ‌فرنگي، براي بعضي بيماراني که دچار حساسيت يا آلرژي  (خارش بدن،قرمز شدن پوست، آسم ، کهير و...) هستند، ضرر دارد.
 
منابع:
خواص سبزي ها،تاليف مرتضي نظري

پیشینه ساعت و زمان سنجی شبانه روز

پیشینه ساعت و زمان سنجی شبانه روز

   از یك پرسش كلی آغاز كنیم: زمان چیست؟ مردمان باستان چه تصوری از زمان و گذر آن داشتند؟
ماهیت "زمان" یكی بزرگترین رازها و پرسش‌های مردمان باستان بوده است. پرسشی كه هنوز هم پاسخی برای آن یافت نشده است. علیرغم دستاوردهای علمی بشر در سده‌های گذشته، هیچگونه پیشرفتی در زمینه درك مفهوم زمان و تعریفی از آن به دست نیامده است.  در متن كهن "روایات داراب هرمزد" آمده است: "زمان را آغاز پدید نیست، پایان پدید نیست، بن پدید نیست، پهنا پدید نیست، همیشه بوده است و همیشه باشد." از سوی دیگر "استیفان هاوكینگ" یكی از بزرگترین دانشمندان كیهان‌شناس در دوران معاصر می گوید: "از زمان هیچ ندانستم، از كجا آمده، به كجا می‌رود، چه هنگام آمده و چگونه می‌رود." می‌بینید كه شباهت شگفت این دو سخن، كه یكی بازگوكننده اندیشه ایرانیان كهن و دیگری دستاورد دانش امروزی است، نشانگر پیچیدگی و نادسترس بودن درك مفهوم زمان است.
اما از سوی دیگر، زمان برای مردمان باستان، پدیده‌ای رازآمیز و مقدس دانسته می‌شده و همواره با جهان مینوی در پیوند بوده است. در متون اوستایی از زمان با نام "زروان" یاد شده است و می‌دانیم كه زروان برای باورمندان به آن كه زروانیه (زروانیسم) خوانده می‌شده‌اند؛ به نوعی نام خدای بزرگ و سرچشمه آفرینش همه پدیده‌های گیتی و از جمله اهورامزدا بوده است. حركت‌های روزانه و سالانه خورشید و نیز وزش باد، نمادهایی از زروان و پدیده‌هایی برای درك گذر زمان بشمار می‌رفته‌اند و گرامی دانسته می‌شده‌اند. از همین باورهای كهن زروانی است كه در طول هزاران سال و در میان همگی اقوام و ادیان، نام‌های مرتبط با زمان‌سنجی و گاهشماری همواره از نام‌های مینویان و مقدسان الهام گرفته شده است و نام‌های در پیوند با زمان (مانند نام ماه‌ها و تقسیمات شبانروز) در نزد همگان، نام‌هایی مقدس دانسته می‌شوند. همچنین نوبت‌های چندگانه ادای نماز در ادیان گوناگون، همواره با جایگاه خورشید در آسمان مرتبط است
 آیا شبانروز، تعریف‌های و اشكال گوناگونی دارد؟
شبانروز، همانند دیگر پدید‌های تقسیم طبیعی یا قراردادی زمان، تعریف‌های گوناگونی دارد. شبانروز نجومی، از یك دوره كامل گردش زمین بدور خودش یا دوران ستارگان بر گرد قطب آسمانی بدست می‌آید. اگر نصف‌النهار ناظر را به عنوان نقطه محاسبه در چرخش كره آسمانی در نظر بگیریم؛ یك چرخش كامل هر نقطه ثابت كره آسمانی نسبت به این نصف‌النهار را می‌توان یك روز نجومی نامید. شبانروز نجومی از لحظه ظهر نجومی آغاز می‌شود و آن زمانی است كه نقطه اعتدال از نصف‌النهار محل مفروض عبور می‌كند. شبانروز نجومی نیز به ساعت، دقیقه و ثانیه تقسیم می‌شود، اما طول هر یك از آنها كمتر از همان اندازه‌ها در شبانروز خورشیدی است. دیگری، شبانروز خورشیدی ظاهری است  كه عبارت است از فاصله زمانی بین دو عبور متوالی از مركز قرص خورشید بر روی یك نصف‌النهار واحد. اما در زمان‌سنجی عمومی از شبانروز متوسط خورشیدی استفاده می‌شود كه در آن طول شبانروز 24 ساعت كامل فرض شده است. تفاوت مقادیر و داده‌های بین زمان ظاهری خورشیدی و زمان متوسط خورشیدی، معادله زمان خوانده می‌شود.
چون طول شب و روز در فصل‌های گوناگون تفاوت می‌كند، آیا در طول زمانی ساعات نیز تاثیر می‌گذاشته است؟
ساعت‌ها از دو نظام گوناگون پیروی می‌كرده‌اند. ساعت مستوی و ساعت معوج. ساعت مستوی همین نظام ساعت‌شماری متداول امروزی است كه طول شبانروز 24 ساعت كامل فرض می‌شود و از چند دقیقه خطای آن چشم‌پوشی می‌شود. اما در ساعت معوج، 12 ساعت به روز و 12 ساعت به شب تعلق دارد. در نتیجه طول هر یك ساعت، تنها در دو روز از سال با یكدیگر برابر هستند و در دیگر روزهای سال (گاه تا حدود دو برابر) نسبت به یكدیگر نامساوی هستند.
حق یارتان ..

ویندوز

 
چگونه ویندوز خود را همیشه سالم نگه داریم
 
حتما تا به حال اتفاق افتاده است که بعد از نصب يک نرم افزار به هر دليل سيستم عامل و برنامه هاي کاربردي شما آسيب ديده است حتي ممکن ويروسي شدن سيستم و يا پاک شدن چند فايل سيستمي علت بالا نيامدن ويندوز باشد.

در اين گونه شرايط معمولا گزينه اي جز عوض کردن ويندوز و تمام برنامه هاي آن پيش روي کاربران نمي باشد .

براي جلو گيري از وقوع اين حالت استفاده از (GO BACK)بسيار مفيد خواهد بود .همان طور که از نام اين برنامه برمي آيد اين نرم افزار هميشه تنظيمات صحيح ويندوز را به خاطر مي سپارد و در صورت نياز کاربر وارد عمل مي شود با استفاده از اين برنامه ديگر هرگز به فکر عوض کردن ويندوز نباشيد .

همچنين اين برنامه مي تواند تمامي فايلهاي پاک شده از سيستم را دوباره بازيابي کند براي استفاده کافيست در زمان بالا آمدن ويندوز کليد Space Bar را فشار دهيد با ظاهر شدن صفحه(GO BACK) شما قادر خواهيد بود سيستم را به حالتي صحيح در گذشته هدايت کنيد.

قابليتهاي برنامه و نکات کليدي در استفاده از آن بدين صورت مي باشد :


1)اين برنامه به طور معمول مقدار ده درصد از کل ظرفيت هارد ديسک را براي انجام فعاليتهاي خود اشغال مي کند.

2)اين برنامه داراي خاصيت( Auto-Revert ) مي باشد اين قابليت قادر به بازگرداني اطلاعات به صورت خود کار است .

3)قابليت بازگرداني کل هارد ديسک ( Revert Drive ) اين قابليت امکان بازيابي کل اطلاعات درايو را فراهم مي کند.

4)بوت شدن از فلاپي ديسک اين قابليت سبب بوت شدن کامپيوتر از روي فلاپي مي شود.

5)اين برنامه به صورت خود کار از تمامي درايوهاي سيستم محافظت مي کند و نمي توان در حالت عادي محافظت از سيستم را محدود به درايو خاصي از هارد ديسک کرد .
در اين جا به موارد و نکات اصلي در مورد نرم افزار اشاره گرديد لازم به ذکر است اين برنامه داراي جزييات فراواني است که کاربران حتما در زمان استفاده به وجود آن پي خواهند برد .
لینک دانلود NORTON GO BACK با حجم 3.66 مگا
بایت :

 

ویلای دور افـتاده

اولین شب درآن ویلای دور افـتاده برای همه از جـمله ویرجینیاکه خـسته بودند,به راحتی گذشت.صبح, بعـد از صبـحانه,هـمه پخش شدند.عـده ای به منظـورآماده سازی مسابـقه راهی کلیـسا شدند و عـده ای به ماهیگیری و شنا و شکار رفتند.ویرجینیا ترجیح می دادکنار فیونا و بچه اش در خانه بماند اما چـون براین به بهانه ی درس خواندن در خانه می ماند او نمی توانست بمانـد.براین دیـگر با او حرف نمی زد و ویرجـینیا نمی دانست تاکی قرار است به این رفتارش ادامه بدهـد پس با دخـترهاکه اکثـریت را تشکیل می دادند بـه کلیسا رفت.زیاد دور نبود.ساختمانی کوچک و مخروب بود وسط درختان انـبوه وگورستان قدیمی.داخـل ساختـمان آنقدرکهـنه بودکه کف اش وقت راه رفتن جرجر می کرد و دیـوارها با دست زدن می ریـخت. همه جا خاکی بود.نیمکتها فرسوده,پنجره ها شکسته و سقف بلند از چند جا سوراخ شده وآسمان از داخل دیده می شد.خودگورستان بزرگ بود و سنگ قبرها یا افتاده یا شکسته بودند و یا میان بوته های خار غیب شده بودند و فضا را بیش از حد معمـول ترسناک می کرد بطـوری که نیازی نبود با تزئینات زشت هالوون ترسناکترش بکنند اماکردند!بچه ها اسکلتهای چوبی,کدوتنبلها وکله های پلاستیکی خـونی را بر شاخه هـا
آویختند ووسط گورها جایی را برای شب نشینی خالی و تمیزکردند و برای آتش شب,هیزم جمع کردند. وقت ناهار, غیر از پرنس و دیرمی,همه برگشتند.نبودآندو حس حسادت ویرجینیا را برانگیخت . برای شب به نوعی دلهره داشت که شاید از مسابقه نشات می گرفت.او حادثه ی سنگینی در زندگی گـذرانده بودکه باکابـوسـهای وحشتناک تجـدید خاطره می شـد و همینـقدر برای عذاب کـشیدنش کافی بود.نمی دانست چکارکند.دوست داشت پیش بقیه باشد اما از رفتن می ترسید.اگر پرنس در ویلاماندن را انتخاب می کـرد او می توانست به بهانه ای از رفتن سرباز زند و پیش پرنس بماند و اگر براین به بهـانه ی قبلی اش به مانـدن در ویلا ادامه می داد,او مجبور بود برود!
عصرکه شد،او با یک بلوز و دامن سفید و راحتی پایین رفت.غوغایی در پایین بود صد مرتبه بیشتر ازوقتی که می خواستند از شهر حرکت کنند.ساکها باز شده بود,لباسهای متنوع هالوون خارج شده بود و در بدنها امتـحان می شد.ویرجینیا باکنجکاوی نگاهش را چرخانـد.پرنس و دیرمی برگشـته بودند و همراه براین در
یک کاناپه,دور از جمع نشـسته بودند.در نگاه هر سه یک نوع حس خـوانده می شد.تـفریح از لوس بـازی یک مشت احمق!ویـرجـینیا نمی تـوانست بـاورکندآنهـا در عین حـال که کاملاًمـتضاد هم بـودند,در یک فرکانس فکری و عقیدتی بودند!آنهاکاملاًشبیه هم بودند,مرموز و مشخص و سخت!
تا وقت شام نیمی از بچه ها با تیپهای مختلف زامبی و جادوگر و فیردی کروکر و روح و خون آشـام و... حاضر شـدند.نیم دیگرکه شامـل نورا و براین و پـرنس و دیرمی و خـود ویرجینیـا بود,از تغـییر تیپ امتناع کردند و فقـط به شرکت در مسابقه اکتفـاکردند.البـته هیچکدام شکایتی نداشـتند فقط بـراین بودکه کسی
نتوانست نظرش را تغییر بدهد و بـاز هم در خانه ماندن را انـتخاب کرد و ویرجیـنیا را مجـبورکرد رفـتن را انتخاب کند.دیرمی هم به اصرار اروین به سرگروهی جمع,باید می رفت!
هـوا بر خلاف انتظـار و امیدواری همه,مهتـابی وآرام بود اما جنگل تاریک و سـرد بود و ایـن برای لرز و ترس کافی بود.سیزده نفر بـودند,نیکلاس و مارک جلوتر از هـمه راه را با چراغهای معـدن که بیست قـدم یکی بر زمین می انداختند,نشانه گذاری میکردند و پرنس و دیرمی در انتهای صف پچ پچ کنان می آمدند نزدیکی مشکوک و ناگهانی آندو به نوعی ویرجینـیا را عصبی می کرد.این رازی بودکه پرنس باید لااقـل
بـا یکی مثلاًمیبـل,در میان می گذاشت.راه نـیمه نشده,بچه ها شروع کردند به خواندن آوازهای وحشتناک وکم کم مسخـره بازی همه یشان گل کرد.یکی ناله سر می داد,یکی پشت سر هم داد می زد,یکی به بقـیه حـمله ور می شد.جمع پخش شـده بود.می دویـدند,همدیگر را دنبـال می کـردند و یک هیاهـویی بـه راه انداخته بودندکه ویرجینیارا ازآمدن پشیمان می کردند!طولی نکشیدکه ساختمان سیاه کلیسا ظاهر شد.بوی رطـوبت وکهنگی با هـوای سـرد به صورتشـان زد.داخل بـا وجود روشن بودن فـانوسها و شمع ها بـاز هـم تـاریک بود و سایه ها تـا نیمه ی دیوارهای فـرو ریخته دراز می شد.ورود به چـنین مکان رعب انگیزی به یکباره صداها را خواباند و باعث شد هر صدای کوچکی از جمله صدای قدمهایشان با اکوهای طـولانی و صداهای اضافی نـاشـناسی به گوش بـرسد.همه به راهـنمایی مارک از میـان نیمکتهای معـیوب گذشتنـد و جـلوی سکوی کشیش صف بستنـد.مارک بـر سکو درآمد و همـچون رهـبر دینی شروع به موعظـه کـرد: (شاید خنده تون بگیره اما من از شما یک خواهشی دارم...بیایید حیاط رو فراموش کنیـم!ما نمی دونیم این گورها مال کی ها هستند شاید این مسخره بازی ما اونها رو ناراحت و معذب بکنه!)
پرنس از عقب گفت:(مارک!نیومده می خواهی برنده بشی؟پسر خیلی احمق بودی و ما خبر نداشتیم!)
همه خندیدند ولی مارک از رو نمی رفت:(بچه هامن جدی ام!این کارمون گستاخی بزرگیه,مرگ شوخی بردار نیست!)
ماروین خندید:(خوب تو هم شوخی نکن!)
مارک غرید:(من جدی
ام!)
کارل گفت:(وای خیلی ترسیدیم!)و رو به بقیه کرد:(شما هم چند تا جیغ بزنید بلکه آقا راضی بشه!)
مارک مهلت خندیدن نداد:(من امشب احساس بدی دارم دیشب خواب دیدم که...)
بالاخره دیرمی غرید:(خفه می شی یا من بیام خفه ات کنم؟)
همه هوی کشیدند و خندان و بی توجه بـه مارک به سوی گـورستان راه افـتادند.ویرجینیا با قصد ایستـاد تا آخر صف با پرنس برود ولی حواس پرنس بر مارک بود:(پسر این چه مسخره بازی بود به راه انداختی؟)
مارک از سکو پایین آمد:(نمی دونم پرنس...شاید خیلی خرافاتی بنظر بیاد اما نگرانم!)
دیرمی هم جدی بود:(نگران چی؟)
مارک خوشحال از توجه آندوگفت:(احساس گناه می کنم...اگه اتفاقی بیفته تقصیر من و نیکلاس خواهد بودکه همه رو دعوت کردیم و...)
پرنس با تمسخر خندید:(من چند تا شمع برات روشن می کنم و دعا می کنم اتفاقی نیفته!)
و راهی حیاط شد.دیرمی هم راه افتاد:(تو نباید این حرفها رو می زدی مارک!)
مارک وحشت کرد و در پی اش راه افتاد:(منظورت چیه؟)
دیرمی در چهارچوب در ایستاد:(حالااگر هم اتفاقی بیفته سر تو می اندازند!)
(منم همین رو می گم دیگه...اگه...)
(نه این مساله فرق می کنه!ترس تو به نوعی اعتراف شد حالااگر هم چیزی بشه...که به احتمال زیاد بشه,تو از اول خودتو مقصر معرفی کردی!)
مارک وحشت کرد:(اوه خدای من!تو راست می گی!)
و هر دو خارج شدند اما ویرجینیا نمی توانست حرکت بکند.به احتمال زیاد بشه؟!
هـمه دورآتش بزرگی که درست وسط گـورستان روشن کـرده بودند,حلقه زده و نـشسته بودند. لباسها و آرایشهای زشتشان ویرجینیـا را ناراحت می کرد.فـضاکاملاًشبـیه کابوسهایش بود و او دیگـر نمی توانست فـرارکند!وقـتی آنها هم وارد حلقه شـده و نشستند,جسیکا پـرسید:(حالاچه کسی می خـواد اولیـن داستـان
ترسناک رو بگه؟)
دستـها بالارفت و حق بر اساس حروف الفـبا ازکارل شروع شد امـا داستان او بـجای تـرسناک بودن آنقدر خنده دار بودکه شب هالوون از یاد همه رفت بطوری که دروتـی که دومین نفـر بود چنـد جوک تعـریف کرد و خنده را دو چندان کرد.ویرجینیا سرگرم شده بود و اصلاً نمی ترسـید و بالاخره از بودن درآن جمع شاد و زیـبا,راضی شده بودکه نوبت به دیرمی رسید.اوکـه هـنوز جدیت صحبت با مارک را در چـهره اش
حفـظ کرده بود,شروع سخـتی کرد:(می خواهم ازکابوسهام بـراتون تعریف کنم...کابـوس در مورد پدر و مادرم...)
ویرجـینیا متعجب شد.یعـنی دیرمی مثـل او عـذاب می کشید؟یعـنی پدر و مادرش را به یاد داشت؟(همیشه یک مرد نیمه زنده توی خوابهام هست و می دونم پدرمه,چون به من پسرم می گه اما نـمی تـونم صورتش رو ببینم چون سیاه شده و هنوز هم داره می سوزه و درد می کشه...براش گریه می کنم و...و سعی می کنم
کمکش کنم اما نمی تونم...)
همه ساکت و ناباورانه گوش می کردند و دیـرمی به آتش خیـره مانده بود:(نمی تونم چـون اون نمی ذاره جـلو برم...ازم فـرار می کنه تا منم آتیش نگیرم و مادرم...با زخمهای عمیق روی سر و صورتش دنبالم میاد چون نگران منه و برام گریه می کنه...)
پرنس که کنارش نشسته بود دستش راگرفت:(بسه دیرمی...)
دیـرمی انگشتانش را از دست او بیرون کشید و ادامه داد:(بعد شیطان میاد...همیشه سعی می کنه قلبم رو در بیاره اما پدرم با اون وضعش سعی می کنه مانع بشه و شیطان چشمای پدرم روکور می کنه...)
اینبار پرنس غرید:(کافیه دیرمی...لطفاً!)
و دیرمی ساکت شد.اشک در چشمان آبی اش می لرزید اما نگاهش همچنان ساکت و سخت برشعله های رقصان آتش بود.دروتی برای بر هم زدن جو غمناک گفت:(حالانوبت کیـه؟ای...بی...سی...نوبت تـوست هلگا!)
هـلگا شروع نکرده,دیرمی همچـون هیپنوتـیزم شدگـان از جا بـلند شد و بی صدا راه برگـشت را در پـیش گرفت.پرنس هم در تعقیب او با عجله راه افتاد.ویرجینیا احساس دردی در قلبش کرد.اولین بار بود نسـبت به یک بیگانه اینقدر دلسوزی می کرد واینقدر خوب درکش می کرد.چطور ممکن بود سرگذشت دو نفر اینطور به هم شبیه باشد؟جمع خیلی زود به حال قبلی خـود برگشت بطوری که منتـظر پرنس نـشدند.نوبت جسیکا شـده بود.مهارتـش در ساخت و تعـریف داستانش آنـقدر زیاد بودکه هلگا چنـد بار جیـغ زد و این بهانه ای شد دست پسرهاکه شلوغ بازی راه بیندازند.یکی درکلیسا را نشان می داد:(روح...روح...)
یکی ورجه وورجه می کرد:(خاک داره بالامیاد...)
یکی همه را دعوت به سکوت می کرد:(گوش کنید...صدای ناله رو می شنوید؟)

ویرجینیـا به نورا چسـبیده بود و منـتظر تمام شدن مسخـره بازی ها بود و نگاهش بی صبرانه بر در خروجی کلیسا,منتظر پرنس که نیکلاس انگارکه اینقدر داد و هوارکافی نیست با یک سطل بزرگ آب وارد حـلقه شـد.اصلاًمعـلوم نبودکی رفتـه و سطل راآماده کرده بود!بـر بالای سر بلـندکرد و بر روی آتش خالی کرد.
برای لحظه ای صدای چس...س شنیده شد و همه جا در ظلمت فرو رفت.در یک آن انگارکه قیامت شده بود.همه چـیز بهم ریخت.فـریادها و شدت حرکات به اوج خـود رسید.ویرجیـنیا چیزی نـمی دید اماگـذر اشخاص را از اطراف خـود حس می کرد و صدای خنـده ها,فحشها و شوخـی ها و تـهدیدها را می شنید. چند بار به او تنه ی سختی زدند و او مجبور شد از جا بلند شود و به منظور سالم ماندن درکنار درخـتی پناه
بگیرد.ترسش دوباره داشت شروع می شد.چشمانش هنوز به تاریکی عادت نکرده بوداما می شنیدکه جمع پخش شده در اطراف به کیف و شادی و خنده و دویدن مشـغول است.چطور می تـوانستند از تـرس لذت ببـرند؟کاش دیرمی کنـارش بود.حتماً درکش می کـرد همانطـورکه او دیرمی را درک می کرد.کاش در ویلا می ماند پیش براین,کاش می توانست نترسد.لعنت بر نیکلاس!کمرش را به درخت فشرد وگوشهایش را با دست گرفت اما هنوز صداها را می شنید...(مرده ها زنده شدند...)
(منو نخورید...کمک...کمک...)
(این اسکلت زنده است!)
(نگاه کنید...کله ها دارند حرف می زنند!)
و شـروع به پـرتاب کردن چیـزهایی به هم کردنـد.چشـمان ویرجیـنیاکه کم کم داشت به تـاریکی عـادت می کـرد,متوجه قل خوردن کدوتنبل های خاموش وکله های مصنوعی در اطراف شد و ترسش چنـد صد بـرابـر شد بطوری که او هم بی اختـیار شروع به داد زدن و حـتی گریستن کـرد.نمی دانست چه می گفت.
التماس می کرد تمامش کنند و فحش می داد.بناگه تنـی به او چسبید,بـا یک حرکت به هوا بـلند شد و بر روی شکم بر روی چیزی افتاد و شروع به حرکت کرد.سرش رو به پایین بود و دستهایش پارچـه ی لباسی را لـمس می کرد.طولـی نکشـیدکـه بـازوی محکـمی را دور زانـوهایش حـس کـرد و صـدای بچـه هاکه ضعیف تر می شد...او بر شانه ی شخصی داشت ربـوده می شد!بـه پارچه چنگ انـداخت و سعی کـرد داد
بزند اما ترس بزرگتر و ناگهانی تر مانع می شـد و حتی اگر می تـوانست صدایی از خـود خارج کنـد,مگر کسی در ایـن جـیغ و داد می شنـید؟سعی کرد حرکـتی بکند,ضربـه بزند,تقلابکـند,اما تمام تنش از شدت تـرس سست شده بود و داشت یخ می زد.فـقـط صدای تاپ تاپ سریع قلبش و قدمهای دوانی که او را از
جمع دورتر و دورتر می کرد!:(کی هستی؟)
حتی خودش هم نشنید.بغض خفه اش می کرد:(توکی هستی؟)
و دستهایش کمر او را لمس کرد...(هیس...)
(منوکجا می بری؟)
و وارد یک محوطه ی بسته شدند.نوری ضعیف او را متوجه اطراف کرد.به زحمت سرش را بالانگه داشت و اطراف را نگاه کرد.یک فانوس روشن بر روی میزکهنه ای محل را روشن کـرده بود.یک مخروبه بـود, مثل کلیسا اما نه!خودکلیسا بود!و صدای بچـه ها از جهت دیگر می آمد.هنـوز دست از ادابازی بر نـداشته بودند!به پاها و باسن و بلوز شخصی که او را حالاهم داشت از پله های باریک بالا می برد,نگاه کرد.شلوار جین و تی شرت سیـاه!ورود به یک راهـروی ظلمانی قدرت تفکر را از اوگرفت.چه کسی امروز این لباس را بـه تـن داشت؟وارد یک دالان شدند.دری باز و بسته شد.صدا و سرما به کمترین حد خود رسید.پس در یک اتاق بودند...(منو چرا اینجاآوردی؟توکی هستی؟)
طول اتـاق به آرامی پیمـوده شد و او نفـس زنان ویرجینـیا را پایـین کشید.کف کفشهای ویرجینیا بر سطح نرمی فرو رفت اما توانست بعـد از اینهمه سرگیجه,سر پا بماند و غریبه او را رهاکرد و به گوشه ی نامعـلوم اتاق رفت.ویرجینیا می لرزید:(حرف بزن کی هستی؟چرا این کار روکردی؟)
غریبه چیزی برداشت و قدم زنان برگشت.ویرجیـنیا سایـه اش را به کمک نـور ضعـیف مهـتاب که از تک پنجره ی اتـاق که تـازه تـازه داشت روئـیت می شد,به داخل می افـتاد,دیدکه دارد از روبرو به او نـزدیک می شود.با وحشتی که رو به فزون بود,بی اختیار قدمی عقب گذاشت و نرمی زمین باعث شد بیفتـد.دشک
بود.زبر اما ضخیم,وکبریتی کشیده شد.برای لحظه ای ویرجینیا قـاطی کرد.دیرمی؟و فـانوسی که در دست او بود روشن شد.نه!پرنس بود!ویرجینیا ناباورانه راست نشست:(پرنس؟...تو!؟)
پـرنس خونسردانه و ساکت دشک را دور زد و فانوس را بر سکوی پنجره گذاشت.نورکم بود اما نه آنقدر که ویرجینیا نتواند رنگ نامعلوم و بـزرگی دشکی راکه برکف اتاق خالی از اشیـا انداخـته شده بود,نـبیند!
پرنس به سویش برگشت.چهره اش عاری و عادی بود.ویرجینیا پرسید:(چی شده؟چرا منو اینجاآوردی؟)
پـرنس بجای جـواب دادن با یک حرکت تی شرتش را درآورد و سویی پرت کرد.ویرجینیا فرصت نکرد فکـرکند.پرنس بر زانـوکنارش افتـاد و با چنان سرعتی او را میان بـازوهایش گرفت که مغز ویرجینیا ازکار ایستاد و پرنس او را به سینه ی لخت وگرم خود چسباند و بالاخره لب بر لبش گـذاشت!هـمین تماس با تن و لبی که آرزوی هر دختری بود,تمام عضلات او را شل کرد بطوری که کاملاًتحت تسلط پـرنس رفت و
پرنس او را بوسید و بوسید و بوسید...چنان نـرم و شیرین چنـان پـر هوس و وحشیـانه که ویرجینـیا احساس ضعف کرد و به گریه افتاد.سینه های لرزان از شوقش به سینه ی عرق کرده ی پـرنس چسبیده بود و زمـان و مکان از بین رفته بود.لبش توسط دندانهای او بدردآمد و تنش توسط آغوشش!چه خوب که پرنس ادامه می داد و هر لحظه بیشتر از قـبل بر فـشار بـازوهایش می افـزود بطوری که ویرجـینیا دیگـر نمی توانست به راحتی نفس بکشد اما زیبا بود...رنجی بسیار زیبا و دلچسب!حال همه جا را روشن می دید و سکوت بود و عطر وگرما...بالاخره سرش را عقب کشید و به او خیره شد.ویرجینیا تازه متوجه جذابیت واقعی و نامحدود او می شد.چشمان ظریفش بـرق خـاصی داشت و دهان لطـیفش طعم خاص.موهای زردش بر پیشـانی اش

چسبیده بود وگونه هایش سرخ شده بود اما حالت چهره اش ویرجینیا را متحیرکرد.نوعی دودلی و نگرانی در نگاهش موج می زد.دو دلی شکارچی که میان کشتن یاآزادکردن شـکار زخمی اش با خود در جـنگ و جدل است وسرانجام با یک تصمیم سریع و ناگهانی,پالتوی سبک ویرجینیا را از شانه هایش پایین کشید
و رهاکـرد بر دشک بیفـتد!ویرجیـنیا متعجبـانه لب بازکرد چیزی بـپرسدکه پرنس دوبـاره حمله کـرد,او را محکمتر از قبل گرفت و دست زیر دامنش فروکرد!قلب ویرجینیا فرو ریخت.با وحشت سعی کرد از لمس رانش جلوگیری کند:(دیونه شدی پرنس؟....نکن!)
پرنس سینه اش را به سینه ی او چسباند وگونه اش را به گـونه ی او:(متاسفم عـزیـزم...)و با وجـود ممانعت جدی ویرجینیا,دامنش را بالازد:(باید با من عشقبازی بکنی!)
ویرجینیا به لرز افتاد.او فقط هجده سال داشت و مطمعن بود هنوزآمادگی اش را نداشت:(لطفاً پرنس...نه!)
(چرا؟خوشت نمیاد؟)
و دست دیگرش از پشت به زیر بلوزش رفت و به بالاحرکت کرد:(نکنه می ترسی؟)و قلاب سینه بندش را گشود:(قول می دم اذیتت نکنم...)
صدای ضربات محکم قـلبش را از راه گـلویش می شنید.چیـزی ته مغزش می گفت دارد بدبخت می شود اما دلش چیز دیگری می گفت پس فقط نالید:(ما نباید این کار روبکنیم...)
صدای پچ پچ وار پرنس گوشش را قلقلک داد:(چرا؟مگه عاشقم نیستی؟)
اشک هیجان پلکهایش را سوزاند.یعنی واقعاً اگر عاشق بود باید راضی می شد؟با بیچارگی زمزمه کرد:(اما من باکره ام!)
و ازگفـته ی خودش وحشت کـرد.باورش نمی شـد!چـطور توانـسته بود غـیر از اعتراف دوباره به عشقش, دست نخورده بودنش را هم بی شرمانه یـادآوری کند؟این بود قـدرت فـریبندگی شـهوت و وجود زیـبای پرنس!(دوست نداری اولین نفر من باشم؟)
پلکهایش بی اختیار بر هم افتاد و تنش کرخت شد.پرنس به آرامی او را به پشت بر دشک خواباند وشروع به بازکردن دکمه های بلوزش کرد.ویرجینیا می دیدکه داردگرفـتار جذابیـت اسرارآمیـز پـرنس می شود. تمام سعیش راکرد و زیر لب گفت:(من می ترسم...)
لبهای وحشی پرنس را برگردنش حس کرد.نفس نفس می زد:(مطمعـن باش بهترین...لحظه ی...عمـرت... خواهد بود...)
و ازآنجا بر سینه اش خزید.رطوبت تنش را بر تن و زبری شلوارش را بر پاهایش حس کرد و ترسید.ترسی که شاید برای تمام دخترها درآن موقعیت امری طبیعی بود.پلک زد و صدای بچه ها را شنید.جیغ می زدند فحش می دادند و می خندیدند و اطراف را دید.تاریکی بـود و سـرما و دستهای قوی پرنس که گـستاخانه بـر تنش حرکت می کرد!سستی از لـرز جایش را به لرز از وحشت داد.تقلایی ناگهانی کرد تا رهایی یابد:
(نه ...من نمی تونم...)
اما بـلند نشده پرنـس با یک حرکت زیـرکانه او راگرفت و دوباره درازکرد و خـود را بر رویـش انداخت! همین حرکت زورگویانه آخرین تار شجاعت ویرجینیا را قطع کرد بطوری که به گریه افتاد:(ولم کن... تو رو خدا ولم کن!)
پـرنس سـر از سیـنه اش بلنـدکرد و از فاصله ی یک وجبی به او خیـره شد:(تـو چت شـده؟چـرا اینـطوری می کنی؟)
ویرجینیا چشمان مرطوبش را به چشمان سرد او دوخت:(لطفاً بسه!)
(چرا؟)
(من می ترسم!)
(اما...مگه عاشقم نیستی؟)
(همینقدرکافی نیست؟)
(برای چی کافیه؟)
قطرات اشکش رها شدند:(برای اثبات عشقم؟)
پـرنس ساکت مانـد اما حالت نگاهـش تغییـرکرد.ویرجیـنیا با صدای بغـض آلودی ادامه داد:(تو دیگه چی می خواهی؟)
(ما باید عشقبازی کنیم!)
(چرا؟)
بـاز پرنس سکوت کرد.ویرجینیا می دیدکه نیمه لخت است و در وضعیت نامناسبی قرار دارد اما درد قـلب شکسته اش تمام نیروی حرکتش را از اوگرفته بود.زمزمه کرد:(چرا پرنس؟برای اثبات عشق تو؟)
(توگفتی درکم کردی!)
درد قـلبش شدت گرفت گریه اش هم!:(تو نمی تونی برای اثبات اینکه عشقت هوس یک روزه نیست منو بدبخت کنی!)
(من خیال کرده بودم تو هم منو می خواهی!)
(یـا اگر تو بعـد از عشـقبازی منو نخـواستی چی؟برای تـو همیشه یک بـازی بوده اما بـرای من نه...من...من فاحشه نیستم پرنس
!)
و بغض گلویش دوباره ترکید.از جا جهید تا برای گریستن از اتـاق فـرارکندکه پرنـس به سرعت دست بـر سینه ی اوگذاشت و او را دوباره بر دشک خواباند:(اگه مال من نشی فاحشه ی همه می شی!)
ویـرجینیا نفهمید چه شنـید.با ناباوری به او زل زد و پـرنس ادامه داد:(من بهـترین شانست هسـتم ویرجینیا... توی لیست از من ظالم ترها هستند!)
ویرجینیا باگنگی گفت:(چه لیستی؟تو در مورد چی حرف می زنی؟)
پرنس رهایش کرد و نشست:(لیست کسانی که ثروت مادربزرگ رو می خواند!)
ویرجیـنیا هم نـشست.از حرفـهای پرنس اصلاسر در نـمی آورد:(ثـروت مادربزرگ؟ایـن چه ربـطی به من داره؟)
(ثروت اون مال توست...تو صاحب یک سوم ثروت پیرمرد هستی!)
ویرجینیا از اینکه پرنس او را احمق فرض کرده عصبانی شد:(تو انتظار داری باورکنم؟)
(ثروت مال مادرت بود و حالاکه اون مرده همش به تو می رسه!)
ویرجینیا با تسخر خندید:(مادرم یک زن دهاتی فقیر بود!)
(نـه...مادربزرگ قبـل از مرگش تمام سهم ثروت خودشـو به تک دخترش یعنـی مادر تـو داد درست یک سال بعد از فرار مادرت!)
با این حرف ویرجینیا به دروغگویی پرنس مطمعن شد:(تو چی داری میگی؟مادر من فرار نکرد پدربزرگ طردش کرد!از خونه اش بیرون کرد...)
پـرنس خستـه و بی حوصله گفـت:(نه تـو اشتباه می کنی,مادر تـو فـرارکرد چـون بـا وجود اونکه تـو توی شکمش بودی تا حد مرگ کتک خورده بود و توی سرداب همون خونه حبس شده بود!)
ویـرجینیا بی اختیار به گریه افتاد.اینها دروغ بودند باید می بودند...پدربزرگ آنقدر بد نبود!بی اختیار نالید: (تو داری دروغ می گی مگه نه؟مادر من کتک نخورده...فرار نکرده...)
و شروع به گریستن کرد.پرنس او را بغل کرد:(متاسفم دوست نداشتم اینها رو بدونی اما مجبورم کردی!)
ویرجینیاکم مانده بود دیوانه بشود.یعنی واقعاً مادرش اینقدر عذاب کشیده بود؟انگشتان پرنس لای موهای او فرو رفت:(لطفاً بس کن...ما وقت زیادی نداریم!)
وقت؟وقت برای چه؟ویرجینیـا فـقـط دوست داشت بگریدکه دستهای پـرنس بر شانه هایش قـرارگرفت و بلوزش تاآرنجهایش پایین کشیده شد.تماس تنهای لخـتشان ویرجینیا را متوجه شروع دوباره ی پرنس کرد و بـا وحشت خود را عـقب کشید.پرنس بـا خشم غرید:(لوس نشـو ویرجینیا!بهت گفـتم ما باید این کار رو بکنیم!)
اما ویرجینیا باز هم عقب تر رفت:(نه...راحتم بذار!)
پرنس به تلخی خندید:(تو یک احمقی!)و از جا بلنـد شد و شروع به قـدم زدن کرد:(تـو خیال می کنی من مـشتاق عشقبازی با تـو هستم؟کافیه یک اشاره بکنم,تمام دخترهای لوس آنجلس بغلم میاند همینطور تو... برای من بدست آوردن تنت کار راحتیه فقط کافیه بخوامت!)
اشک تازه و داغ پلکهای ویرجینیا را سوزاند.پرنس با بی رحمی ادامه می داد:(من فقط قـصدکمک کردن به تـو رو داشتم!تـو نمی دونی چون نـامحرم فـامیل هستی پاک موندنت غیـر ممکنه؟دیـر یا زود تک تک سراغت میاند تا صاحب تو و ثروتت بشند...به هـر حـقه ای در حالی که خواسته ی تـو من بودم و من ایـن فرصت رو بهت دادم و واقعاً برات متاسفم!)
و خم شد,تی شرتش را از زمین برداشت و پوشید.ویرجینیا سعی می کرد حرفهای او را باور نکندچون این حرفـهاآنقـدر زشت و ترسناک و غیرممکن بودندکه اگر حقیقت داشتند و او باور می کرد دیوانه می شد. پـرنس دوباره به او زل زد:(تـو تنها یک چاره داری و اون اینه که بـه همه بگی مال من شـدی!این تو رو از عواقب سختی که منتظرته حفظ می کنه!)
ویرجینیاگریان گفت:(تو انتظار داری من آبروی خودمو ببرم؟)
پرنس لبخند تحقیرکننده ای زد:(که من باعث آبروریزی ات میشم؟!واقعاًکه!من صلاحت رو می خواستم اما حالاکه خودت اینو خواستی دیگه با توکاری ندارم اما اینجا شرط می بندم طوری آبروت خواهد رفت و طوری صدمه خواهی دیدکه مجبور خواهی شد مثل مادرت فرارکنی اما دیگه روی من حسـاب نکـن,به من راه دیگه ای جز اینکه کناری بایستم و شاهد بدبخت شدنت باشم نذاشتی!)
و بـه سوی در رفت و به تندی خارج شد.به محض بسته شدن در بغض گلوی ویرجینیا دوباره و شدیدتر از قبل تـرکید.سر بـر زانوگذاشت و های های گریست.باز هم آرزویش به باد رفته بود و قلبش شکسته بود و ترسیده بود,تحقیر و تهدید شده بود وآواره و تنها رها شده بود.یعنی پرنس راست می گفت؟لیست؟ثروت مادرش؟یعنی واقعاً خطری او را تهدید می کرد؟یعنی سراغش خواهندآمد؟چه کسانی؟چطور؟چرا؟!یعـنی واقـعاً پرنس صلاحش را می خـواست؟یعنی واقعاً قصدکمک داشت؟یعنی واقعاً خواسته ی او پرنس بود؟ آیا باید با وجودآنکه اعتراف عشقی از سوی او نشنیده بود,با وجودآنکه خودش چنـد بار به اصرار پـرنس اعـتراف کرده بود,خـود راکورکورانه,فقط بخاطر اثبات عشق او تقدیمش می کرد؟آیا واقعاً چاره ای جز آبروریزی نداشت؟آیا واقعاً مثل مادرش به سوی بدبخت شدن می رفت؟یعنی مادرش بدبخت شده بود؟ نمی دانست چقدرگذشته و چقدرگریسته بود.دستی به شانه اش خورد:(ویرجینیا؟)
بـا وحشت سر بـرگرداند.دیرمی بـود:(تو اینجا بودی؟...همه نگرانت شدیم!)و تازه متوجه صورت خیس از اشک و بلوز نیمه بازش شد:(چی شده؟)
نگاه اعتماد برانگیز و صدای گرم و الهی اش,ویرجینیا را احساساتی کرد بطوری که بی اختیار به آغوشش پـناه برد و شدیدتر و بلندتر از قبل به گریه اش ادامه داد.دیرمی بر زانو نشست و او را به سیـنه فـشرد:(آروم باش...تموم شد,همه چی تموم شد...)
چقدر صدایش نوای غمخوار و دوستانه ای داشت!ویرجینیـا نیاز به حرف زدن داشت دلـش داشت سوراخ می شد.چه صلاح بود چه نبود,حال خود را نمی فهمید.نالان هر چه به لـبش می آمد می گفت:(منـو روی شـونه اش آورد اینجا...گفت اگه باهاش عشقبازی نکنم بدبخت می شم...گفت مادرم عذاب کشیده...فرار کرده...گفت بخاطر ثروت مادربزرگ سراغم میاند...)
هر چـه بود و نبود چـون دیرمی دلسوز و امیـن بود و تنهاکسـی بودکه می توانست ارضااش کند وکرد! در حالی که بسیار ملایم و پرمحبت نوازشـش می کرد,گفت:(نه ایـنها دروغـند...من در مورد مادرت اطلاعی ندارم اما ثروت دروغه,پرنس خواسته تو رو بترسونه و شاید می خواد با دستیابی به تو از توعلیه آقای میجر اسـتفاده بکنه و ناراحتش بکنه...بچه ها موضوع جشن رو به من گفتند,اون یکبار هم از تو بـرای آزارآقـای میجر استفاده کرده و حالامی خواد بازم این کار رو بکنه اگه واقعاً قصدکمک داره چرا بهـت درخـواست ازدواج نمی ده؟مگه نمی دونه تو عاشقشی؟)
بـله حق با دیرمی بود.ویرجیـنیا با ناباوری سر بلندکرد.چـهره ی دیرمی جدی اما نـرم بود:(بی آبـروکـردن نمی تونه حفظت کنه...بله تو نامحرم فامیل هستی,دست نخورده و زیبا هستی و باید خـیلی مواظب خودت باشی,این شهر,این خانواده ها,این جوونها,وحشی و بیرحم و عیاش هستند,ممکنه آواره ومسخره ات کنند
قـلبت رو بشکنند و اذیتت بکنند و پرنس هم یکی از اینهاست.اون عاشقت نیست,اگر بود با تو این کار رو نـمی کـرد,نمی ترسـوند,نمی گریـوند,قـلبت رو نمی شکسـت,نـه...اون هـوست روکـرده و بـرای بـدست آوردنت از هر امکانی استفاده می کنه حتی از رازهای فامیل!)
ویرجینیا شوکه مانده بود.چقدر حرفهای دیرمی منطقی بود!:(مادرم چی؟ثروت چی؟)
دیـرمی دست درازکرد و در حـالی که خونسردانه دکمه های بـلوز او را می بست گفت:(بله شایـد مادرت فـرارکرده باشه اما موضوع ثروت منطقی نیست!همیشه وصیت نامه بعد از مرگ صاحبش به اجرا در میاد... مادربزرگت یک سال بعد از رفتن مادرت مرده پس چـرا وصیت نامه بـاز نشده و اونهمه ثـروت به مادرت
انتقال پیدا نکرده؟)

بله این هم منطقی بود!ویرجینیا برای مطمعن شدن پرسید:(شاید پیدامون نکردند؟)
(وکیل وظیفه داره دنبالتون بگرده!مگه شما اونطرف دنیا بودید؟)
درست بود!آنها فقط یک ایالت فاصله داشتند!دیرمی دسـتش راگرفت و بلندش کرد:(نترس...تـو همه چی رو بسپار به من!من قول می دم مواظبت باشم و هر وقت خواستی کمکت کنم.)
ویرجینیا به چهره ی باوقار و قوی و مهربان دیرمی که در زیر نور ضعیف فانوس بسیار دلپذیر دیده می شد خیره شد و او اضافه کرد:(و می دونی که من از اینها نیستم...من درکت می کنم چون توهم مثل من هستی ویرجینیا...ما سختی کشیده و می کشیم...گذشته ی ما رفته وکس دلسوز نداریم,ما بایدخودمون سعی کنیم سر پا بایستیم...تنها...)
ویرجینیا در بحر حرفهای پرآرامش او رفته بود و بی خبر لبخند می زد.دیرمی هم لبخند زد:(تو هم عـاشـق اون نیستی اگه بودی از دستش ناراحت نمی شدی,در مورد حرفهاش دودل و مشکوک نمی شدی,باورش می کردی و خودتو فدا می کردی...نه تو هم مثل هر دختر دیگه ای ازش خوشت میاد چون اون زیباست, چون دلفریب و جذابه,ثروتمند و مشهوره...عشق بالاتر از اونه که تو انتظاری داشته باشی!)
یعنی ممکن بود عاشقش نباشد؟دیرمی پالـتوی او را بـرداشت وکمکش کرد بپـوشد.افکار ویرجینیا به هـم ریخته بود.حرفهای دیرمی کاملاًمنـطقی و درست بنظـر می آمد.پـرنس یک سـاحر دروغگو بودکه داشت پـاکی او را در مقابـل یک هوس زودگـذر از او می گرفت و اگر او مقابله نکرده بود حالا او هم گناهکار
بود!بله پرنس سرچشمه ی گناه بود.دیرمی ادامه داد:(تو باید خیلی مواظب خودت باشی,شاید پـرنس برای اثبات حرفهاش کسانی رو سراغت بفرسته تا تو رو بترسونه!)
ویرجینیا وحشت کرد:(یعنی ممکنه؟)
دیرمی به سوی در رفت:(می بینی که اینجا هیچ چیز غیرممکن نیست!)
کسی درکلیسا نبود.ویرجینیا متعجب شد:(پس بچه هاکجااند؟)
دیرمی می رفت و دست او را هم بدنبال خود می کشید:(رفتند دنبال لوسی و هلگا.)
(مگه چی شده؟)
(گم شدند!)
(چطور؟)
(ما هم نمی دونیم!)
وقـتی به ویلا رسیدند,همـه در سالن جمع شده بـودند و بحث می کـردند.اروین وکارل رسماً دیوانه شده بودند:(می دونستم اینطوری می شه!نباید اجازه می دادم این مسابقه ی مسخره اجرا بشه!)
نیکلاس غرید:(اونهاگم شدند به ما چه؟)
کارل به سوی او حمله ور شد:(همش تقصیر توست لعنتی!اگه آتیش رو خاموش نمی کردی...)
ماروین او راگرفت:(آروم باش کارل!این مساله به اون بازی مربوط نیست...یادت رفـته بعد از اون,همـه به کلیسا جمع شدیم و اونها بودند...)
کارل کم مانده بود بگرید:(پس بیایید بریم دنبالشون!)
(ازکجا معلوم ما رو دست نینداختند؟)
(یک ساعت شده و اونها هنوز توی جنگل قایم شدند تا ما رو بترسونند؟)
(آخه کجا ممکنه رفته باشند؟)
(کلیسا رو خوب گشتید؟)
کسی جواب نداد.نگاه اروین چرخید:(خیلی خوب...تقسیم بشیم,دخترها تـوی خونه بـمونند و ما هـم بریم دنبالشون تو و ماروین و مارک بریدکلیسا,براین و نیکلاس برید دریا و من پرنس و دیرمی می ریم جنگل)
ویرجـینیا با اشاره ی اروین تـازه متوجه پرنس شدکه پـای پله ها نشسته بود و انگارکه اصلاًویرجینیا وجود ندارد وقتی نگاهش را می چرخاند او را نمی دید!ویرجینیا با اینکه بعـد از شنیدن حرفهای دیرمی در عـشق خـود نامطمعـن شده بود اما بـاز از بی توجـهی او بسیار ناراحت و دلگیـر و نگران شد.اگـر این حسادت از عشق نبود پس از چه بود؟
هنوز یک ساعت از رفتن پسرها نمی گذشت که نیکلاس نفس زنان برگشت.براین راگم کرده بود.نگرانی دخترها چند برابر شد.تاآنها او را مورد بـازرسی و بازپرسی قـرار می دادند,ویرجینیـا بالابه اتاق خـود رفت اعصاب و فکـر و تنش خسته تـر ازآن بودکه دیگر بـتواند عکس العملی نـشان بدهد.آنروز وآن شب بقدر کافی بـرایش وحشتناک گـذشته بودکه دیگر قـدرت تحمل نـداشته بـاشد.به جهنم سـر بقـیه چه می آمد! بزرگترین بلاسر اوآمده بود.قـلبش شکسته بود.بر تخـتش درازکشـیده بود و باز فکر می کرد.چه اشتباهـی کرده بودکه مستحق چنین جزای سنگینی شده بود؟نباید عاشق می شد؟نباید اعتماد می کرد؟نباید میماند؟ نباید می آمد؟حالاچکار باید می کرد؟چکار می توانست بکند؟به چه کسی اعتماد می کرد؟صدای جرجر در او را متوجه ورود نیکلاس کرد.بر روی ساق دستش بلـند شد و چراغ خـوابش را روشن کـرد.نیکلاس
باوحشت سر جا ماند:(تو...بیداری؟!)
ویرجینیا متعجب نشست:(آره...چطور؟)
نیکلاس در را بست:(ببخش که بی اجازه اومدم!)
و به سوی تخت راه افتاد.ویرجینیاگیج شده بود:(برای چی اومدی؟چیزی شده؟)
(بخاطر تو اومدم!)
ویرجینیا نگران شد:(چرا؟)
نیکلاس بر تخت زانو زد:(امروز خیلی منو به هوس آوردی...)و لبخندگستاخانه ای به لب آورد:(من تو رو می خوام!)
ویـرجینیاآنچنان شوکه شده بودکه قـدرت حرکت کـردن نداشت.بله چـیزی که می تـرسید داشت سـرش می آمد.پرنس...لعنت بر او!نگاهـش بر چهره ی شهـوت آلود نیکلاس خیـره مانده بود:(همین الان گورتو گم می کنی وگرنه...)
نیکلاس مشغول بازکردن دکمه های بلوز شطنجی اش شد:(وگرنه چی عزیزم؟پسرها خونه نیستند, دخترها هم همگی توی ایوان اند و ایوان اونطرف خونه است!)
قلب ویرجینیا شروع به کوبیدن کرد.باید فرار می کرد.یعنی می توانست؟نیکلاس بلوزش را درآورد:(یک تجربه ی عالی برات می شه تو همه چیزو بسپار به من!)
و تا حرکتی کرد ویرجینیا چرخـی زد و طرف دیگـر تخـت رسید امـا پاهایش به زمیـن نرسیده نیکلاس از عقب موهای بافته شده او راگرفت وکشید!ویرجینیا بر تخت افتاد و نیکلاس بر رویش!ویرجینـیا دیوانه وار وارد جـدل شد تا از زیـر تن نیکلاس خارج شـود اما سنگینی و فـشار نیکلاس آنقـدر زیـاد بودکه او حتی نمی توانست هوای کافی برای تـنفس در ریه هـایش جمع کند چه بـرسد به داد زدن!دقایقی چند نـاامیدانه
تقلاکرد اما این تقلااو را خسته تر و نیکلاس را وحشی ترکرد بطوری که ویرجینیا قدرت درک و حرکت خود را از دست داد و به حالت اغما افتاد.نیکلاس فاتحانه او را لخت می کردکه چراغ اصلی اتـاق روشـن شد:(هیچ فکر نکردی ممکنه به جرم تجاوز به حبس بری؟)
بـراین بود!ویرجینیا چـشمان پراشکش را به سوی در چرخـاند و از دیدن چهـره ی نجات بخـش بـراین در آستانه ی در,به گریه افتاد.براین آرام آرام وارد اتاق می شد:(وقتی غیبت زد فهمیدم یک کلکی داری...)
نیکلاس از روی ویرجینیا بلند شد:(نه...من فکرکردم تو برگشتی خونه منم...)
براین لب تخت رسید:(چرا نمی ری وگورت روگم نمی کنی؟)
نیکلاس از تخت پایین رفت:(هی پسر اینقدر جوش نزن!می دونم تو هم اینو می خواهی...بیا با هم...)
لبخند ناخانای براین حرف او را نصفه گذاشت.ویرجینیا خشکید!یعنی براین هم؟!صدای وحـشتناک سیلی جواب او بود:(گفتم بروگم شو
!)
نیکلاس با خشم خارج شد و ویرجینیا غلت زد و صورتش را بر دشک فروکرد وگریست وگریسـت تاآن لحظه که فهمید باز هم تنهاست!

عجله نکن چون دیگه دیر شده

عجله نکن چون دیگه دیر شده
 
****************************** 
یه روزایی مثل امروز برای گفتن خیلی چیزها دیگه دیر شده
خوب که فکر می کنم برای همه چیز دیر شده
توی هر کاری عجله می کردم اما همیشه کندتر از زمان بودم
من جا موندم
من توی این بازی عمرم جا موندم
دیگه فرصتی نیست
چون برای بازی مجدد دیگه دیر شده
نه رقیبی هست نه وقت و انگیزه ای
همیشه همینطور بوده
آره از وقتی من یادم می یاد واسه هر کاری که کردم یه لحظه بعدش پشیمون شدم
بعد پشیمونی رو فراموش کردم بعد فراموشی رو رها کردم
بعد خودم رو گم کردم و به خودم اومدم که ای وای دختر چه کردی با خودت
وقت اضافه هم گذشت
 تو حتی نفهمیدی که کی سوت آخر بازی رو زدن
فقط وقتی فهمیدی که همه با حالت تعجب از شکست بهت زده نگات می کردن
و تو هیچ وقت نفهمیدی که چرا باختی
اما من بهت می گم تو همیشه از روزگار جا موندی
چون هیچ چی رو جدی نگرفتی
آره بابا زندگی چیزی جز یه شوخی بامزه نیست اینو بعدن می فهمی
هیچ چیز این زندگی جدی نیست
حتی اخم آدمها هم یه جورایی بامزه است
و من به همه چیز می خندم، حتی به گریه های خودم
مجبورم برای همه چیز
حتی برای خندیدن و گریستن
 چون چاره ای نیست
پس به روزگار و بازی های روزگارهم می خندم
اما یه لحظه صبر کن ببینم
نگام کن
خوب به من نگاه کن
واسه چی داری گریه می کنی
واسه چی داری ناله می کنی
شکایتت از کی ، از چی؟
اشک نریز گلکم، نازکم
آروم باش و به من خوب گوش بده
دیدی گفتم برای خیلی چیزها دیر شده
اما تو حرفم رو باور نکردی
آره جونم، وقتی واسه چیزی که تموم شده و از دست رفته گریه می کنی
معلوم می شه که تو نفهمیدی و قدر خیلی چیزها رو ندونستی شایدم اونا قدر تو رو ندونستن
اما دیگه بازی تموم شده حتی اگر همه تلاشت رو بکنی دیگه هیچی سر جای خودش بر نمی گرده
قصه غصه های آدمها هیچ وقت خدا تمومی نداره
اما خاطره ها می تونه مرهمای خوبی واسه زخم ما باشه
مثل من باش که خاطره هام شده فانوس روشن روزها و شبای سیاهم
البته اگه یه کم فکر کنی می فهمی که درد هم شیرینه، لذت داره
الان که توی رنج و دردم دارم اینا رو می گم
چون فهمیدم که رنج لذت داره
لذتش اینه که قدر روزهای خوب و شیرینت رو توی رنج و درده که  می فهمی
خیلی چیزهای دیگه هست که می خوام بگم
اما حرفم نمی یاد، باشه واسه بعد، وقتی که ....
تو بگو که کی تا واست خوب خوب تعریف کنم.
 
دوستدار همیشگی شما

آشنایی با لثه

آشنایی با لثه و بیماریهای آن
لثه سالم چه خصوصیاتی دارد
لثه سالم داراي قواي محكمي بوده و كاملاً بر روي استخوان چسبيده است. همچنين در محل تماس با دندان كاملاً صاف و داراي لبه تيز مي باشد. رنگ لثه سالم صورتي است،‌ولي در برخي افراد كه رنگ چهره تيره دارند،‌ روي لثه آنها هم لكه هاي قهوه اي رنگ ديده مي شود. اگر ساير علايم لثه سالم مشاهده مي گردد و فقط رنگ آن قهوه اي است اين لثه هم سالم مي باشد.

علت ایجاد بیماری لثه چیست
وقتي پلاك ميكروبي در كنار لثه باقي بماند با ترشح مواد سمي به لثه آسيب مي رساند. هرچه پلاك مدت طولاني تري بر روي دندانها بماند،‌ مواد سمي بيشتري ترشح شده و آسيب به لثه بيشتر خواهد شد. بتدريج با رسوب مواد معدني در پلاك، جنس پلاك سخت تر شده و به صورت لايه آهكي سختي به دندان مي چسبد. به اين لايه آهكي كه به رنگ سفيد، زرد يا قهوه اي رنگ مي باشد جرم گويند. جرم پس از تشكيل به دليل سطح خشن و ناصافي كه دارد باعث تجمع بيشتر پلاك بر روي دندانها شده و بيماري لثه را شديد تر مي كند.
نشانه های بیماری لثه
در آغاز بيماري، لثه قرمز رنگ و پرخون شده و همچنين لبه هاي تيز لثه حالت تورم پيدا كرده و برجسته مي شود. قوام لثه نيز شل مي گردد و در هنگام خوردن ميوه هاي سفت و يا مسواك زدن خونريزي ميكند. معمولاً در اين مواقع فرد از مسواك زدن خودداري مي كند،‌كه اين مسأله باعث شديدتر شدن بيماري لثه مي گردد. در اين حالت به بيماري لثه، التهاب لثه يا ژنژيويت مي گويند. وقتي بيماري ادامه پيدا كند،‌ لثه شروع به تحليل رفتن مي كند. منظور از تحليل رفتن لثه،‌اين است كه لثه به طرف ريشه دندان كشيده مي شود. به تدريج بيماري از لثه عبور كرده و به نواحي زيرين يعني استخوانهاي دور دندان سرايت مي كند و باعث تحليل رفتن استخوان نيز مي شود. با شروع تحليل استخوان، دندانها بتدريج لق شده تا زماني كه با كوچكترين فشاري دندان كنده مي شود.
پیشگری و درمان بیماری لثه
مسواك كردن مرتب و به روش صحيح،‌همانگونه كه باعث سلامت دندانها مي شود،‌سلامت لثه ها را نيز تأمين مي كند. برخلاف تصور برخي از مردم كه با شروع بيماري لثه و خون ريزي از آن در هنگام مسواك كردن،‌استفاده از مسواك را ترك مي كنند،‌بايد گفت در اين هنگام مسواك كردن را بايستي بادقت و توجه بيشتري انجام داد. حتي لازم است تعداد دفعات مسواك كردن را ببيشتر كرد. معمولا در خيلي ار موارد مسواك كردن صحيح باعث بهبود بيماري لثه مي شود همينطور استفاده از نخ دندان در سلامت لثه ها بسيار مفيد است زيرا پلاك ميكروبي در نواحي بين دنداني تجمع بيشتري دارد و برداشتن آنها توسط نخ دندان،‌به سالم ماندن لثه ها كمك مي كند. استفاده از دهان شويه آب نمك ( نصف قاشق چايخوري نمك در يك ليوان آب جوشيده سرد شده ) همراه با ماساژ لثه ها نيز مؤثر مي باشد، اگر بر روي دندانها جرم تشكيل شده باشد، لازم است حتماً دندانها جرم گيري شوند. برخي از مردم جرم گيري را براي ميناي دندان مضر مي دانند . ولي برخلاف تصور آنها،‌جرم گيري نه تنها براي دندان ضرري ندارد، بلكه با برداشتن مواد خشن و پلك ميكروبي از سطح دندان ، به سلامت لثه ها نيز كمك مي كند.
نقش تغذیه در سلامت دهان
آشامیدنى ها و تعداد وعده هاى غذایى با تاثیرى که بر روى میکروب هاى موجود در محیط دهان مى گذارند، نقش مهمى را درتکامل دندان و لثه و همین طور نسوج و ساختار استخوانى محیط دهان و همچنین پیشگیرى از انواع بیمارى هاى دهاندارند که عمدتاً این تاثیرات به شکل سیستمیک است.
کمبود ویتامین هاى B ،B12، C، ریبوفلاوین، فولات ها و مواد معدنى چون روى، آهن و در کاهش روند ترمیم نسوج دهانى موثرند. به همان نسبت که کمبود مواد یادشده در شکل گیرى و سلامت دهانموثر است متقابلاً شکل و سلامت حفره دهان نیز در دریافت مواد فوق و استفاده از آنها نقش دارند یا به عبارتى مى توان گفت این دو وضعیت به گونه اى به هم وابسته اند. بیمارى هاى دهان عمدتاً در پى پوسیدگى دندان ها ایجاد مى شود. فقدان یک یا چند دندان و یا بى دندانى کامل در بیماران بالاى ۶۵ سال رایج است که این خود تاثیر بسزایى در تغذیه این دسته از افراد دارد که علاوه برآن باعث اخلال در رشد، تکامل، بقا و ساختار حفره دهانى مى شود. جزئیات اشاره شده در ذیل بخشى از این مشکلات را مطرح مى سازد. بیمارى هاى پریودنتال به صورت یک بیمارى موضعى و سیستمیک محسوب مى شود. کمبود موادى مانند ویتامین هاى A ،C، E، فولات ها و بتاکاروتن و املاح معدنى چون کلسیم، فسفر و روى در ایجاد بیمارى یادشده نقش موثرى دارند. سرطان هاى دهان که اغلب در اثر استفاده بیش از حد در مصرف تنباکو و الکل رخ مى دهد با اینکه از سویى باعث افزایش نیاز به کسب انرژى و مصرف مواد غذایى در بیمار مى شود از طرف دیگر مشکل توانایى در خوردن و تغذیه را براى وى به ارمغان مى آورد که این عمدتاً مى تواند ناشى از روش هاى درمانى مانند جراحى ها، رادیوتراپى، شیمى درمانى و سایر موارد درمانى باشد. از بیمارى هاى حاد و مزمن دیگرى که مى توانند در توانایى خوردن تاثیر منفى داشته باشند مى توان به دیابت کنترل نشده اشاره کرد که توام با سندرم سوزش زبان، برفک و خشکى دهان است همچنین مشکلات دهانى ناشى از نقص سیستم ایمنى از قبیل سندرم اکتسابى نقص ایمنى (ایدز) است.

• نقش تغذیه در تکامل دندان

تکامل دندان هاى شیرى در ماه دوم و سوم جنینى آغاز مى شود و معدنى شدن آنها در ماه چهارم جنینى تا دهه اول زندگى فرد ادامه دارد. مواد غذایى که جنین از مادر دریافت مى نماید نقش موثرى در تشکیل و تکامل ساختار دندان ها در مرحله قبل از رویش آنها دارد. تشکیل دندان ها با معدنى شدن ماتریکس پروتئینى آنها همراه است. در عاج، پروتئین به صورت الیاف کلاژن هستند که براى ساخت آنها وجود ویتامین C ضرورى است و یتامین D جزء اساسى جهت تشکیل بلور هاى هیدروکسى آپاتیت از کلسیم و فسفر است، فلوراید نیز با اضافه شدن روى بلور هاى هیدروکسى آپاتیتیک لایه مقاوم به پوسیدگى را روى دندان ها ایجاد مى کند. تغذیه و رژیم غذایى در تمام مراحل تکامل، رویش و بقاى دندان موثر است. پس از رویش تغذیه نقش موثر و مداومى در تکامل و تقویت و معدنى شدن مینا و بقیه اجزاى دندان دارد. نقش موضعى مواد غذایى مصرفى به ویژه از طریق کربوهیدرات هاى تخمیرشدنى و تعداد دفعات مصرف غذا که در پى آن تولید اکسید هاى آلى توسط باکترى هاى دهان از این مواد موجب پوسیدگى مى شود را نباید فراموش کرد که در طول زندگى فرد رژیم غذایى نقش موثرى را در دندان ها، استخوان ها، پایدارى نسوج دهان و مقاومت در مقابل عفونت و افزایش عمر دندان ها دارد.

• پوسیدگى دندانى

پوسیدگى دندان یکى از رایج ترین بیمارى هاى عفونى است و براساس گزارشات پنج برابر رایج تر از آسم است. در نتیجه تقریباً ۲۰درصد تا ۵۰درصد بچه هاى ایالات متحده ۸۰درصد دندان هایشان پوسیده است. بررسى پوسیدگى دندان ها نشان مى دهد که بچه هایى که والدین آنها حداقل تا لیسانس تحصیل کرده اند کمتر از بچه هایى که والدین آنها کمتر از لیسانس هستند به پوسیدگى دندان ها مبتلا هستند. ایجاد پوسیدگى به عواملى چون ترکیبات مینا و عاج، محل قرارگیرى دندان ها، نوع و میزان بزاق، وجود شیارها و حفرات در تاج دندان بستگى دارد و ترکیبات بزاق را هم باید به آن اضافه کرد. بزاق هاى الکالوئیدى اثر پیشگیرانه دارند به همان میزان که بزاق اسیدى موجب افزایش خطر پوسیدگى مى شود روش زندگى نیز در این پدیده موثر است. اینکه نقش جداگانه اى براى عوامل تغذیه خانوادگى، الگوى تغذیه با عوامل ژنتیکى در عین مطرح بودن قائل باشیم کار دشوارى است. باکترى ها عامل اساسى در ایجاد پوسیدگى هستند.

• عوامل تغذیه اى موثر بر ایجاد پوسیدگى

تعداد دفعات مصرف کربوهیدرات هاى قابل تخمیر، نوع تغذیه، تعداد دفعات غذا خوردن، ترکیبات مواد غذایى و آشامیدنى، مدت زمان تماس دندان با مواد غذایى و آشامیدنى. کربوهیدرات هاى قابل تخمیر ماده ایده آل براى باکترى ها هستند و فرآورده هاى اسیدى ناشى از آنها موجب کاهش PH بزاق به پایین تر از ۵/۵ مى شوند که زمینه مناسب را براى تولید پوسیدگى فراهم مى آورند. مواد قندى تخمیر شونده در چهار گروه از شش گروه مواد غذایى موجود هستند. ۱- حبوبات۲- میوه ها۳ - فرآورده هاى لبنى۴ - مواد قندى. با وجود اینکه بعضى سبزیجات نیز شامل مواد قندى تخمیر شدنى هستند ولى گزارشى مبنى بر پوسیدگى زایى آنها ارائه نشده است. موادى چون نشاسته که بالقوه داراى قابلیت تخمیر هستند موجب کاهشPH بزاق به کمتر از ۵/۵ مى شود. بیسکویت، کراکر، چیپس، نان و انواع میوه ها (تازه، خشک و کمپوت) و همچنین آب میوه ها نیز پوسیدگى زا هستند.

تمایز بین مواد پوسیدگى زا، متوقف کننده پوسیدگى و ضدپوسیدگى بسیار بااهمیت است. نتایج مطالعات نشان داده است که میزان اسیدى که از تخمیر مواد غذایى توسط باکترى ها ایجاد مى شود به اندازه قندى که در آن ماده وجود دارد بستگى دارد. پوسیدگى زایى همچنین مى تواند تحت تاثیر عوامل دیگرى مانند حجم و میزان بزاق تولید شده در فرد، تعداد وعده هاى مصرف غذا، ترکیبات مواد غذایى مورد استفاده، میزان تشکیل پلاک میکروبى و میزان استعداد ژنتیکى فرد قرار گیرد. مواد غذایى متوقف کننده پوسیدگى یا آن دسته که توسط میکروب هاى پلاک قابل سوخت و ساز نیستند PH بزاق را به پایین تر از ۵/۵ کاهش نمى دهند این مواد شامل پروتئین هایى چون تخم مرغ، ماهى، گوشت، بعضى سبزیجات و آدامس هاى بدون قند هستند. شیرین کننده هاى غیرکربوهیدراتى از قبیل ساخارین، سیکلامات ها و اسپارتام نیز جزء این گروه هستند. بعضى از شواهد دال بر این است که گروه اخیر به علت اینکه مواد مورد نیاز را در اختیار استرپتوکوک قرار نمى دهند متوقف کننده پوسیدگى هستند.مواد غذایى ضدپوسیدگى، موادى هستند که هنگام استفاده از آنها جذب غذا هاى اسید و ژنتیک توسط باکترى ها مختل مى شود. الکل هاى پنج قندى جزء این دسته محسوب مى شوندزیرا توسط آمیلاز بزاق تجزیه نمى شوند. مکانیسم عمل آنها شامل فعالیت هاى ضدمیکروبى علیه استرپتوکوک موتان است. تاثیر آدامس از طریق ترشح بزاق است که منجر به افزایش فعالیت خنثى سازى بزاق و در پى آن افزایش زدودن کربوهیدرات هاى تخمیر شونده از سطح دندان مى شود. آدامس هاى بدون قند از طریق افزایش جریان بزاق در کاهش پوسیدگى موثر هستند. توصیه مى شود پس از غذا هاى حاضرى یا وعده هاى غذایى مورد استفاده قرار گیرند تا احتمال پوسیدگى را کاهش دهند در عین حال امکان معدنى شدن مجدد بخش هاى تخریب شده دندان نیز افزایش مى یابد. در واقع مکانیسم ضدپوسیدگى گزیلیتول موجود در آدامس جایگزین شدن آن به جاى کربو هیدرات هاى تخمیرشونده رژیم غذایى است. استرپتوکوک موتان قادر به متابولیزه کردن گزیلیتول نیست. از دیگر مواد ضدپوسیدگى پنیرها مى توان از پنیرچدار و سوئیسى نام برد.
در قسمت دوم مطالبي راجع به پوسيدگي و انواع آن برايتان ارسال خواهم كرد.

خوشگل

چرا مردها از زنهاي خوشگل بيشتر از زنهاي باهوش خوششون مياد؟
 
جواب خانمها: چون قدرت چشمهاشون بيشتر از قدرت مغزشونه!
جواب آقايان: چون زن خوشگل کميابه، اما زن باهوش اصولا نايابه.
 

فرق بين يك مرد باهوش و هيولاي لاك نس چيه؟
 
جواب خانمها: هيولاي لاك نس تا به حال چند بار ديده شده!
جواب آقايان: احتمالا به هيولاهه خبر داده بودن که خلاصه يه زن باهوش کشف شد! اومد تماشا کنه.
   
وقتي خدا حوا رو آفريد چي گفت؟
 
جواب خانمها: كار نيكو كردن از پر كردن است!
جواب آقايان: استثنائا موافقم، چون براي آفريدن يه زن درست حسابي خيلي ديگه بايد تمرين ميکرد.

وقتي يه زن ميبينه كه شوهرش داره زيكزاك تو حياط ميدوه بايد چيكار كنه؟
 
جواب خانمها: هيچي، بايد بهتر هدف بگيره و به شليك كردن ادامه بده!
جواب آقايان: و اين کاريه که تا ابد ادامه داره. چون هيچوقت نميتونه درست هدفگيري کنه.
 
چرا مردا هيچوقت از حرفهاي زنها سر در نمي‌آورند؟
 
جواب خانمها: چون مخ درست و حسابي ندارند!
جواب آقايان: براي اينکه هيچ رابطه منطقي بين 2 تا حرف پشت سرهم خانوما وجود نداره. واسه همين مردا سر در نميارن.
دشمن
 
هر زن باهوشي ميليونها دشمن داره: همه مردهاي احمق!
هر مرد باهوشي تنها يه دشمن داره: اونم زنشه که از حسودي داره ميترکه!
 
انتقام
 
بهترين انتقام از زني كه شوهرتون رو از چنگتون در آورده چيه؟ بذارين شوهرتون مال اون بمونه!
بهترين انتقام از مردي كه زنتون رو از چنگتون در آورده چيه؟ با اون مرده برين ....بیب!
 
دعوا
 
طلا و جواهر تنها چيزيه که زنها سرش دعوا دارن که مال کدومشون بيشتره.
تلفن همراه تنها چيزيه كه مردها سرش دعوا دارند كه مال كدومشون كوچيكتره.
 
 
 
تفاوت
 
فرق يه زن با گربه چيه؟ گربه‌ها از موش نميترسن اما زنها...!
فرق يك مرد با گربه چيه؟ يكيشون يه موجود بی خود است كه بي چشم و پروئه و براش مهم نيست كه كي بهش غذا ميده، اون يكي يه حيوان ملوس خانگيه!
 
روان درماني
 
چرا روان درماني زنها بيشتر از مردها طول ميكشه؟ به اين خاطر روان درماني زنها بيشتر طول ميکشه که روانشون پاکه و بايد از اول ساخته بشه!
چرا روان درماني مردها كمتر از زنها طول ميكشه؟ معمولا بايد در روان درماني به دوران كودكي بازگشت و مردها هميشه در همون دوران به سر ميبرند!
 
وقتي خدا
 
مرد رو آفريد: داشت تمرين ميكرد!
زن رو آفريد: فهميد فقط تمرين مهم نيست، شرايط آب و هوايي هم تو برد و باخت مؤثره.

آشنایی با دهان و دندان

آشنایی با دهان و دندان
دهان اولين قسمت دستگاه گوارش است كه از لب ها شروع و به حلق منتهی می گردد. در دهان دو فك وجود دارد.
فك بالا ثابت است و حركت نمی كند. ولي فك پایين حركت دارد و عمل باز و بسته شدن دهان را انجام می دهد. در داخل استخوان هر فك حفراتی وجود دارد كه ريشه دندانها در آن قرار می گيرد.
در اين حفرات دندانها بوسيله الياف دور دندان به استخوان فك متصل می شوند. روی آرواره ها و دور دندان را لثه می پوشاند.
به استخوان، لثه و الياف نگهدارنده دور دندان بافت نگهدارنده دندان گفته می شود.
دهان انسان در اعمال زيادی نظير حرف زدن خنديدن. چشيدن . گاز گرفتن. جويدن و بلعيدن غذا شركت دارد.
اولين قدم در راه گوارش غذا. خرد كرد و جويدن مواد غذایی است كه توسط دندانها صورت می گيرد . هركدام از دندانها با شكل خاص خود به عمل جويدن كمك می كنند.
دندان های پيشين برای بريدن . دندان های نيش براي پاره كردن و دندان های آسيا برای خرد كردن لقمه شكل گرفته اند.

دوره های دندانی
هر انسان در زندگی خود. دو سری دندان ( دندان های شيری و دندان های دايمی ) و سه دوره دندانی ( شيری. مخلوط و دايمی) ‌دارد. از حدود 6 ماهگی كه اولين دندان شيری در دهان نوزاد رويش می یابد . تا سن 6 سالگی كه اولين دندان دايمی در دهان می رويد را دوره دندانی شيری می گويند. در اين دوران فقط دندان های شيری در دهان وجود دارند.
از 6 تا 12 سالگی به تدريج دندان های شيری جای خود را به دندان های دايمی می دهند. اين زمان را دوره دندانی مخلوط می گويند.
در حدود 12 سالگی كه هيچ دندان شيری در دهان وجود ندارد و فقط دندان های دايمی در دهان هستند. تا پايان عمر را دوره دندانی دايمی می نامند.

دندان های شيری
دندان های شيری معمولا از شش ماهگي شروع به رويش می نمیند و تا سن دو و نيم سالگی تكمیل می شوند.
البته زودتر در آمدن و يا تاخير در رويش به مدت چند ماه طبيعی است. ولی اگر اين تاخير بيش از 9 ماه گردد بايد به دندان پزشك مراجعه نمود.
تعداد دندان های شیری 20 عدد است يعني كودك در هر فك ده دندان دارد و اين ده دندان در دو نيمه راست و چپ به صورت قرينه قرار دارد.
اسم اين پنج دندان از خط وسط به طرف عقب عبارتند از :‌دندان پيشین میانی. كه به طور قراردادی با حرف A نشان داده می شود.
دندان پيشین طرفی و يا B .
دندان نيش يا C‌.
دندان آسيای اول يا D.
دندان آسيای دوم يا E.

دندان ها چگونه نامگذاری می شوند

عداد و نوع دندانها در فك بالا و پایين يكسان است. در هر فك نيز تعداد و نوع دندان های نيمه راست و چپ مشابه هستند.
بنابراين در دهان 4 نيم فك داريم.
نيم فک چپ بالا نيمه فک راست بالا
نيم فک چپ پایين نيم فک راست پایين

آیا مراقبت از دندانهای شیری لازم است

دندان های شيری علاوه بر وظايف معمولي يك دندان ( جويدن، تكلم حفظ شكل و زيبایی چهره ) وظيفه ديگری نيز دارند. در واقع دندان های شيری نسبت به دندان های دايمی وظيفه و نقش مهمی را به عهده دارند. حفظ فضای لازم برای رويش دندان های دايمی، وظيفه دندان های شيری است.
رويش صحيح دندان های دايمی ارتباط نزديكی با حفظ دندان هاي شيری تا سن طبيعي افتادن آن ها دارد. به طوری كه هرگاه دندان های شيری زودتر از زمان طبيعی كشيده شوند، يا آن كه بيشتر از مدت زمان لازم در دهان باقی بمانند، ممكن است رويش دندان های دايمی زيرين دچار اشكال شود.
به عنوان مثال دندان های D و E بايستی تا سن 12-10 سالگی به طور سالم در دهان باقی بمانند. سپس با لق شدن آنها دندان های دايمی به جای آن ها رويش يابند . اگر اين دندان ها زودتر از موعد از دست بروند، دندان های مجاور به سمت محل خالی دندان كشيده شده (یا پوسیده) حركت كرده فضای موجود را تنگ تر می نمیند. لذا رويش دندان دايمی دچار مشكل می شود.
متاسفانه بسياری از پدر و مادرها فكر می كنند كه زود خراب شدن دندان های شيری و كشيدن آن ها مهم نيست ‌چرا كه دندان های دايمی به جای آن ها خواهند روييد. به اين ترتيب با عدم مراقبت كافی باعث پوسيدگی زود رس و از دست رفتن آن ها می شوند، كه نتيجه آن رويش نا به جا و يا عدم رويش دندان های دايمی زيرين است.

دوره های دندانی مخلوط
از حدود سن 6 سالگی به تدريج دندان های دايمی شروع به رويش می كنند. در داخل استخوان فك هر كودك در زير دندان های شيری جوانه دندان های دايمی وجود دارند.
با بزرگ شدن كودك . جوانه دندان های دايمی نيز رشد پيدا كرده و به تدريج شروع به حركت می كند. همراه با حركت جوانه دندان های دايمی وجود دارد .
با بزرگ شدن كودك . جوانه دندان های دايمی نيز رشد پيدا كرده و به تدريج شروع به حركت می كند. همراه با حركت جوانه دندان های دايمی ريشه دندان های شیری تحليل می رود . زماني كه ريشه دندان شیری از بين می رود . دندان لق شده و دندانه دايمی به جای آن در می آيد.
به دندان های دايمی كه جایگزين دندان های شیری می شوند دندان های دايمی جانشين گويند. يعني 20 عدد از دندان های دايمی كه به جای 20 عدد دندان شیری در می آيند. دندان های دايمی جانشين نام دارد ( دندان های 1 تا 5 دايمی). بقيه دندان های دايمی كه رويش آنها ارتباطی به افتادن دندان شیری ندارد را دندان دايمی غير جانشين می نامند.
دندان شش سالگی
معمولا اولين دندان دايمی كه رويش می كند، دندان آسيای بزرگ اول يا دندان شماره 6 است و چون اين دندان در حدود 6 سالگی در می آيد، دندان 6 سالگی نام دارد. محل اين دندان در پشت دندان آسيای دوم شیری است و بدون اين كه دندان شیری بيفتد، اين دندان رويش می كند. به عبارت ديگر اولين دندان دايمی غير جانشين كه در پشت دندان های شیری رويش می كند، دندان 6 سالگی است.
به دليل اينكه رويش اين دندان، با افتادن دندان شیری همراه نيست، بسياري از والدين فكر می كنند كه اين دندان هم شیری است و با اطمینان اين كه اگر دندان شیری بيفتد، دندان ديگری بجای آن می رويد، كوششی براي تمیز نگهداشتن آن نمی نمایند به اين تريتب دندان 6 سالگی بايد تا آخر عمر در دهان باقي بماند، خيلي زود پوسيده شده و ازبين می رود. در ابتدای رويش، دندانها استعداد بيشتری براي پوسيدگی دارند و بايستی در تمیز نگه داشتن آنها دقت بيشتری كرد. بی توجهی به دندان 6 سالگی باعث پوسيدگی شديد آن و در موارد زيادی منجر به از دست رفتن اين دندان می شود. دندان در 6 سالگی، الگوی رويش ساير دندان های دائمی است و رويش صحيح و مرتب بقيه دندانها به وجود دندان 6 سالگی بستگی دارد.

دندانهای دائمی
تعداد دندان های دايمی 32 عدد است. تعداد 28 عدد از آنها در سن 6 تا 12 سالگی رويش می كند. دندان های عقل معمولا از 17 سالگی به بعد در می آيند.
تعداد دندان های دايمی در هر نيمه فك 8 عدد است كه به ترتيب از خط وسط بطرف عقب عبارتست از :
دندان پيشین میانی. كه بطور قراردادی با شماره 1 نشان داده می شود.
دندان پيشین طرفی يا شماره 2.
دندان نيش يا شماره 3.
دندان آسيای كوچك اول يا شماره 4.
دندان آسيای كوچك دوم يا شماره 5.
دندان آسيای بزرگ اول يا شماره 6 يا دندان 6 سالگی.
دندان آسيای بزرگ يا شماره 7.
دندان آسيای بزرگ سوم يا شماره 8 يا دندان عقل.
براي نامگذاری اين دندانها همانند دندان های شیری علامت اختصاری به كار می رود ولي در اين حالت از شماره دندان ها استفاده می شود.
دندان های دايمی برای داشتن تغذيه سالم. تكلم صحيح و حفظ زيبايی چهره به كار می روند و همانند بقيه اعضای بدن برای تمام عمر پيش بينی شده اند. لذا مراقبت و نگه داری آن ها از ابتدای رويش ضروری است.


عشق دوروغی

عصرآن روز لوسی را از بیمارستان آوردند و جشن کوچکی برایش برگذارکردند. دخترهای استراگر هم بـودند.همینطور هلگا و ماروین و اروین و فیونا و چند نفر از دوستان لوسی هم آمده بودند.حال لوسی زیاد خـوب نبـود اصلاًحرف نـمی زد و عکس العمـلی نشـان نمی داد بـا این وجود بـاز همـه از بـدست آوردن سلامتی اش شاد بودند اما وجود هلگا و رفتار مالکانه اش برکارل,گرفـتگی کارل و نگاههای عـاشقانه اش بر ویرجینیا,او را رنج می داد.آواره و عصبانی بود!چه خوب که فردا یکشنبه بود.
صبح،ویرجینیا به بدرقـه ی آنها تا نیمه ی حیاط رفت.امیـدوار بود مورد تـرحم و الطاف پـدربزرگ قـرار گرفـته و دعوت شده باشد اما حواس همیشان بـر لوسی بود و جشنی که قـرار بود به افـتخار سلامتی او در خانـه ی پدربـزرگ گرفـته شـود.بعـد از غـیب شدن ماشینشان,ویرجینیا نـاامید بـه خانه بـرگشت و محـض سرگرمی سراغ ضبط بزرگ خانه رفت وآهنگی بازکرد اما باز فکرش منحرف کارل می شد.شاید بهتربود باکسی در این باره مشورت می کرد مثلاً با براین!اما نه هلگا خواهر او بود.یا پرنس؟مسلماً فقط مسخره اش می کرد و عشق کارل را دروغین قـلمداد می کرد.شاید هم واقـعاً اینطور بود!یـا دیرمی؟بله او قـول کمک داده بود و حتماً می توانست نجاتش دهد!به سوی ضبط دوید و خاموش کرد.گوشی بی سیم را برداشت تا به دیرمی تلفن کندکه یکی از خدمتکارها وارد اتاق شد:(خانم ما داریم می ریم,غذای شما توی فر...)
ویرجینیا وحشت کرد:(کجا دارید می رید؟)
(آقای کارل میجر به هممون مرخصی دادند.)
قلب ویرجینیاکوبید:(حالا؟)
(بله...تا فردا صبح!)
ویرجینیاکم مانده بود داد بزند:(پس من چی می شم؟منو تنها می ذارید؟)
(نه...آقا دارند برمی گردند...)
لعنت بر او!(با اجازه خانم!)
و چرخید و از اتاق خارج شد.کارل داشت بر می گشت!حتماً یک قصدی داشت که خانه را خالی میکرد!
باید مخفی می شد...نه!باید فرار می کرد!دوان دوان خود را به اتاقش رساندو دست به وسایلهایش انداخت کیف پول,دفتر خاطرات,برس...!قلبش انگارکه در دهانش بود.حالت تهوع پیداکرده بود.کجا می توانست برود؟نه,وقت برای فکرکردن نداشت,کیف را بر دوشش انداخت تا پایین برودکه صدای باز و بـسته شدن
در پایین را شنید.رسیده بود!ویرجینیا با عجله کیفش را زیر تخت فروکرد و رفت برکاناپه نشست و بمنظور ردگم کـنی,مجله ای برداشت و مشغـول ورق زدن شد.دستهایـش به وضوح می لـرزید.چه اتـفاقی خواهد افتاد؟حالاچکار می توانست بکند؟(سلام دختر عمه جون!)
به چهارچوب در رسیده بود.کت خاکستری اش را بر شانه انداخته بود ولبخند چندش آوری بر لب داشت ویرجینیا تمام سعیش راکرد خود را خونسرد نشان بدهد:(سلام...چرا برگشتید؟)
کارل داخل شد:(دلم برات تنگ شد!)
داشت شـروع می کرد!ویرجینیا به ورق زدن مجلـه ادامه داد وکارل آمد وکنارش نشست.مدتی بی صدا او را تـماشاکرد و بعـد با پررویی دست درازکرد وگـونه ی او را نوازش کرد.ویرجینیا سرش را عقب کشید: (لطفاًآقای میجر!)
(خـواهش می کـنم بـاهام رسمی حرف نـزن!)و بـه سویش خـم شد:(خدای من...امـروز خیلی خـوشگل و خواستنی هستی!)
ویرجینیا با خشونت مجله را بـر روی میز پرت کـرد و از جا بلند شـد اماکارل همانطورکه انتـظار می رفت دستش راگرفت:(کجا می ری عزیزم؟)
ویرجینیا دستش راکشید اماکارل رهایش نکرد:(چرا باهام حرف نمی زنی؟)
(حرفی ندارم...می شه ولم کنید؟)
وکارل رهایش کرد اما از جایش بلند شد:(تو یک ذره هم دلت به حالم نمی سوزه؟دارم از حسرت وعشق تو دیونه می شم بی رحم!)
ویرجینیا صدای بسته شدن در را شنید و فهمید تنها شدند پس بـاید با ملایمت بـرخورد می کرد.بـه او نگاه کرد.عاجزانه و نیازمند به او زل زده بود.پرسید:(ازم چه انتظاری دارید؟)
(قبولم کن...منو به آرزوم برسون!)
ویرجینیا راه افتاد.فقط باید با او در یک جا نمی ماند:(اما من عاشقتون نیستم!)
کارل هم در پی اش راهی شد:(عشق من اونقدر بزرگه که به هر دومون کافیه!)
به راهرو رسیدند:(شما باید فرصت بدید فکرکنم!)
(تاکی؟من تا حالابه سختی تونستم تحمل کنم دیگه یک روز هم طاقت ندارم!)
برای چه کاری طاقت نداشت؟(شما ازم انتظار زیادی دارید!)
(همینقدرکه فرصت می خواهی نشون می ده جوابت منفی!)
به راه پله رسیدند.ویرجینیا به در نگاه کرد.حرفی نداشت بگوید.باید میرفت اماکجا؟کارل از عقب می آمد :(تو دروغ گفتی نه؟تو هیچوقت عاشق نشدی اگه شده بودی درکم می کردی!)
به سالن رسیدند.ویرجینیا بناچار ایستاد و رو به اوکرد:(شما چی می خواهید؟)
کارل عاشقانه به او خیره شد:(جوابم رو..تو رو!)
(بخاطر چی؟پول؟غرور؟هوس؟...)
کارل تعجب نکرد:(بخاطر عشق!)
ویرجـینیا با خستگی خنـدید و دوباره راه افتاد.کارل غرید:(باور نمی کنی نه؟ازم انتظار داری چکار بکنم؟ خودم رو بکشم باور می کنی که دوستت دارم؟)
ویرجینیا به در می رسیدکه کارل جلویش دوید:(کجا می خواهی بری؟)
ویرجینیا ترسید:(می رم باغ قدم بزنم!)
کارل خواست بازویش را بگیرد:(کمی بشینیم حرف بزنیم!)
ویرجینیا عقب دوید:(حرفی نمونده آقای میجر!من فرصت خواستم اما شما دارید اذیتم می کنید!)
کارل گرفـته شد:(فرصت می خواهی؟باشه بهـت می دم اما یک شرطی داره!)و نگاهـش ملتمسانه به سوی دهان ویرجینیا چرخید:(یک بوسه بده!)
نه!آنها تنها بودند.اگر شروع می کرد...ویرجینیا عقب عقب راه افتاد:(شما خیلی بی شرم هستید!)
کارل خندان به سویش راه افتاد:(فقط یکی...کوچیک...)
پاهای ویرجینیا می لرزید:(نه...راحتم بذارید!)
و برگشت و پشت به او راه افـتاد.به درها نگاه می کرد و سعی می کرد راه فـراری پیداکندکه بناگـه کارل از عقب او راگرفت و چرخاند وکمرش را به دیوار اتاق نشیمن کوبید:(حوصله ام رو سر نبر ویرجینیا!)
و دست برگونه هایش چسباند و سر او را به زور بلندکرد,تن ویرجینیا را با تن خود به دیوار فشرد و سرخم کرد.ویرجینیا با وحشت شروع به تقلاکرد:(نه تو رو خدا...نه آقای کارل...)
کـارل مچ دستهای او راگرفت و سرسخـتانه برای یافـتن دهان او,لبهایش را به گونه و موهای او می کشید:(من بوسه می خوام...اگه ندی به زور ازت می گیرم!)
وآنچـنان حریصانه تنش را به تـن او مالیدکه ویرجیـنیا فهمید اگر هـمان لحظه خود راآزاد نکندکارل او را بـدبخت خواهدکرد پس با وجودآنکه دیگر توان مقابله نداشت به محض اینکه کارل موفق شد چانه ی او را بلندکند,ویرجینیا دستش را بلنـدکرد و با ناخونهایش به چشمان برافـروخته از شهوتش چـنگ زد!کارل فریادی کشید و عقب دوید و ویـرجینیاآزاد شد.بـدون لحظه ای وقـت تلف کردن به سوی پـنجره ی اتاق
دوید و بازکرد,خود را به ایوان انداخت و دوید و دوید تا به خیـابـان رسید.می لـرزید و نفـسش به شماره افتاده بود.ماشین زردی از جلویش رد شد.با عجله داد زد:(تاکسی!)
تکیه داده بود و بی صدا می گـریست.این نمی توانست عشـق بـاشد.کارل نمی توانست عاشق باشد!خدایا چقدر ترسیده بود!راننده پرسید:(کجا می رید؟)
کجا؟نفهمید چطور شد چهره ی میبل مقابل چشمانش آمد:(منزل آقای سویینی رو می شناسید؟)
(پرنس سویینی؟مگه کسی هست اونو نشناسه؟اونجا تشریف می برید؟)
(بله اما پول همراهم نیست,وقتی رسیدیم می دم.)
(اختیار دارید...ما از مهمون آقای وکیل پول نمی گیریم!)
وکیل؟!ویرجینیا ازآینه به چهره ی جوان راننده نگاه کرد.آدم شوخی بنظر نمی آمد!
خانه ی خاله اینها خلوت بود.چون ظهر بود خدمتکارها بـرای استراحت به اتـاقهایشان رفـته بودند و فـقط رئـالف و میـبل به پیـشوازآمدند و او چقـدر به آن محیط آرام وآن زن آرامش بخـش نـیاز داشت.میبـل از چشمان مرطوب و سرخ و سر و وضع نامرتب او به چیزهایی پی برد اما باز اجازه داد او درد دل کند وآرام شود و ویرجینیا درد دل کرد وآرام هم شد.میبل مادربزرگی بودکه او هیچوقت نـداشت اما هـمیشه احتیاج
داشت
!
***
شب دایی آنجاآمد.وقـتی ویرجینیا خبر را از خـدمتکار شنید بـند دلش پاره شد.چراآمده بود؟خود را با نگرانی و دودلی بالای پله هـا رساند.دایی در سالن پایین بـود و وحشیانه قـدم می زد.او عصبانی بـود!کاش خاله یا پرنس خانه بودند:(سلام دایی.)
دایی سر بلندکرد:(سلام و زهرمار!بیا پایین ببینم!)
زانوهای ویرجینیا به لرز افتاد اما به سرعت پایین رفت:(چیزی شده؟)
دایی تا یک قدمی اش نزدیک شد:(بله که شده!پسرم از عشق تو دیونه شده و تو می ذاری و می ری؟)
نفرت در وجود ویرجینیا پیچید:(بله دیونه شده!با وجود اینکه با هلگا نامزده به من درخواست می داد!)
دایی داد زد:(چون عاشقت شده بود!)
ویرجینیا هم صدایش را بالابرد:(چون عاشقم بود بهم حمله کرد؟)
(اگه عاشقت نبود دست به خودکشی نمی زد!)
(چی؟!خودکشی؟)صدا درگلویش حبس شد:(چطور؟چکارکرده؟)
(خودشو از بالکن به استخر خالی بابا اینها انداخته...هر دو پاش شکسته!)
ویرجینیا نمی توانست باورکند:(نه...این ممکن نیست!)
دایی با صدای بغض آلودی گفت:(اگه بـاور نمی کنی بیـا بریم خودت ببـین!ون داره بخاطر تـو با جـونش بازی می کنه اونوقت تو...)
وگریست!ویرجینیا احساس کرد قلبش را پاره کردند:(دایی لطفاً خودتونوکنترل کنید...من,من متاسفم...)
بناگه صدای تمسخرآمیزی در سالن طنین انداخت:(تو رو خدا بس کن مردک حقه باز!)
پرنس بود.درآستانه ی در پوشیده در بلوز شلوار سیاه ایستاده بود.بغض گلوی ویرجینیا را فشرد.چقدردلش بـرای چشمان آبی و چهره ی جذاب و شیرینش تنگ شده بود.دایی با ناباوری به سویش نگاه کـرد.پرنس می خندید:(هر جا بخواهی می تونی دروغهای کثیفتو بگی اما توی خونه ی من نمی تونی!)
ویرجینیاگیج شده بود.دایی هم!:(تو چی می خواهی بگی؟)
پرنس یک دستی در را بازکرد:(می گم گورتوگم کن!)
دایی غرید:(خیلی پست شدی!)
(مجبورم مثل تو باشم تا زبونم رو بفهمی!)
دایی بناچار رو به ویرجینیاکرد:(بیا بریم...توی راه حرف می زنیم!)
و خواست دستش را بگیردکه ویرجینیا قدمی عقب گذاشت.او نمی خواست موضوع ادامه پیداکند اوهنوز هم کارل را نمی خواست!این حرکتش دایی را شوکه کرد:(یعنی چی؟!)
پرنس بجای ویرجینیا جواب داد:(یعنی خداحافظ!)
دایـی دقـایقی ساکت و متعجب بـه ویـرجینیا نگـاه کرد و بـعد زمزمه کرد:(پس زنـدگی پسرم عین خیالت نیست!)
ویرجینیا ناراحت شد:(نه دایی فقط من...)
دایی بانفرت حرفش را برید:(فاحشه ی سرراهی!دیگه به چشمم دیده نشو!)
ویرجینیا احساس ضعف کرد!دایی برگشت و به سرعت خانه را ترک کرد.ویرجینیا دیگر نـتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.صورتش را با دو دست مخفی کرد و هق هق گریست.میبل به کمکش رفت چه خوب که شانه ی استوار او بود.در بـسته شد و قـدمهایی که مطمعناً متعـلق به پرنس بود نـزدیک شد:(می بینم که بازم حماقتت کار داده دستت!)
میبل ناراحت شد:(لطفاً پرنس...دخترک بیچاره از صبح...)
(می شه بری کنار میبل؟من می دونم چی می گم!)
میبل رهایش کرد و ویـرجینیا همچنـان سر بـه زیر ماند.پرنـس به او نزدیک نشد:(می دونستم خیلی ساده و زودباوری اما نه دیگه اینقدر!)
ویرجـینیا به پـاهای اوکه محکم و مطـمعن روبرویش ایـستاده بود,نگاه کـرد و پرنس ادامه داد:(به من بگو جداًعـشق کارل رو باورکردی؟)
ویرجینیا سر بلندکرد.لبخند تحقیرکننده ای بر لبهای زیبای پرنس نقش بسته بود:(یعنی واقعاً توخیال کردی عاشقت شده واز عشق تو دست به خودکشی زده؟)و شروع به قدم زدن به دور اوکرد:(تمام اون مزخرفات عاشقـانه که احتمالاًتـوی این مدت برات بازی کرده جزو نقشه هاش بوده برای راضی کردن تو...و ظاهراً داشته موفق می شده!)
بله چیزی که از پرنس انتظار می رفت این بود اما امکان داشت درست باشد؟(توکارل رونمی شناسی...اون هر هفته با یک دختر می خوابه!عاشق شدن یا به عبارت ساده تر عیاشی توی خـون اونه اما خـوب مساله ی تو فرق میکرد پدر و مادرش باید همه چیز رو درمورد ثروتت به اون گفته باشندکه اون اینطوربرای بدست آوردنت نقشه ی ماهرانه کشید و اجراکرد و می بینی که چقدر دایی راحت و خوب کمکش می کنه!)
احساس آرامشی ناگهانی ویرجینیا را در برگرفت.بله دیرمی هم به او تذکر داده بود باور نکند...براین هم... و حتی اگر واقعیت داشت اوکه کاری نمی توانست برایش بکند!(یعنی اون خودکشی نمی کرده؟)
پرنس قهقهه زد:(مسلمه که نه!)
و روبرویش رسید و ایستاد.جای زخم پیشانی اش بشکل یک حلال از فرق سر تا نزدیک ابروی راستش از زیر موهای طلایی کنار رفته,دیده می شد:(اون افتاد چون مثل سگ مست کـرده بود...)و همانطور خـندان دوباره راه افتاد:(خودکشی...خدای من
!)
***
ساعـت یازده شب بودکه براین دنبالش آمد.ویرجینیا تازه گل ساختن را تمام کرده بود.گلی که به اصرار میبل برای فـرار از ناراحتـی و فکر و به لج پـرنس درست کرده بود.پـرنس حـمام بود و او وقت برای صبر کردن و نشان دادن گل و یادآوری قرار قبلی او مبنی بر رقصیدن پرنس در عوض ساختن آنرا,نداشت.پس به اتاقش رفت تاگل راکه یک مینای سفید بود در اتاقش بگذارد و نامه ای کوتـاه برایش بـنویسد...دوباره
دیدن تخت او تن ویرجینیا را مورمورکرد.لبهای او...بوسه ی او...عشق او...زیباترین چیزهای عالم بود.
اتاقـش مرتب و تمیـز بود و روی میز تحـریرش تقـریباً خالی بود.گل را بر روی میزگذاشت و برای یافتن کاغذ و قلم یکی ازکشوهای میز را بازکرد.چندیـن کتاب ضخیـم کنار و روی هم چیده شده بود.با عـجله بست وآن یکی کشو را بازکرد.دسته ای ورق نوشتـه شده و یک جعبه ی فـلزی کوچک بـر رویشان بـود.
ورقـه ها را بـرداشت تـا بلکه کاغذ سفـیدی ازلایشان پـیداکندکه متوجـه زیـبایی پـسرانه ی خـطش شـد و بی اختیار سرمقاله را خواند"قاضی ویلسون چه می گوید؟"ویرجینیا متعجب شد.باکنجکاوی ادامه ی ورقه را نگـاه کرد.نـوعی مصاحبه ی رسمی بنظـر می آمد.کـشوی قـبلی را بـازکرد و تیـترکتـابها را خـواند"در
کـریدورهای تنگ دادگاه","قـوانین دولتی بند سـه","مجازات"اما اینهاکتابهای درسی بودند!مال دانشجو های حقوق!یعنی چه؟مگر پرنس دانشجوی هنر نبود؟یعنی پرنس دروغ گفته بود؟به همه؟!آن کشو رابست و متـوجه جعبه درکشـوی قبلی شد.یعـنی درآن چه می تـوانست باشد؟بـرداشت چیزهای سنگینی داخلش صـداکردند.گلـوله بود؟!بازکرد و ازآنچه دیـد متعجب سر جا ماند.یک مشت تیله ی کهنه!ناگهان صدایی
در اتاق پیچید:(بازرسی ات تموم شد؟)
پرنس بود!با حوله ای به دورکمر,نیمه لخت و خیس وارد اتاق می شد.ویرجینیا بناگه آنچـنان هـل کردکه جـعبه را از دستـش انداخت و تیله ها از داخلش به بیرون پرتاب شدند و اطراف قل خوردند!(میشه بگی تو توی اتاق من چه غلطی می کنی؟)
عرق شرم و ترس بر تن ویرجینیا نشست:(من...من فقط...کاغذ...)
پرنس روبرویش رسید.آنقدر عصبانی بنظر می آمدکه ویرجینیا از تـرس اینکه او را بزندکمی عـقب رفت! (کسی ازت خواسته جاسوسی منو بکنی؟)
ویرجینیا لکنت زبان گرفته بود:(نه...نه...گل درست کرده بودم و...)و با عجله برگشت وگل را از روی میز برداشت:(ایناها...و می خواستم برات بنویسم چون براین اومده و...)
(تو چیزی ندیدی!)
ویرجینیا نفهمید:(چی ؟!)
صدای پرنس از شدت خشم می لرزید:(تو چیزی ندیدی...می فهمی؟هیچی!)
تـن ویرجینیا سرد شد.پرنـس ازلای موهای خیسش که بـر پیشانی اش چسبیده بودآتشین نگاهش می کرد: (وای به حالت اگه به یکی بگی!)
ویرجینیاآنقدروحشت کرده بودکه نمی توانست حرف بزند.هیچوقت او را تـا این حد عصبانی ندیده بـود: (من...من متاسفم!)
پرنس دندان بر هم فشرد:(مطمعنم!)
ویرجینیا از زیر چشم میدیدکه دستهایش راهم مشت کرده!(اگه روزی بفهمم به یکی گفتی من دانشجوی حقوق هستم می کشمت,هم تو رو هم اونو!...می شنوی؟)
ویرجینیا احساس ضعف و بی هوشی کرد:(بله...بله...چشم!)
پرنس از سر راهش کنار رفت:(حالابروگم شو!)
ویرجینیا به زحمت خود را از افتادن حفظ کرد و هر طوری بود خود را به بیرون اتاق رساند
.

10 عـلامـتـي

شما با افراد بسياري برخورد كرده و در تماس بوده ايــد، اما اخيـرا" بـا شـخـصـي روبـرو شـده ايـد كـه احـســـاس متفاوتي نسبت به وي داريد ولي مطمئن نيستيد كه او همان شخصي است كه دنبالش بوده ايد. براي رسيدن به جواب خود در اين قـسـمـت 10 عـلامـتـي كـه نـشـان ميدهد عاشق او شده ايد را مي خوانيد.
نشانه 10
نامزد يا همسر قبلي خود را فراموش كرده ايد معمولا" بعد از برهم خوردن يك رابطه تا زماني طولاني طرفين به يكديگر فكر مي كنند و اغلب به اين مي انديشند كه آيا راه درستي را انتخاب نموده اند يا خير. بسته به مدت زمان با هم بودن اين شك و ترديدها بيشتر نمايان ميشوند.از زماني كه او را ديده ايد، ديگر فكر برگشت به نامزد پيشين خود را به سر راه نميدهيد و تمايلي به برقراري رابطه مـجدد نـداريد. فكر كنيد، نامزد قبلي شما ديگر مانند گذشته برايتان جالب نيست.
نشانه 9
نمي توانيد به او فكر نكنيد فكر شما سـراسـر از يـاد و انـديـشـه او اسـت. بـي دليـل به فـكر شـما مـي آيد و از خود ميپرسيد كه آيا به اندازه نصف اندازه اي كه به او فكر ميكنيد، او به شما فكر ميكند؟ در شگفتيد كه در ذهن او چه ميگذرد يا حتي فكر تماس گرفتن با او به سرتان ميزند ( اما بدليل ترس از نپذيرفتن او از اين كار خودداري ميكنيد)اما وضعيت وخيم تر مي شود. با دوسـتان خـود بيرون ميرويد و به چيزي در ويترين مغازه نگاه مي كنيد و به اين مي انديشيـد كه او تـا چه اندازه به آن شيء بخصوص علاقه مند است .اگر او آخرين چيزي است كه پيش از خواب به فكر شما مي آيد و اوليـن چيـزي اسـت كه بعد از بيدار شدن به ذهن شـما خطور مي كند - و حتي چندين بار روياي او را ديده ايد، ديگر لازم نيست ادامه اين مقاله را بخوانيد تا بفهميد عاشق شده ايد يا نه ( البته براي اطمينان بيشتر ادامه دهيد)
نشانه 8
براي او اهميت قائليد اگر عاشق كسي باشيد، دوست داريد هـمـه چـيز درمورد او بدانيد: اينكه او كيست؟ به چي فكر ميكند و چه چيز او را مي خنداند. به او و احساساتش واقعا" اهميت ميدهيد.اگر بفردي علاقه حقيقي داشته باشيد،اگر او روز بدي داشته باشد و يا بخاطرموضوعي ناراحت باشد، شما نيز غمگين و پريشان ميشويد.
نشانه 7
شخصيت و خصوصياتش براي شما فريبنده و دلربا است حركات او هنگام غذا خوردن، قدم زدن، صحبت كردن و همچنين عادتهايش در انجام كارهابراي شما شادماني فراواني به دنبال خواهد داشت. او چيزهايي مي گويد كه باعث تمايزش با ديگران مي شود، و شما اين را دوست داريد. علتش را نمي دانيد ولـي دانـسـتـنـش نـيـز بـرايـتان اهـميتي ندارد. شما او را به همين صورتي كه هست دوست داريد.
نشانه 6
ارتباط تنگاتنگي با او داريد شما نمي توانيد عاشق كسي باشيد كه با او هيچ تناسخي نداشته باشيد. اگر شمـا و او در يك طول موج قرار داشته، و عقايد مشابهي داريد،اين يك نشانه محكم محسوب ميگردد. هم فكر بودن در مسائل گوناگون، گرفتن تصميمات مشابه و يكسان حاكي از آن است كه ميتوانيد عاشق او باشيد.
نشانه 5
افراد ديگر، زياد به چشمتان نمي آيند با اينكه ممكن است نتوانيد از براندازكردن يك زن (يا مرد) زيبا كه از كنار شما رد ميشود صرف نظر كنيد، هنگاميكه عاشق باشيد، ديگر رادار شما براي رد يابي ديگران خوب كار نكرده و بقيه در مقايسه با فرد مورد علاقه شما جالب نخواهند بود. به علاوه مانند قبل تمايلي به گپ زدن با جنس مخالف نخواهيد داشت.به تدريج احساس خواهيد كرد كه او تنها فرد مورد توجه شما در يك جمع است و كسي است كه به دنبالش بوده ايد.
نشانه 4
عاشق وقت گذراندن با او هستيد اين مسئله اي واضح ولي در عين حال با اهميت است. شما به دنبال ديــدن او هستيد و مهم نيست كه هر دوي شما چه كار خواهيد كرد. اخيرا" قـدم زدن بـا او، زيـبا ترين راه گذراندن يك بعد از ظهر است. به علاوه وقتي كه از او دوريد، آرزو مي كنيد كه پيش شما بود.
نشانه 3
مطابق با ميل او رفتار ميكنيد سعي مي نماييـد با اينكه برخي از كارها مثل رفتن به كتابخانه يا نمايـشگاه براي شما خوشايند نـيسـت، ولـي بـخاطـر خـواسـتـه او بدون جبهه گيري و مخالـفـت به انجام آنها ميپردازيد. متوجه خواهيد شـد كه خـود را با اميال و برنـامه هاي او وفــق داده و در موارد گوناگون همراهيش مي كنيد.
نشانه 2
اولويتهاي ديگر، عقب نشيني ميكنند شما عادت كرديد ظهرها به باشگاه ورزشي برويـد، امـا اگـر او بـراي نـهار وقـت داشـت، ترجيح ميدهيد با هم به رستوران برويد. شما ديـگر مـانند گذشته آن آدم سخت كوشي نيستيد كه كارهاي ناتمام خود را آخر هـفـتـه ها با خودش بـه خـانه مـي آورد تـا آنـها را انجام دهد بجايش ترجيح ميدهيد آخر هفته خود را با او بگذرانيد.ليست كارهاي روزانه كه هميشه اصرار در انجام دادن آنها داشتيد، اكنون به علت با او بودن ديگر رونقي ندارد و توجهي به آن نمي شود.
نشانه 1
شما به آينده اي فكر ميكنيد كه او نيز جزئي از آن است در ذهنتان با او آينده اي نامحدود داريد. اين آينده فقط محدود به آخر اين هفته نيمشود بلكه ساليان سال ادامه خواهد يافت. وقتي براي سفر بعدي خود برنامه ريزي ميكنيد، به اين فكر ميكنيد كه براي ماه عسل با او خواهيد بود. هنگاميكه براي سه ماه بعد به يك جشن عروسي دعوت ميشود، با اينكه سه ماه مانده، از اكنون از او مي خواهيد كه همراه شما در آن مراسم شركت كند
 
موفق باشيد

بیا بنویسیم

بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا   
  بیا بنویسیم روی برگ روی آب روی دفتر موج رو دریا
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه ست        
مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه س
با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست
اوج هر صدای عاشق که شکستنی نیست
با صدام میام همه جا تو رو می نویسم    
روی آینه گریه هام گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه           
ریشه صدام نبض عشق زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم...
توی خواب خاک ریشه ها موسم شکفتن    
هم صدای من می خونن وقته از تو گفتن
چشم بسته مو تو بیا به سپیده وا کن     
            با ترانه نفسهات باعچه رو صدا کن
با صدام میام همه جا تو رو می نویسم     
           روی آینه گریه هام گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه             
          ریشه صدام نبض عشق زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم...
با ترانه نفسهات من ترانه می گم   
                    اسمتو مثل یه غزل عاشقانه می گم
بیا که دیگه وقتشه وقت برگشتنه       
بوی پیرهنت که بیاد لحظه دیدنه
با صدام میام همه جا تو رو می نویسم   
روی آینه گریه هام گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه            
ریشه صدام نبض عشق زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم...
 
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

فلوراید

فلوراید و نحوه استفاده از آن
فلوراید در کاهش تخریب دندانی مؤثر است.این ماده در آب نوشیدنی معمولی عموماً وجود دارد . جایگزینی فلوراید نمی تواند جای بهداشت و عادات خوب بهداشتی دهان و دندان را بگیرد . برخی کودکان ممکن است هم فرم خوراکی و هم نوعی موضعی را با تجویز دندان پزشک نیاز داشته باشند
 
فلوراید یکی از مواد معدنی موجود در طبیعت است که خواص ضد پوسیدگی آن به صورت افزایش مقاومت نسج دندان به پوسیدگی و کاهش پتانسیل پوسیدگی زائی پلاک دندان بروز می کند. به طور کلی ۲ روش استفاده از فلوراید وجود دارد :

روش سیستمیک
فلوراید آب آشامیدنی بهترین روش پیشگیری از پوسیدگی است که میزان مصرف متعادل آن برای کاهش پوسیدگی ۷/۰ تا ۲/۱ PPM است . در نواحی گرم مقدار مصرف روزانه آب نوشیدنی بالاتر بوده و طبعاً فلوراید آن باید پائین تر باشد و برعکس . مقادیر بالاتر فلوراید آب ، دندان ها را بدشکل می سازد و آب این گونه مناطق باید با روش خاصی فلوراید آن کم شود( Defluoridization ) افراد در مناطقی که فلوراید آب آن ها کمتر از میزان متعادل است . باید مکمل فلوراید دریافت دارند .
مکمل فلوراید : به شکل قرص و قطره می باشد و فقط برای کودکانی که غلظت فلوراید آب آشامیدنی آن ها کمتر از حد مجاز می باشد . با توجه به سن کودک ، تحت نظر دندان پزشک تجویز می گردد .

روش موضعی
فلوراید تراپی توسط دندان پزشک
دندان پزشک ، محلول ، ژل یا وارنیش ( پوشش محافظ عموماً رنگی ) غلیظ شده فلوراید بر اساس ریسک و شدت پوسیدگی به کار می برد .
فلوراید تراپی حرفه ای در افراد فاقد پوسیدگی و یا دارای پوسیدگی خفیف ، هر ۶ ماه یک بار انجام شده و در پوسیدگی متوسط و شدید ، فواصل مصرف آن کمتر می باشد . پس از فلوراید تراپی به مدت ۳۰ دقیقه به کودک اجازه خوردن و نوشیدن نباید داده شود .

فلوراید مصرفی توسط خود بیمار
خمیردندان های حاوی فلوراید - دهان شویه های فلوراید
خمیردندان های حاوی فلوراید ، بی شک شایع ترین و وسیع ترین روش استفاده از فلوراید موضعی، خمیردندان می باشد . توصیه می شود در کودکان بالای ۳ سال از این گونه خمیردندان ها استفاده شود . این خمیردندان ها در کودکان زیر ۶ سال باید با نظارت والدین و با احتیاط مصرف شود ( به اندازه یک نخود )
دهانشویه فلوراید : مصرف این دهانشویه ها در کودکان زیر ۶ سال ، به علت عدم توانایی در کنترل رفلکس بلع توصیه نمی شوند ، مگر این که استفاده سیستمیک فلوراید مورد نظر باشد .
استفاده از میزان بالای فلوراید به شکل سیستمیک ، مشابه هر داروی دیگر عوارضی را در پی خواهد داشت ، به ویژه در کودکان ، مصرف سیستمیک فلوراید باید با احتیاط باشد . علائم مسمومیت حاد با فلوراید ، تهوع ، استفراغ و درد شکم می باشد .
مسمومیت مزمن ( فلوروزیس دندانی ) : عبارت است از جذب مقادیر اضافی فلوراید در طی یک دوره طولانی زمان تکامل دندان ها و عامل اصلی آن مصرف آب آشامیدنی حاوی مقادیر بالای فلوراید در نوزادان و کودکان طی ۶ سال اول زندگی است .
در خفیف ترین شکل : فلوروزیس خال یا لکه های کوچک سفید مات روی مینای دندان است که با شدید شدن قهوه ای شده و فرورفتگی ایجاد می شود .
منبع: سايت شركت اميد گلستان حيات

 حکایت

  حکایت جالبی است که فراموش شدگان ،فراموش کنندگان را هر گز فراموش نمی کنند
                 *****
داشتم یک دل و آن هم به تو کردم تقدیم
بیش از این از من مسکین چه تمنا داری
  
                 ******
غریبونه شکستم من اینجا تک و تنها
دل خسته ترینم در این گوشه دنیا
ای بی خبر از عشق نداری خبر از من
روزی تو می آیی نمانده اثر از من
  ******
توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره
چرا وقت نوبت ماست آسمون جایی نداره؟؟
 
*****
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

زخم های عشق

زخم های عشق

 
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .
 مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.ا
 مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....ا
 تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .ا
 تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .ا
 پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .ا
 خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .ا
 پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها خراش های عشق مادرم هستن

 

پس کوچه ی چشمات

توی پس کوچه ی چشمات دل من گم شده باز
دنبال عشقم می گردم دنبال یه سروناز
دنبال یه راهه دررو ، از قمار عشق تو
ولی نه ، دلم میگه این یکی رو حتما بباز
نازنین از تو قفس دلم برات پر میکشه
دنبالت میام به هر جا ، تا به هر جا که بشه
نمی خوام تو رو ببینه غیر من ، حتی یه گل
میگم ای وای نکنه ، نکنه که اون عاشقشه
بیا بریم از این دیار ، بیا بریم تنهام نذار
بیا بسازیم قصر عشقی واسه هم پروانه وار
بیا که من منتظرم ، بدون تو دربدرم
بیخیال حرف مردم شو ، بیا بشیم دو یار
ناز و ادات قشنگترین درد و غمای عالمه
آخرش هُرم چشات ، آتیش به جونم میزنه
چقدَر فرار کنم از دو چشای اطلسی
عزیزم ناز نگات بسته به این جون منه
بیا بریم از این دیار ، بیا بریم تنهام نذار
بیا بسازیم قصر عشقی واسه هم پروانه وار
بیا که من منتظرم بدون تو دربدرم
بیخیال حرف مردم شو ، بیا بشیم دو یار...

  کی میدونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام...

خانه ی کلایتونها

اوضاع در خانه ی کلایتونها هم تعریفی نداشت.همه چیز تغییرکرده بود.براین شدیداً ساکت و سرد شده بود و ویرجینیا با وجود دانستن علتش باز احساس ناراحتی می کرد چون بیـشتر از همـیشه به یک دوست و همدرد و همصحبت نیاز داشت.او به براین نیـاز داشت.از طرفی اخلاق هلگـا هم به طرز وحـشتناکی خسته
کننده شده بود.اوکه بخاطر بستری بودن نـامزدش از همه چـیز بی خبر,یا به ملاقـاتش می رفت یا در خانـه می ماندو باآه و ناله و شکایت هایش همه راکلافه می کرد و مسلم بود این ناراحتی و رفتارش بر روحیه ی ویرجینیاکه خود را در این ماجرا سهیم می دانست,تاثیـر مستقیم می گـذاشت.غـیر از اینها برخـورد سخت
پرنس بعد از دیدن کتابهایش,او را نگران وناامیدکرده بود.دیگر مطمعن بود رابطه اش بطورکامل با او قطع شده بود.پـرنس حـتماً از او مـتنفر شده بود و او دیگـر روی رفـتن به آن خانه و شانـس دیدن معشوقـش را نداشت.اما عجیب تر و متفاوت تر از همه رفـتار خاله پگی بود.از لحظـه ی ورودآنچنـان با ویرجینیاگـرم و مهربان ودلسوزانه برخورد می کردکه تا حد فکر از دست دادن سلامتی روانی اش,ویرجینیا را می ترساند! به او محبتهای بی جا و وافری می کرد,هدیه می خرید,ناشیانه شوخی می کرد,او را به حرف می کشـید,از عقـایدش می پرسید و البته در هـر فرصتی از براین تعـریف می کرد!ویرجینـیاکه علت این کارهایش را از نگاه خشمگینانه ی براین فهمیده بود,بجای خوشحال شدن حرص می خورد!
وسط هفته بودکه خاله برای رسیدن زودتر و بهتر به منظورش,از براین خواست ویرجینیا را به سینما ببرد و براین بالاخره ترکید:(ماما لطفاً تمومش کن!سه روزه خودتو مسخره کردی دیگه بسه!)
خاله که از پسر سر به زیر و ترسواش انتظار چنین جوابی نداشت با ناباوری خندید:(تو چت شده؟)
براین سراپا از خشم می لرزید:(هممون می دونیم توی سینما چه غلطی می کنند!)
ویرجینیا شوکه شده بود.خاله هنوز هم باور نمی کرد:(من می خوام ویرجینیا سرگرم بشه!)
(چرا؟)
(خواهرزاده ی منه و من دوستش دارم!)
(دروغ نگو!هممون علتش رو می دونیم...)
خالـه با نگرانی به ویرجـینیا نگاهی انداخت و براین جمله اش راکامل کرد:(بله اونم همه چیز رو می دونـه چون من بهش گفتم!)
خاله وحشت کرد:(تو...دیونه شدی؟!)
بناگه براین دادکشید:(هستم ماما...من دیونه هستم!اینو می خواهی بگی؟دیگه از نقطه ضعفهام نمی تـرسم,دیگه از تهدیدهات نمی ترسم...من مثل شماها نیستم نمی تونم با احساسات دیگران بازی کنم,دروغ بگم, قلب بشکنم یا مثل حیوون حمله کنم و تجاوزکنم!من نمی تـونم ماما...من ویـرجینیا رو دوست دارم اما نـه
بخاطر تهدید تو!)
قلب ویرجینیا لرزید.خاله با تمسخر خندید:(اینها رو از کدوم کتاب خوندی؟)
براین با خستگی گفت:(ازکتاب عشق!کتابی که تو هیچوقت نخوندی!)
خاله خشمگین خندید:(عشق؟تو از عشق چی می دونی غیر از پرنس؟برای تو زندگی یعنی پرنـس! خواب یعنی پرنس!غذا یعنی پرنس!)
ویرجینیا خشکید!براین هنوز خونسرد بود:(من هیچوقت از عاشق بودنم شرم نکردم!)
(اما اون پسره ترکت کرد نه؟مریضت کرد...بدبختت کرد,اذیتت کرد,اینه جوابش؟دوست داشتن؟)
(تـو هیچوقت نمی تونی بفـهمی چون هیچوقـت منو نشناختی,درکم نکردی,پیـشم نبودی,کمکم نکردی, دوستم نداشتی,راستی ماما...)
و لبخند تلخی بر لبهای رنگ پریده اش نقش بست:(تو از عشق بگو...تو از اون چی می دونی غیر ازسکس و پول و شهرت و...)
و سیلی خاله برگونه اش فرودآمد!شترق!ویرجینیا جیغ کوتاهی کشید و به گریه افتاد اما براین هنوزآرامش خـود را حفظ کرده بود.خاله لحـظه ای ساکت و پشیمان به چشمان سرد اما معصوم پسرش خیره شد و بعد آهی کشید:(من صلاحت رو می خواستم,امیدوار بودم ویرجینیا بتونه کمکت کنه!)
براین زمزمه کرد:(صلاح من؟صلاح من یا خودت؟)
خاله جواب نداد و چهـره ی براین سخت تـر وگرفـته تر شد:(چطـور تونستی از من چنین چیزی بخواهی؟ چطور تـونستی تهـدیدم کنی؟چطور تـونستی اینـقدر بی رحم بـاشی؟)و اشک در چشمانش حلقه زد:(هـر بلایی سرم اومد تو مقصر بودی تو اجازه دادی بترسم,ناامید بشم,درد بکشم,تنها بمونم,گریه کنم,تو اجازه دادی عاشق بشم,مریض بشم,بدبخت و دیونه بشم...)
خاله با بی حالی گفت:(چکار باید می کردم؟)
(باید در حقم مادری می کردی تا من این احساس رو توی مادرهای دیگه نگردم!)
خاله مدتی ساکت به پسرش خیره شد بـعد سر به زیر انـداخت:(می دونی ویرجینیا,تـو خیلی خوش شانس بودی که مادری مثل سوفیا داشتی...مادرت هم خوش شانس بودکه مادری مثل شرلی داشت....)و سر بلند
کرد و رو به پسرش گفت:(تو بگو من مادری کردن رو باید ازکی یاد می گرفتم؟)
لبخنددلسوزانه ای بر لبهای براین نقش بست:(از شرلی...خودت می دونی اون برای بابابزرگ زیادی خوب بود و عشقش برای همه کافی بود!)
خاله سر تکان داد و لبخند تلخی زد:(درسته!...چرا اینو زدتر نفهمیدم؟)وآه عمیق تری کشید و همچنان سر به زیر زمزمه کرد:(از بابت همه چیز از جمله سیلی معذرت می خوام!)
و بـه سوی در رفت و بی صدا خـارج شد.برایـن نگاه موفـقیت آمیزی به ویرجیـنیا انداخت و ویرجـینیا در جوابش لبخند زد
.
***
فردای همان روز ویرجینیا در اتاقش دفترخاطراتش راکامل می کردکه صدای مشاجره ای از راهرو شنید خاله و شوهرخاله و براین بودند.ته راهرو دم اتـاق ماروین ایستاده بـودند و حرف می زدند.ویرجینـیا مدتی گـوش کرد تا اینکه ماجرا را فهـمید.ظاهراً ماروین صبح سر تمـرین نرفـته بود و تـاآنوقت روز خـود را در اتاقش زندانی کرده بود و حالانه جواب درست حسابی می داد و نه در را باز می کرد!
شب شده بـود و خانـواده,عاجـز در سالن جمع شده بـودند و مـشورت می کردند.هـلگا تازه از بیمارستان برگشته بود و داشت مثل ویرجینیا و مادرش به صحبتهای پدر و برادرش گوش می کرد(نمی تونیـم در رو بشکنیم بابا...اونوقت اعتمادش نسبت به ما از بین می ره!)
(من نمی فهمم این پسره چش شده؟!مربی اش می گه یک هفته است سر تمرین هم نمیاد!)
(نکنه توی مسابقه ای,چیزی,شکست خورده؟)
(اتفاقاً توی مسابقات ایالتی برنده شده و قرار بوده به ما سورپرایز بکنه!)
همه احساساتی شدند!(اما هر چیه به ورزش مربـوطه چـون هممون می دونیم زندگی و عـشق ماروین یعنی ورزش!)
(نکنه صدمه دیده؟)
سکوت نگران کننده ای حاکم شد.براین به سوی در رفت:(یکبار هم من برم باهاش حرف بزنم...)
و با عجله خارج شد.آقای کلایتون به سوی تلفن رفت:(منـم به دوستش هانس تـلفن کنم شایـد اون بدونه این پسره چه مرگشه!)
خاله به گریه افتاده بود و ویرجینیاکه طاقت دیدن نداشت بدنبال براین خارج شد.
به دراتاق برادرکوچکش تکیه داده بود وآهسته چیزی می گفت.با دیدن ویرجینیا اشاره داد دورتر بایستد و ساکت باشد.صدای ماروین گرفته شنیده می شد:(خیلی می ترسم براین...)
براین با وجود چهره ی نگران,با ملایمت پرسید:(از چی می ترسی؟اینکه راه علاجی نداشته باشه؟)
(می دونم راه علاج نداره!)
(اما تو باید بگی چی شده شاید من...)
(نه براین...این فقط ناراحتت می کنه!)
(نگرانی بیشتر ناراحتم می کنه...به من بگو...من برادرتم,دوستت دارم و می تونم کمکت کنم!)
(من بدبخت شدم براین!)
براین با درد پلک بر هم فشرد:(تعریف کن عزیزم...)
(دو هفته قبل وقت برگشتن از باشگاه منوگرفتند...)
(کی ها؟)
(نـفهمیدم...نقاب داشتنـد...سه نفر بودند...منو توی یک ماشین هل دادند و...و...تمام آرزوها و افتخارات و آینده ام رو ازم گرفتند...)
(چطور؟)
(دیگه نمی تونم توی مسابقات شرکت کنم,دیگه نمی تونم بدوم و قهرمان بشم...)
ویرجینیا وحشت کرد اما براین هنوز خـونسردی خـود را به سختی حفـظ کرده بود.ماروین با صدای بغض آلودی ادامه داد:(دیگه روی بـیرون در اومدن رو نـدارم,مسابـقات کشوری ام رو لغـو می کنند, موفـقیتم, شانس و غرورم از دست رفت...آبروم رفت,من سقوط کردم براین...)
براین نفس عمیقی کشید:(هر اتفاقی برات افتاده باشی می تونی دوباره سر پا بایستی و دوباره شروع کنی... من باور می کنم تو روح ورزشکاری داری و نمی تونی شکست رو قبول بکنی...تو قوی هستی ماروین!)
(نه نیستم براین...دیگه نیستم!تا امروز صبح منم هنـوز امید داشتـم اما اونها دست از سرم بـر نداشتند...دیگه نمی تونم مبارزه کنم...روح ورزشکاری دارم اما جسم ورزشکاری دیگه ندارم!)
براین دیگر نتوانست تحمل کند:(تو رو خدا ماروین در رو بازکن ببینم چی شده!)
قفل در چرخید.براین فاصله گرفت و ویرجینیا به دیوار راهرو چسبید تا دیده نشود.لای در باز شـد و دست ماروین به بیرون دراز شد:(ببین!)
ویرجینیا چیزی ندید اما براین با ناراحتی نالید:(خدای من...چی شده ماروین؟!)
و مچ دستش راگرفت.ماروین وحشت کرد:(نه...ولم کن!)
وکشید اما براین در را هل داد و داخل شد:(اینها چیه ماروین؟)
و صدایش لـرزید.ویرجینیا دیگر نتوانست تحمل کند و پیش دوید و ماروین را دیدکه دستهایش را به دور کمر برادرش حلقه کرد و به آغوشش فرو رفت:(به من دارو تزریق کردند براین...منو معتادکردند...)


تاآخر هفته فکر و ذکر تمام افراد خانه ماروین بود.سعی می کردند راهی پیداکنند وکاری بکنند اما چون مارویـن از پخش شدن خبـر می تـرسید,اجازه ی هـیچ کاری به کسی نـمی داد.او مجـبور بود از ورزش و مسابقات کلاًکناره گیری بکند.لااقل تا مدتی که اثر هروئین از خونش برود و با وجود بی میلی برای یافتن آن سه نفر با پلیس همکاری کند.اماآخر هفته چیزی که می ترسیدند اتفاق افتاد.چندخبرنگار برای مطمعن
شدن از شایعه ی معتادشدن قهرمان کالیفـرنیا,دم در خانه آمدند.خبـر از جایی درز پیداکـرده و پخش شده بود.تا بجنـبند ماروین از خانه فـرارکرد!این ضربه ی عمیقـتر,خانـواده را از پـا انداخت.دیگـر تمام حرفها و کـارها و فکرها وگریـه ها و تلفن کردنهـا بخـاطر مارویـن بود.آخر هفتـه رسید اما مشکلات فـامیل اجـازه نمی داد همه مثل قبل با خیال راحت جمع شوند.دایی هنری هـنوز غایب بود,نیکلاس هنوز در بـیمارستان بود,لوسی شاید از لحاظ فیزیکی بهتر شده بود اما از بیماری روانی و جدی وعجیبی رنج می برد,کارل هم ویلچرنشین شده بود و حالاموضوع ماروین کاملاًاعصابها راکش آورده بود.ویرجینیاکه بعد از اتفاق کارل و دعـوا بـا دایـی نمی تـوانست آنجـا بـرود و از طرفـی دیگـر جـرات روبـرو شدن بـا پـرنس را نـداشت و
نمی خواست آنجا برود و از سویی دیگر از ماندن درآن خانه که پر از غم و افسردگی و نگرانی بودخسته شده بود,از روی بیچارگی به فیونا تلفـن کرد و با شرم ازآنها خـواست او راآن هـفته مهمان کنند اما وقـتی وارد محیط آن خانه شـد متوجه تغییر رفتارها و روحیه ها شد.آنجا هم دیگر محل گرم و شیرین قبلی نبود.
اصلاًمعلوم نبود مشکل چیست و چه چیزی باعث بهم ریختن روابط آندو شده بود.تنها چیزی که ویرجینیا هر روز شاهد بود دعوا بود و تهـدید وگـریه!اروین تغـییرکرده بود.هـر لحظه فـیونا را می پـایید.تلفـنهایش راگوش می کرد,هر چه فیونا می گفت دروغ قلمداد می کرد,هرکاری فیونا می کرد ایـراد می گرفت,هـر تصمیمی فیونا می گرفت مخالفت می کرد و سر هیچ و پوچ آنقدر پرس و جو می کـردکه فـیونا از شدت
خـشم به گریه می افـتاد.یک هفـته به همین منوال گذشت و جمعه از راه رسید.فیونا برای خرید رفته بود و ویرجینیا بی کار در اتاق خود نشسته بود و فکر می کرد این هفته کجا می توانست برودکه صدای شکستن شیشه مجبورش کرد برای یافتن منبع و علت صدا از اتاقش خارج شود.مدتی گشت و اروین را صداکرد تا اینکه او را در اتاق خوابشان پیداکرد.هنوز پیـژامه بـتن داشت,روبروی میـز توالت ایستاده بـود و از دستش خون برکف چوبی اتاق می چکید!ویرجینیا با وحشت داخـل شد و بـا دیدن تکه های خـورد شده ی آینه, پخش در اطراف میز,به همه چیز پی برد.اروین با مشتش آینه را شکسته بود.ویرجینیا با شجاعت پیش رفت :(حالتون خوبه؟)

و نـیم رخ ارویـن را دید.می گریست!ویرجینـیا از دیدن قـطرات اشک مرد بیـست و شش ساله ای چون او مغرور و مهربان,آنـچنان شوکه شدکـه رسمیت راکـنارگذاشت و بـا نگرانی و دلسوزی دست بـر شانه اش گذاشت:(چی شده اروین؟)
اروین سر به زیر انداخت:(فیونا داره بهم خیانت می کنه!)
ویرجینیا متعجب شد:(خدای من!تو چی داری می گی؟این تهمته...گناهه...)
اروین غرید:(تهمت نیست...من می دونم داره خیانت می کنه!)
ویرجینیا بازویش راگرفت:(بیا بشین...)
ارویـن مطیعانه رفت و لب تـخت نشست اما همچنـان سر به زیر ماند.ویرجینیا از روی میـز بسته ی دستمال کـاغذی را برداشت و چند ورق بیرون کشید و بر روی بریدگی گذاشت تا جلوی چکیدن خون را بگیرد: (چی باعث شد این فکر رو بکنی؟)
(توی تلفن باهاش حرف زدم...)
(باکی؟)
(با معشوقش!)
ویرجینیا ناباورانه به صورت خسته ی اروین نگاه کرد:(چی گفت؟)
(گفت کنار بکشم تا اونها به هم برسند!)
(تو نمی تونی به حرفهای یک غریبه اعتمادکنی!)
(اما مرد هر چی گفته راست در اومده!)
یعنی ممکن بـود؟اروین دستـش را از دست او درآورد و بـا شرم گفت:(من اونـو دوست دارم اما اون داره عشق منو هدر می ده!)
(من مطمعنم فیونا بهت خیانت نمی کنه این فقط یک سوءتفاهمه...)
بناگه اروین عصبانی شد:(منـم مطمعنم به من خیانت می کنه!دو هفـته است اونو زیـرنظر دارم به بهانه های مختلف از خونه در میاد,زیاد با تلفن حرف می زنه و دیگه باهام عشقبازی نمی کنه!)
عـرق شرم گونه های ویرجینیا را بـرافروخت و خدا را شکـر اروین با حواس پرتی از جا بلند شد و اتاق را ترک کرد.
وقت نـاهار شده بود و ویرجینیا بـا وجود نگرانی از ادامه ی ماجرا,سراغ غـذا رفت.از همه جا بوی سیگار می آمد.عجیب بودکه اروین با وجود سیگاری نبودن آنقدرکشیده باشد!چنـد بار تلفن زنگ زده و ارویـن دقایق کوتاهی صحبت کرده و سریع قطع کرده بود.ویرجینیا می دانست تاخیر فیونا باز دعوایی براه خواهد انـداخت.هنوز هم نمی توانست باورکند فیونا,زنی که آنقدر از زندگی اش راضی بود,چنین کاری بکند.با
ورود اروین به آشپزخانه,ویرجینیا بخودآمد.هنوز پیژامه بـتن داشت و بسیار عصبی و متفکر بنـظر می آمد. ویـرجینیا دوست داشـت بـاز هـم به طریقی بـا او وارد صحبت شـود و شـانـسش را بـرای بـر طرف کـردن اختلافشان امتحان کندکه خود اروین شروع کرد:(یک تصمیمی گرفتم!)
ویرجینیا امیدوارانه به او نگاه کرد و او ادامه داد:(می خوام ازش انتقام بگیرم,می خوام بهش نشون بدم منم می تونم بهش خیانت کنم!)
(اما این بی انصافیه!)
اروین به پنجره بـزرگ آشپزخانه نزدیک شد و خیابان را نگاه کرد:(اما اونم در حق من بی انصافی کرده!) و خندید:(داره میاد!)
ویرجینیا ترسید.اروین به سویش برگشت:(تو بایدکمکم کنی!)
ویرجینیا عصبانی شد:(اوه نه,متاسفم اما نمی تونم برای ناراحت کردن فیونا باهات شریک بشم!)
اروین غرید:(اما من پسرخاله ات هستم...)
صـدای قدمهای فیونا بر پله های مرمری جلوی در شنیده شد و خش خش نایلون.ویرجینیا برای فرارگفت: (مثل اینه چیزهایی خریده,می رم کمکش!)
و بـه سوی در می رفت که اروین همچون عـقاب بر رویش پـرید,او راگرفت و دست بر دهانش گذاشت. کلید در چرخید و صدای فیوناآمد:(ویرجینیا...کجایی؟ یاکمک!)
و باز خرت خرت پاکت!صورت خشمگین اروین مقابل دید ویرجینیا بود و می توانست ضربان قـلب او را هـماهنگ با نـفس خودش بر سینـه اش احساس کنـد.ویرجینیا نمی توانست بفـهمد اروین چـرا این کار را می کرد.اگر فیونا واردآشپزخانه می شد و می دیدکه ویرجینیا در چه حالت اجبار و رنجی قـرار دارد ایـن چه کمکی می توانست به اروین بکند؟ثانیه ای نگذشت که همه چیز تغییرکرد و حقیقت تلخ قـصد اروین
معـلوم شد.او را به سرعت از عـقب بر روی میزآشپزخانه انداخت و در حالی که همچنان با قدرت دهان او را بسته نگه داشته بود,خود را بر رویش انداخت.بدون هیچ عمل یا تماس شهوت آلودی.فقط ظاهر داشت ظاهری غیر قابل توضیح و تکذیب!ویرجینیا اصلاًنفهمید چه شد و چقدر طول کشید.لحظه ی دیگر او رها شده درکنـار اروین ایستاده بود و فـیونا درآستانه ی در!پاکتـها ازآغـوشش رها شدنـد و با خوردن به کف مرمری آشپزخانه ترکیدند و میوه ها به هر سو غلت خوردند(شما...شما داشتید چکار می کردید؟)
تمـام تـن ویرجیـنیا از تـرس آنچنـان به رعشه افـتادکه بـرای سرپـا ماندن به میـز چنگ انـداخت.بله چکـار می کردند؟هیچ جوابی نمی توانست منطق صحنه ی خیانت را تشریح کند!اروین به راحـتی گفت:(متاسفم فیونا اما ما مدتیه با هم رابطه داریم!)
ویرجینیا نالید:(نه...دروغه!)
اشک پلکهایش را سوزاند.بغض آنچنان خفه اش می کردکه نمی توانست نفس بکشد چه برسد بـه حرف زدن و توضیح دادن!فیونا به چهره ی شوهرش خیره مانده بود و رنگش داشت به سفیدی می گـرائید:(پس تو خیانت می کردی؟!)
اروین لبخند زهراگینی به لب آورد:(آره...چطور؟خوشت نیومد؟توکه مزه اش رو خوب می دونی!)
فیونا با تمام قدرت داد زد:(می کشمت!)
وچرخید و به وسایلهای روی کابینت چنگ انداخت و هر چه بدستش رسید به سوی شوهرش پرتاب کرد ویرجینیا نمی توانست حرکت کند.زانوهایش می لرزید و اشک ترس می ریخت.شیشه های مربا و ترشی, بشقابها,فنجانها...یکی پس از دیگری جلو و اطراف پاهایشان می افتادند و می شکستند.فحشها یکی پس از دیگری نثارشان می شد:(پست فطرتها...کثافتها...بریدگم شید...از هر دوتون متنفرم...)
ویرجینیا سعی میکرد قانعش کند:(فیونا تو داری اشتباه می کنی,اروین داره دروغ می گه,ما رابطه نداریم!)
اما صدایش در میان صداهای ناهنجار شکستن و ریختن و فریادهای فیوناگم می شد.فیونا تماماً دیوانه شده بود.مدتی هم به این رفتار وحشتناک ادامه داد تا اینکه چیزی برای پرتاب کردن نماند!ویرجینیا چند بارجا خالی داده بود اما باز نتوانسته بود سرش را از برخورد اشیاءحفظ کند و می دانست حرارت و جدیت اتفاق در حال وقوع مانع از درک درد و شدت صدمه است اما اروین که از روی عناد و یا شاید خشم از جـایش حرکت نکرده بود,صدمات زیاد و جدی خورده بود.لااقل ویرجینیاکبودی فک و خراشهای عـمیق خونی را در سر و صورتش می دیـد و می دانست اکثـر شکستنی ها در سـر او شکسته و غیر شکستنی ها به تن او برخوردکرده!وقتی فیونـا خسته و داغون درگوشه ای ایستاد تازه متوجه ویرجینیا شد و نعره زد:(از خـونه ام
گم شو فاحشه
!)
و تا ویرجینیا بفهمد چکار می خواهد بکند,فیونا به سویش حمله ور شد و او را دو دسـتی هل داد.ویرجینیا به پهـلو بر روی خورده شیشه ها افـتاد و بـریده شدن رانـش را حس کرد اما درد قلب شکسته اش شدیدتر بود.باید می رفت.او دیگر نمی توانست حتی لحظه ای درآن خانه تحمل کند.به سختی از جا بلند شد و بـه
هـر ترتیبی بود خود را به در بیرونی رساند و شروع به دویدن کرد.اشکهای داغش قطره قطره و بی وقفه بر گونه هایش می بارید.او فیونا را دوست داشت و درکش می کرد و نمی خواست فکر بد بکند اما چاره ای جـز فـرار هم نداشت.فیـونا در شرایطی نـبودکه به حرفـش گوش کنـد چه برسد بـه باورکردن!می دوید و
می گریست.لعنت بر اروین چطور توانسته بود از پاکی او سواستفاده بکند؟می رفت و می گـریست.شوکه شده بـود,ترسیده بود,رانده شـده بود و باز هم تنها مانده بود...دوید و دوید تا اینکه خسته شد و مجبور شد بایستد.نمی دانست کجاست.اطراف را نگاه کرد.یک چهـار راه بود.خلوت بخاطر ظهر بـودن!متوجه رانش
شد.خون رقیق وگرم تا زانویش رسیده بود.رفت و بر سکوی کنارخیابان نشست.زن میانسالی می گـذشت. متوجه او شد و پیش آمد:(دخترم چی شده؟)
ویرجینیا بـاگنگی به او نگاه کـرد.احساس ضعـف و خواب آلودگی می کرد.زن دلسوزانه پـرسید:(اتفـاقی برات افتاده؟کسی کتکت زده؟پول نداری؟غریبی؟)
بغض گلوی ویرجینیا را فشرد.هـر چه زن گفـته بود راست بـود سرش را به علامت بله تـکان داد.زن کیف کوچکی راکه از ساق دستش آویزان بود بازکرد:(بذار بهت پول تاکسی بدم...جایی رو داری بری؟)
نه!او دیگر جایی را نداشت!این حقیقت تلخ او راآنقدر وحشتزده کردکه بی اختیار از جا پرید و دیوانه وار شروع به دویدن کرد.زن در پی او داد زد اما او نایـستاد.دیگر چـیزی نمی شنید.بایدکسی را پـیدا می کرد.
بایدکسی می بود!چشمش به یک باجه ی تلفن افتاد از یک رهگذر سکه گرفت و به کسی که باید از ایـن ماجـرا بـا خبـر می شد و شایـد می تـوانست کمکش کنـد,تلفن کرد.خـدا را شکر خـود بـراین گـوشی را برداشت. شنیدن صدای یک دوست آنقـدر ویرجینیا را احـساساتی کردکه نمی تـوانست ماجرا را تـعریف
کند.بالاخره به هر ترتیبی بود خلاصه وار چیزهایی گفت.براین بـاآنکه بسیار نـاراحت و شوکه شده بود,بـامهربانی از اوخواست همانجا بماند تا او دنبالش برود.بعد از قطع تلفن,همان اطراف شروع به قدم زدن کرد مگـر او می تـوانست به خـانه ی کلایتونهـا برود؟او بـاعث از هم پـاشیدگی زندگی پـسرشان شده بود چـه
گناهکار چه بیگناه!کم کم دردی درسرش احساس کرد.به پیشانی اش دست زد.بادکرده بود.به پایش نگاه کرد.خون بندآمده بود و حتی خشکیده بود.دوباره جایی برای نشستن پیداکرد و مدتی بسیار طولانی منتظر شد تا اینکه بالاخره صدای براین را شنید:(ویرجینیا...)
طرف دیگر خیابان بود.داشت از ماشینش پیاده می شد.چهره اش بسیارگرفـته و حتی عصبانی بود.ویرجینیا متعجب و نگران شد بطوری که به محض رسیدن براین,پرسید:(چی شده براین؟)
براین با خشونت متفاوتی که برای ویرجینیا تازگی داشت غـرید:(اروین رو دستگیرکردند...فـیونا روکتک زده دخترک بیچاره داره می میره ...بخاطر خدا بگو چی شده ویرجینیا؟)
اینبـار ویرجینیا از شدت وحشت بگریه افـتاد.وحشت از اتـفاق افتاده و حرفی که نداشت!مطمعن بود ماجرا را از هـر جهت که بگوید قـابل قبول نخـواهد بود.و او می تـرسید بـراین بـاور نکند و بـراین بـه سکوت او اعتراض کرد:(چرا حرف نمی زنی؟از اول تعریف کن ببینم چی شده؟)
ویرجینیا دوباره همه چیز را توضیح داد براین باورکرد اما او را مقصـر دانست:(تـو چرا اجـازه دادی اروین اون کار رو بکنه؟تو باید فرار می کردی...توکه قصدش رو فهمیده بودی...)
ویرجینیا به اضطراب افتاد:(من سعی کردم اما...)
براین آنقدرعصبانی شده بودکه اجازه ی حرف زدن و دفاع کردن به ویرجینیا نمی داد:(تو نباید می ذاشتی تو باید به فیونا حقیقت رو می گفتی...اوف خدای من!)و با یک دست به موهای خودش چنگ زد و شانـه کرد:(چکارکردی ویرجینیا؟!تو باید...)
ویرجینیا دیگر نماند!همـچون آهوی دریـده شده تـوسط چـندگرگ,زخمی و هـراسان و تـرسان شروع به دویدن کرد.براین بناگه متوجه کارش شد و داد زد:(صبرکن ویرجینیا...متاسفم...من نمی خواستم ناراحتت کنم...برگرد...)
نـه او دیگـر حاضر به دیـدن چهره ی هیچکس نبـود حتی براین!از وسط خیابـان می دوید و صدای تـرمـز ماشینها وفحشهای مردم را می شنید دوید و دوید.ازخیابانی به خیابانی دیگر ازکوچه ای به کوچه ای دیگر تا اینکه حتی خودش را هم گم کرد.مثل دیوانگان شده بـود.او می خـواست فـرارکند از همه کس و هـمه
چیـز!او می خـواست بـرگردد به دهکده اش,بـه خانه اش,پیـش پـدر و مادرش,کاش می بـودند.کـاش در دهکده می ماندکاش همان روز اول به گفته ی براین عمل میکرد و می رفت.کاش با خانواده اش می مرد,کاش
...
به کوچه ی بمبستی پیچیـد و درگوشه ای میان آشغـالها وکاغـذ باطله هاکه بـا هر وزش بـاد بـه هـوا بـلند می شدند,زانو به بغل نشست و به گریه کردن ادامه داد حالاخود را می دید.حالاحقـیقت را می دیـد.بلایی که پرنس گفته بود سرش آمده بود.از هر خانه رانده وآواره شده بود,آبرویش رفته بود و بدبخت شده بود چـطور؟چطور شده بـودکه ازگـذشته هم تنهاتر و بی چیزتر وآواره تر شده بود؟خانه ها را از نظرگذراند و
سعی کرد خود را راضی کند تـا به جایی بـرود اما جایی نـبود!دایی منـع کرده بـود"دیگه بـه چشمم دیـده نشو!"خانه ی خاله پگی هم نمی شد رفت.بزودی از جزئیات دعوای اروین با خبر می شدند و غیراز این او دیگر علاقـه ای به دیدن بـراین نداشت!خانه ی دایی بزرگ را هم نـمی شناخت.پدربزرگ هم که هنوز او
را نمی خواست.می مانـد خانه ی خاله دبـوراکه اوآنقـدر رو نـداشت بعـد از فضولی و نـاراحت و عصبانی کردن پرنس به آنجا برود و البته موردکم رویی و تمسخر و خشم مجدد او قرار بگیرد.صدای پارس سگی او را از تفکراتش خارج کرد.بلـند شد و دوباره راه افـتاد با وجودآفتابی بودن,باد سرد نوامبر می وزید و او را می لـرزاندکوچه ها خلوت بـود و مغازه ها بسـته!وقت نـاهـار بود و او ازگرسنگی می لرزید.می رفت و
هنوز هم امیدوار بود جایی باشدکه برود.به ساختمانها نگاه می کرد.به مغازه ها,به باجه های تلفن به تابلوها و نام خیابانها...در خـیابان بیست و سوم بود.او نـام این خـیابان را قبلاًشنـیده بود؟!آه جـیمزآلن!بله پیرمردی کـه در راه آهن کـار می کرد!با شادی از یافتن جایی آنقدر انرژی گرفت که شروع به دویدن کرد.از چند
نـفرآدرس پرسید و بالاخره خانه ی کوچک جیمز را پیداکرد.وقتی در را زد دختری تقریباً بیست ساله در را بازکرد واز دیدن دختری ناشناس با پیشانی کبود و پای زخمی و چشمان اشک آلود,یک لحظه وحشت کرد:(بله؟!)
ویرجینیا بغض خود را فرو خورد:(منزل آقای جیمزآلن؟)
(بله!)
(هستند؟)
(بله...یک لحظه...بابابزرگ...)
پس او نوه ی جیمز بود.دختری بود قد بلند با موهای قهوه ای رنگ بافـته شده,چشمان درشت سیـاه رنگ و اندامی ایده عال که در تاپ سفید و شلوار جین بسیار جذاب دیـده می شد.بالاخره جیمـز دم درآمد:(اوه سلام ویرجینیا...چی شدکه بالاخره اومدی؟!)
باز اشکهای ویرجینیا رها شدند:(از زندگی ثروتمندها خسته شدم و به یک دوست احتیاج دارم
!)

طالع بینی ( طنز )

سلام به هم ترانه های عزیزم قربون دلهای با صفای همتون
 
طالع بینی ( طنز )
 
 
متولدین فروردین : این ماه با همسرتون که تازه با هم مزدوج شده اید به سینما میرودید و شاد و خوشحال فیلم کلاغ بازی اثر جفات مخمل رو نظاره میکنید و خیلی شادید که در همین حین اراذل و اوباش میپرند تو سینما و همه چی رو بهم میریزن و یک چماق هم تو سر شما میکوبند و شما از حال میرید. در این موقع با صدای مادرتون از خواب میپرید و میبینید که ایشان دارن به شما میگویند که : پسر گُلَم ! دختر مورد علاقه ات جواب رد داده.
 
 
متولدین اردیبهشت: در این ماه شما به یک اغذیه فروشی دعوت میشید و در حال خوردن یک ساندویچ همبرگر هستید که میبینید واویلا! یک گاز دیگه میزنید و میبینید وامصیبتا!بزارید نَگَم...حالتون بد میشه ها...میبینید که!...میبینید که دندون مصنوعی هاتون چسبیده به ساندویچ ! چیه فکر کردیم میخوام بگم لای ساندویچ سوسک له شده میبینید در حالی که یه گاز بهش زدید؟ نــــه.کور خوندید!
 
 
                                 
متولدین خرداد : شما خردادی عزیز ، تو تابستون هم دست از خرخونی بر نمیداری .بابا خرداد تموم شد ..امتحاناتو دادی...ول کن دیگه ...همش حال ما رو تو قوطی کنسرو میکنی.آها داری برای ارشد میخونی...رِشتَت چی بود؟ پس آدرس بده یه چند تا از کتابات رو بگیرم...خدائیش تو این بی پولی که  نمیشه کتاب خرید...پس آدرستو بده!
 
 
متولدین تیر : این ماه پر از موفقیت برای شماست . چون در یک شرکت صادرات و واردات استخدام میشید.و خیلی خوشحالید، همونجور پول در می آرید . ولی کور خوندید . میبینم که پشت میله های زندان افتادید...ای وای ..چی! مواد مخدر !...کراک!..اوه شرمنده....من تکذیب میکنم...به من چه ! اون  کِرمها رو بگیر در نَره !
 
 
متولدین  مرداد : کیش داران کیش دان ، دان داران کیش دان! شرمنده، این آهنگ یه موسیقی اصیل بود که برای من پخش شده...آخه...مِدونی؟!...این ماه جشن تولد مردادی هاست .باید براشون هدیه بگیرید . من مردادی ها رو خیلی دوس دارم..آقا چرا بیراهه میری...چرا نمیگیری...بابا تولدمه ...آه ..بیا..کیش داران کیش دان! از هم اکنون منتظر هدیه های قابل دارتان هستیم....شماره حساب طلایی من: 0936 از این حساب جدیداس.
                                  
 
 
متولدین شهریور : آخی ، طفلک ، چرا غمگینی ؟این دختره چرا اینجِه نشسته؟ چرا گریه میکنه...چی؟..کُن...کُنک ... جون به لبم کردی چی شده؟ کنکور!...مگه چی شده ! رتبه 49000  ! غَش غَش غَش ...آها ببخشید .خب 49000 هم رتبه خوبیه که .. میشه یه جاهایی قبول  رَف ..آره همین  بال ملخ کِشی...خیلی هم خوبه ..تازه تا دکترا  هم داره!....پس تا دیر نشده بپر!
 
 
متولدین مهر : نمیدونم چرا اصلا طالع خوبی برای شما عزیزان در نمیاد ! همه ی طالع ها نحس هستند.قبلا ها اینجوری نبود که... فکر کنم کامپیوترم ویروس گرفته ...باید یک فرمتش بکنم. آخر خیلی طالع این ماه بده.به جان شما نمیتونم...اصرار نکنید دیگه...بگم؟ ظرفیتشو دارید ؟ فقط امیدوارم خدا به شما صبر بده...حالا که خیلی اصرار دارید باشه....مادر زنتون میخواد بیاد خونتون..وااااااامصیبتا...خدا صبرتون بده!
 
 
متولدین آبان : میبینم که رفتین سراغ بدن سازی و پرورش استخوان...آخه شما رو چه به بدنسازی .. چطوری میخواید اون استخون ها رو پرورش بدید؟ جون داداش کرکره خنده اس! فقط هنگامی که دارید پِرِس سینه میزنید و از دوستتون کمک میگیرید ، یه دفعه یک بدنساز میاد تو باشگاه و حواس دوستتون به اون جلب میشه و هارتل رو ول میکنه رو صورتتون ! بقیه طالع نحس شما به دلیل دل خراش بودن حذف شد!
                                  
 
  
متولدین آذر : بادا بادا مبارک بادا ! عجب طالعی . این ماه از طرف صفحه سوسه یک جایزه نفیس تقدیم شما عزیز گرا می خواهد شد،البته نه همه ی آذری ها( منظور متولدین آذر ) بلکه فقط کسانی که چشماشون رو میزارن و مطالب این صفحه رو میخونن تا در تابستون کمی خنک بشن. حالا جایزه چیه ؟ باید حالا حالاها تو کف بمونید! خیل خب بابا ...هل نشید...جایزه اش بازدید از قسمت صفحه بندی صفحه سوسه است! میدونم که الان از خوشحالی شاخ درآوردید و در پوست خودتون جا نمیشید!
 
 
متولدین دی : بالاخره تونستید  با سعی و تلاش ، شریک زندگیتون رو پیدا کنیدو یک کار خوب هم بدست بیارید که بتونید هم شکم خودتون و هم شریک زندگیتون رو پر کنید.احسنت.حالا این شریک زندگیتون به غیر از گوشت چی میخوره؟ عجب گربه ی ناز و ملوسی هم هست! ایول نون و نمک هم بهش میدی؟ خوبه...موش هم بهش بده...گربه ها خیلی موش دوس دِرَن !
 
 
                                  
متولدین بهمن : چه افتخاری ،شما اولین کسی هستید که با قطار شهری مشهد از اینور شهر به اونور شهر میرید ! ای وای دوباره شرمندتونم ! باز این کامپیوتر من اِشتِب کرد ! یادم رفت امسال ، سال  1386 هست....ببخشید این طالع مال سال 1400  بود..شرمنده دیگه! ان شاا... تا اون سال در قید حیاتید و این افتخار بزرگ را شاهد خواهید بود.
 
 
متولدین اسفند : ای بابا ، شما هنوز خونه گیرِتون نیومده ؟!درکتون میکنم...خونه ها کمی قیمتهاش بالا رفته ولی نه اونقدری که دیگه نتونید با حقوق کارمندی پرداختش کنید! بــــعله ...زندگی زیباس..از زندگی لذت ببرید. کو یه لحظه صبر کنید....ای بابا میگم این کامپیوتر ما ویروس گرفته و هی طالع های چَپَکی میده ، شما باز بگو نه! نه داداشِ من ! حالا حالاها باید دنبال خونه با کرایه های نجومیِ امسال باشی!

گل نیلوفر

 

یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تمام وجودمو برداشت که

شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم.
سریع از کنار مرداب دور شدم.حالا وقتی که می بینم خودم مرداب شدم
دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهائی نمیرم.
وحالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده...!
 راستی من مردابم وتو زندگیت را وقف من کردی؟نکند این حقیقت داشته باشد!
میون خواب و بیداری،تو این دنیای تکراری
بدون تو نمیمونم

بانوان در دورهٔ مغول

بانوان در دورهٔ مغول
عصر مغول از نظر آزادی و قدر و منزلت بانوان در مقایسه با دوره‌ها دیگر کاملاِّ استثنائی و بی‌نظیر بود. در واقع در دوره‌های گوناگون تاریخ ایران بعد از اسلام زنان هرگز رسما در امور سیاسی کشور مشارکت نداشته‌است. در قرن‌ها ی متمادی این تاریخ، یک عصر استثنایی از این لحاظ وجود دارد و آن عصر مغول است که تا حدودی دوران برابری زن و مرد بوده‌است. در ایران هیچگاه زن تا حد دورهِ مغول‌ها توانایی و قدرت نداشته و در امور حکومت سهیم نبوده‌است .
همسران و دختران سلاطین مغول از قدرت و احترام بسیار برخوردار بودند و زن اول سلطان مهمتر از سایر بانوان دیگر او بود و در کارهای شوهرش سهیم وبود.زنان اول سلاطین دست کم یکبار در عمر خود شانس سلطنت داشتند. بطور مثال اگر شوهرش می‌مرد، باید برای تعیین جانشینی او شورایی تشکیل می‌شد و تشریفات تشکیل این شورا لااقل یک سال طول می‌کشید و در آن مدت همسراول سلطان مطابق قوانین مغول امور حکومت را بر عهده می‌گرفت. گاهی نیز اتفاق می‌افتاد که سلطان بنا به دلائلی مانند بیماری قادر به انجام وظائف نبوده و در این شرایط همسر او و یا مادرش امور حکومت را بر عهده می‌گرفت و این شرایط تا حل و فصل موضوع و یا تعیین خلیفه‌ای دیگر ادامه داشت.
زمانی که سلطان جدید تعیین می‌شد ، همسر او که در واقع مادر بزرگترین فرزند مذکر او بود نیز به عنوان خاتون معرفی شده و تاجی بر سر می‌نهاد. این خاتون‌ها خود درباری مجزا داشتند و هر خاتونی برای دربار خود بودجهِ مشخصی داشت. غالبا ِهر خاتون شهر و یا ولایتی داشت که از درآمدش برای دربار خود استفاده می‌کرد. مهمانی‌های خاتونها و شرکت آنان در مجلس سلطان نیز تشریفات خاصی داشت. هر یک از آنها دستگاهی مانند دستگاه حکومتی داشتند که شامل افرادی از قبیل منشی، ، معتمد و ... بود. وظیفه‌ِ اصلی معتمدان سرکشی به ولایاتی بود که به خاتون آنها اختصاص داده شده بودند، آنها در واقع بر منازل ،دکانها و مزارع و اجاره دادن آنها نظارت داشتند. محافظت از جواهرات و لباسهای گرانبهای خاتون‌ها ار وظایف دیگرآنها بود. خاتونها همچنین تعدادی کنیز و غلام و خواجه و تعدادی سپاهی برای محفاظت ازدربار او داشتند. هزینه تمامی این خدمتکاران از خزانه خاتون تأمین می‌شد. با وجوداین مخارج ، عایدات بسیاری وارد خزانه خاتون‌ها می‌شد، طوری که حتی مبالغی ذخیره می‌شد. در واقع طی دورهٔ امپراتوری مغول این خاتون‌ها ثروتهای بسیاری جمع کرده بودند و هر کدام خدم و حشم جداگانه‌ای داشتند.. در دورهٔ مغول وظیفه اصلی زن در خانواده در واقع فراهم آوردن آسایش شوهر ودیگر نظارت بر وضع سلاح و ساز و برگ جنگی او و تأمین آسایش خانواده و کودکان بوده‌است.
بانوان ترک و مغول عموماِّ نجیب و عفیف بوده و به پاکدامنی مشهور بودند. به رعایت عفت عمومی‌اهمیت زیادی قائل بودند. بی‌احترامی‌به عفت عمومی‌و هتک ناموس از گناهان بزرگ محسوب بوده و مجازاتهای سختی داشته‌است. نکتهِ دیگر اینکه آنان در حقیقت نیازی به پوشاندن روی و موی خود نمی‌دیدند. زیرا طبق رسم آنان این مردان بودند که باید چشم خود را از نگاه به بانوان نامحرم می‌بستند مارکوپولو که مدتی در میان قبائل ترک و مغول زندگی کرده و با رسوم آنان از نزدیک آشنا شده بود، می‌نویسد: زنهای تاتار (ترک و مغول) از لحاظ عفت و عصمت و وفاداری و وظیفه شناسی در برابر شوهرانشان نظیری ندارند. . . در مقابل مردان نیز نسبت به بانوان خود وفادار و مهربانند. از این رو همیشه در خانواده صلح و صفا برقرار است. از دهان بانوان هرگز سخنان زشت شنیده نمی‌شود. پاکدامنی و حجب و حیایشان شایان توجه و قابل تحسین است (سفرنامهٔ مارکوپولو ص ۸۸).
بانوان ترک با مردان در یک ردیف قرار داشته و همواره با آنان متساوی‌الحقوق بودند و در به تامین لزومات زندگی زن و مرد مشترکاِّ تلاش می‌کردند و حتی شاید بانوان در این کوشش نقشی پر رنگتر از مردان داشتند.
این آزادگی در اوضاع بانوان ایران نیز بی‌تأثیر نبود و سبب شد که آنان نیز در صحنهٔ زندگی برای رسیدن به آسایش و رفاه، با مردان مشترکاِّ تلاش کنند. صرفاِّ بانوی حرم و وسیلهٔ لذت مردان و یا دستگاهی برای تولید مثل نباشند. در اثر همین تحولات، ارزش و احترام و اهمیت بانوان ایرانی نیز در نزد مردان نسبت به گذشته ارتقاء یافت.
در این عصر هر زنی برای خود اموال شخصی داشت و چون مغولها بانوان متعدد می‌گرفتند شوهر می‌توانست هر روز در مسکن یکی از بانوان که جدا از یکدیگر بودند به سر برد. در این دوره مقام زن در میان مردم بیشتر از مقام مرد است و خیلی قابل احترام شمرده می‌شد. بانوان در دوره مغول آزادی کامل داشتند و مذهب خود را خوشان انتخاب می‌کردند. این آزادی تا این حد بود که آنها می‌توانستند دینی غیر از دین شوهر خود داشته باشند . مغولان تعصب دینی نداشته‌اند ولی گاهی اوقات پیش می‌آمد که سلطان یا شخصیتی تحت تاثیر همسرش و علیرغم مذهب خود دستوراتی در این زمینه صادر کرده که نتایج مهم سیاسی و یا اجتماعی به بارآورده‌است.. قدرت و اهمیت زن بیش از همه در طبقات متوسط می‌گردد. در این طبقه نقش زن مهمتر وموثرتر از مرده بوده‌است. ودر اینجاست که تقریباً به برابری زن با مرد واقف میگردد.
لازم به ذکر است که در نزد خان‌ها گذشته از زن اول، چند خاتون دیگر نیز مقامه‌ای اصلی و بالاتری از سایر بانوان داشته‌اند، که بمناسبت زیبائی و یا اهمیت سیاسی در ردیفی بالاتر از سایرین قرار می‌گرفتند.
 

ازدواج در عصر مغول
در عصر مغول آنقدر ازدواج امری مهم و غیر قابل عدول بوده‌است که حتی مردگان را نیز به عقد دیگر در می‌آوردند. در این دوره ازدواج آداب و رسوم خاص خود را داشت که ترتیب خاصی که منطبق با مقتضیات وخواستهای قبیله‌ای بوده‌است. پسران ودختران در قوم مغول خیلی زود ازدواج می‌کردند. و در بین سلاطین و بزرگان پس از انجام مراسم عروسی، نامه‌های تهنیت و سپاسگزاری بین پ در زمان مغول مشاهد می‌شود که زن یا مرد تنها به ندرت یافت می‌شد و در قوانین ازدواج سعی بر این بوده که هر کس بتواند همسری با شرایط گوناگون برای خود بیابد، و بخصوص ماندن دختر درخانه پدر و به شوهر نرفتن او به هیچوجه پسندیده نبوده‌است بطوریکه سرنوشت هر دختری این است که به مردی داده شود، و نه اینکه در خانه پیر گردد.دران دو خانواده رد و بدل میشد. به قدری امر تعدد زوجات طبیعی بود که ما خیلی کم به مواردی برمی خوریم که بین بانوان یک مرد مشاجره‌ای یا حسادتی بروز کرده باشد، بخصوص که مساکن و خانه‌های آنان از یکدیگر جدا بود، همه از حقوق مساوی ب مغولها بانوان متعدد می‌گرفتند و اولین همسر به منزله بزرگترین و مهمترین زن آنان بوده ومردان با تمام خویشان خود باستثنای مادر، خواهر، دختر وعروس میتوانستند ازدواج کنند . خواستگاری رسومی داشت و هدایائی بین طرفین ردوبدل می‌شد. جهیز و مهر نیز به طریق خاص متداول بود و خوانین وسلاطین همچنانکه مالک آب و خاک قلمرو خود بودند، مالک دختران و بانوان ساکن در این قلمرو نیز بودند، و هر دختری را که اراده می‌کردند در تملک می‌گرفتند.
 

جهیزیه در عصر مغول
در دوران مغول جهیزیه بسیار مهم بود. در واقع در دوران اولیه حکومت مغول یعنی تا قرن سیزدهم میلادی مطابق با قرن هفتم هجری رسم فرستادن جهیزه همراه دختر معمول بود و چگونگی و نوع آن بستگی کامل به زندگی قبیله‌ای داشت و بر حسب ثروت قبیله و پدر متفاوت بود. بطور کلی ترتیب جهیزه از این قرار بود که عروس هنگامی که به خانه شوهر می‌رفت زنی وی را همراهی می‌کرد که او را اینجه می‌نامیدند این زن از آن پس به خانواده داماد تعلق می‌گرفت.
 

طلاق در عصر مغول
در تمام متون و کتابهای متعدد به هیچ موردی که از جدائی زن ومرد مغول با سنتهای قبیله‌ای اشاره‌ای نشده‌است. تنها مارکوپولو در سفرنامه خود اشاره می‌کند که نزد تنگقوت‌ها اگر شوهری مشاهده کند که زنی با سایر بانوان او خوشرفتاری نمی‌کند و یا معایب دیگر دارد می‌تواند او را ازخانه بیرون کند. فقط در دوره ایلخانی و پس از اسلام آوردن ایشان طلاق نیز معمول گردید. مهریه : در سنت مغولان و دردوران اولیه حکومت آنان به رسم پراخت مهریه بر می‌خوریم. در دوره ایلخانی و پس از رسمی شدن دین اسلام در نزد این سلسله مهریه نیز متداول گردید که در بین سلاطین و شاهزادگان و امرا مقدار آن بسیار زیاد است.
منبع : سایت ویکی پدیا
به نظر شما اگه در دوره مغول بودیم بهتر بود یا الان ...آنوشکا
 

با نام همنشینان خیالی

با نام همنشینان خیالی
 
برو ای دوست برو!
بروای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بردیده ی من مفكن و نازت مفروش...
من دگرسیرم ... سیر!...
به خدا سیرم از این عشق دو پهلو تو پست!
تف برآن دامن پستی كه تو راپروردست!
كم بگوجاه تو كو مال تو كو برده ی زر!
كهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا تخم طلامردم من!
زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف
آتش سینه ی صد هاتن دلسردم من !
دل من چون دل تو صحنه ی دلقكها نیست!
دیده ام مسخره ی خنده ی چشمكها نیست!
دل من مأمن صد شور و بسی فریاد است
ضربانش جرس قافله ی زنده دلان
تپش طبل ستم كوب ستم كوفتگان
چكش مغز زدنیای شرف روفتگان
‹‹تك تك›› ساعت پایان شب بیداد است!
دل من ای زن بد بخت هوس پرور پست!
شعله ی آتش‹‹ شیرین›› شكن ‹‹ فرهاد›› است!
حیف از این قلب، از این قبر طرب پرور درد
كه به فرمان تو، تسلیم تو جانی كردم ،
حیف ز آن عمر، كه با سوز شراری جانسوز
پایمال هوسی هرزه وآنی كردم !
در عوض با من شوریده چه كردی، نامرد؟
دل به من دادی؟ نیست؟
صحبت از دل مكن ، این لانه ی شهوت ، دل نیست!
دل سپردن اگر این است! كه این مشكل نیست!
هان! بگیر! این دلت، از سینه فكندیم به در!
ببرش دور... ببر!
ببرش تحفه ز تهر پدرت ، گرگ پدر
 
  نمی دونم که میشه گناه یه نفر رو به گردن بقیه هم انداخت یا نه
 

دعــا بـــده بـــــروم

دعــا بـــده بـــــروم

دلــم پُــر اسـت فـضـا تـنـگ كــوچــه غـمـنـاك اسـت
عــروس عـشــق بــه زيــر هـزارمــن خــاك اســت
 
نـه دسـت دوســت نـه ره تــوشــه و نـه روزنـــه اي
سـفـر بـه پـيــش و ره عـــاشـــقـي خـطـرنـاك اســت
 
بــه دخـــتــرم کــه دم از راه زد شـــبــي گـــفـــتـــم
كــه رســم ومــذهــب عــشــاق رزم بـیـبــاك اســـت
 
دعـــابـــده  بــــروم جــــســـت وجـــوي روزنــه اي
كــه چـشـم هـا بـه ره وقـلـب عـاشـقــان چــاك اسـت
 
طــلســم جـــاده ي بــن بــســت ســــد مــن نــشـــود
كـه عـشـق سـركــش وچـابــكـسـوار وچـالاك اســت
 
هــجــوم عـــشـــق  زكـــف بــرده  اخــتــيــار مــرا
اگــرچــه كــاخ ســتــم  گــردنـش بــرافــلاك اســت
 
دعــابــده بــروم ســرنــهــم بــه مــســتـي عـــشـــق
در آن ســپــيــده کــه انــگــور در تــن تـــاک اســت
شاعر:راحله يار
       براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

پيدا كردن

پيدا كردن ip  خودتان :

 
از طريق گزينه run فرمان winipcfg  را اجرا كنيد با اين فرمان پنجرهاي باز ميشود و اطلاعاتي در خصوص ارتباط شما در اينترنت در اختيارتان قرار ميدهد
 
پيدا كردن  ip يك سايت :
 
در محيط dos در زماني كه به اينترنت وصل هستيم و ارتباط برقرار است از فرمان ping استفاده مي كنيم با اين فرمان ip سايت مورد نظر بدست مي آيد مثلا ميخواهيم بدانيم سايت معروف ياهو داراي چه ip است بصورت www.yahoo.com pingآن را بدست مي آوريم درصورتيكه به خواهيد سرعت شما در اينترنت بالا رود يا اينكه بخواهيد
بفهميد سرعت در چه حدي است ميتوانيد به يك سايت مثلا ياهو يا هر سايت ديگر به صورت t-www.yahoo.com ping عمل كنيد
 
پيدا كردن  ip   يك شخص :
 
هنگامي كه در اينترنت هستيم به چندين روش ميشود ip شخص را بدست آوردو راحت ترين آن از طريق فرمان netstat در محيط dos است .اين فرمان داراي سويچ هايي است كه ميتوان از آن استفاده نمود مثلاسويچ -n اين سويچ تمام ip و port ها را به شما ميدهدجهت ديدن ( فايل كمكي help ) تمام سويچ ها ميتوان از فرمان netstat
/ ? در محيط dos استفاده كردشكل فرمان جهت مشاهده ip و port بصورت مقابل است netstatn با اين فرمان اطلاعات مفيدي در اختيار شما قرار خواهد گرفت از جمله local addres كه شامل ip و port شماست و foreign address كه شامل : ip و port طرف مقابل شماست
 
حذف (پاك كردن) يك id   در  yahoo  :
 
Edit.yahoo.com/config/delete_ user   كه بجاي كلمه  user   بايد id مورد نظر بنويسيد  مثال id  asirsarnevesht   را ينگونه حذف مي كنند :
asirsarnevesht Edit.yahoo.com/config/delete_
 
بالا بردن سرعت اينترنت با فرمان  ping
 
ار قسمت run بصورت -t فاصلهping URL كه اين آدرس سايت ميتواند هر سايتي باشد و لازم نيست همان سايتي باشد كه در حال استفاده هستيم بطور مثال : ping www.yahoo.com -t حال اگر توجه كنيد سرعت شما در اينترنت بالاتر مي رود
 
چگونه وقتی از چت خارج میشویم در روم ها بمانیم
 
گاهي اوقات شما از مسنجر خارج ميشويد ولي ID شما بصورت روشن
online بنظر ميرسد و اين باعث سو تفاهم برا دوستانتان ميشود
چاره كار چيست ؟ بايد به قسمت misc رفته Login\preferences\general و گزينه
Disconnect messenger when the main window in close
را علامت دار كنيم حال وقتي از چت خارج ميشويد بطور اتوماتيك offline ميشويد

 

روان شناسی در ایران باستان

روان شناسی در ایران باستان(قسمت اول)
از دو زاویه میتوان به بررسی روان شناسی ایران پرداخت . نخست جنبه الهام بخشی آن است , یعنی درنگ در معانی و مبانی روح و روان , شخصیت و جایگاه انسان و بیماری ها و ناهنجاریها رفتاری او از دیدگاه حکیمان دوران باستان که بی تردید برای نظریه پردازان امروز الهام بخش است , دوم آنکه امروزه بخش زیر عنوان روان شناسی فرهنگی مطرح می شود که مقصود تفاوت فرهنگهای گوناگون و پیامدهای آن بر شخصیت و رفتار انسان است . ما نیز اگر بخواهیم به روان شناسی کنونی ایران , هویت ملی و فرهنگ لازم را ببخشیم , چاره ای به جز پرداختن به گذشته خویش در دو مقطع ایران باستان و ایران اسلامی نداریم .
به دور از هرگونه ملی گرایی و میهن پرستی و تنها بر اساس شواهد فراوان تاریخی و علمی باید اعتراف کرد که تمدن ایران باستان , تمدنی است که سرآمد همه تمدنهای بشری است و در تمامی عرصه های زندگی صاحب رای بوده است . با چنین پیشینه ای جستجوی تاریخچه دانش روان شناسی به لحاظ موضوع مورد مطالعه اش , پدید آیی آن مقارن با پیدایش هشیاری در انسان است , کاری سترگ و یادآور این سخن مولر در تاریخ روانشناسی می باشد که : "عرصه فراروی ما گسترده شده که احاطه بر پهنه آن نومید کننده و درسترسی بر کرانه های آن دشوار است" . حال که این گستردگی تنها یک وجه مساله است و وجه دیگر آن گرد و غبار فراموشی تحریف , درآمیختگی و نابودی است که از پی هزاران سال تاخت و تاز , بر چهره این تمدن کهن نشسته است , برای غلبه بر این ناآگاهی یا دست کم ایجاد شکاف در آن گریزی نیست جز محدود کردن جستار به آنچه باقی است که عموما آثری معدود از آیین دین کهن ایران باستان یعنی زرتشت است تا شاید در آینده با روشهای جدید شواهد بیشتری فراهم آید .
جهان بینی باستان و جایگاه انسان
با پژوهشی چند جانبه و گسترده درباره آیین و عقاید ایرانیان باستان , در مجموع در می یابیم که آنان پیرو آیین یکتاپرستی بوده اند که بر اصل تضاد دو عالم یا همان ناسازگاری دو نیروی مجرد خیر و شر استوار است . نماد این دو نیرو ( سپندمینو و اهریمن ) هرکدام با صفاتی انتزاعی همراهند . به طوریکه سپند مینو به همراه شش امشاسپند ( فرشتگان ) دیگر یعنی سپند مینود : خرد مقدس , اردیبهشت : راستی و درستی , بهمن : منش پاک , شهریور : نیروی چیرگی بر جهان , اسفند پایداری و استواری , خرداد : کمال , امرداد : جاودانگی فضایل یا فروزه های اهورامزدا به شمار می آیند و صفات منفی مقابل آنها تحت عنوان ( کماله دیوان ) از رذایل اهریمن شمرده می شود که مهمترین آنها اکومن ( منش پلید ) در مقابل بهمن و ایندره ( دیو فریفتاری و گمراهی ) مقابل اردیبهشت است . فضایل اخلاقی همانند راست گویی , وفای به عهد , مهر و محبت و . . . راه برخورداری از فروزه های اهورایی و رذایلی چون دروغ , خشم , آز , شهوت و فساد موجب پیوستن به صفات اهریمنی است . لذا گروه نخست به ایزدان و یاران امشاسپندان و گروه دوم تحت عنوان دیو از یاران اهریمن قلمداد می شود .
در اوستا و دیگر متون مزدیسنا از جهان مینوی ( روحانی و معنوی ) و استومند ( جسمانی و گیتیانه ) سخن رفته است . جهان مینوی جهانی است که پیش از آفرینش جهان مادی بوده و پس از پایان آن و بر پایی رستاخیز نیز همچنان خواهد بود . تمامی موجودات چه جاندار و چه بی جان و سرشتها و خصلتها هیاتی نااستومند ( غیر جسمانی ) در جهان مینوی دارند . سپند مینوی و انگره مینوی هریک باطن بخشی از آفرینش هستند و از این روی به عنوان دومینوی آغازین همزاد نام برده می شوند . همچمنین هریک از امشاسپندان , ایزدان و دیوان , مینوی و باطن چیزی به شمار می آیند که در این جهان پیکر مادی می یابند و از آنجا که پیوسته میان خیر و شر مقابله و درگیری است , انسان میتواند با اراده و اختیاری که دارد , در نبرد علیه نیروهای اهریمنی شرکت جوید و با انجام وظایفی که بر عهده دارد ( خویشکاری ) و بهره مندی از صفات اهورایی به سعادت مینویی دست یابد و در سرای دیگر به بهشت اهورایی برسد . همچنین میتواند با پیروی از اهریمن و صفات اهریمنی , ضمن تباهی این جهان , در دوزخ اهریمن جای گیرد . البته جایگاه کسانی که نسبت اعمال نیک و بدشان یکسان است در همیستگان ( برزخ ) خواهد بود .
در هر صورت انسان به عنوان آخرین آفریده خداوند از بالاترین جایگاه برخوردار است و بی آنکه داغ ننگ گناه ازلی بر پیشانی داشته باشد , صرفا برای نبرد با نیرویهای اهریمنی و آبادانی جهان از یک سو و پیوستن به صفات الهی و رسیدن به سعادت مینوی از سوی دیگر است که به این جهان قدم گذارده است . از این روست که آسمان به انسان ( از زبان فردوسی بزرگ ) میگوید :
تو از من به هر باره ای برتری            روان را به دانش همی پروری
پذیرنده هوش و رای و خرد              مر او را دد و دام فرمان برد
شاد باشید و دریایی..آنوشکا

 

فال با نخود رسم ايل بختياري

فال با نخود رسم ايل بختياري

درميان عشاير بختياري يكي از رايج ترين نوع تفال يا فال گرفتن كه معمولا افراد مسن حالا يا توسط مردان و يا زنان گرفته ميشود علاوه بر انواع آنها توسط تسبيح فال با نخود است كه بسيار به واقعيت نزديك ميباشد و باور كنيد رد خور ندارد ..براي گرفتن فال با نخود ابتدا 41عدد نخود كه هم اندازه باشند را جدا ميكنند .سپس آنها را روي قالي يا مكاني صاف ميگذارند و سپس توسط دوتا دست انها را جدا ميكنند بطوري كه مقداري توسط دست راست و مقداري توسط دست چپ و مقداري هم در وسط بماند آنها را به سه قسمت مساوي تقسيم ميكنند....سپس نخود هاي هر قسمت را 4تا 4تا از هم جدا ميكنند ...مثلا قسمت سمت راست را همينطور 4تا 4تا جدا ميكنند ..چند حالت امكان دارد اتفاق بيفتد ...يا يكي باقي ميماند يا دو نخود ياسه و يا 4نخود باقي ميماند كه نخودهاي باقي مانده را در بالا قرار ميدهند و سپس به سراغ نخودهاي وسطي رفته و آنها را نيز 4تا 4تا جدا ميكنند و هرچه باقي مانده بود را در بالا و جداي از نخودها مقابل نخودهاي باقي مانده از ستون اول قرار ميدهند و سپس به سراغ نخودهاي قسمت سوم كه توسط دست چپ جدا شده رفته و انها را جدا ميكنند و هرچه باقي مانده بود در برابر ديگر نخودها قرار ميدهند در يك رديف ...چند حالت اتفاق ميافتد كه بهترين آن اگر در رديف سمت راست يك نخود و در رديف وسط دوتا و در رديف سوم هم دوتا باقي بماند كه جمعا 5تا ميباشند اي فال را 5تن آل عبا ميگوبند كه بهترين نوع فال است و مرادش حاصل ميشود و اگر از هر ديف 4تا بماند كه در مجموع 12 تا ميباشند نيز به آن 12امام ميگويند كه خوب است . در حاتي ديگر از هركدام سه تا ميماند كه به ان نوح نبي اله ميگويند و يا حالي از ستون اول يكي .ستون دوم سه تا و ستون سوم هم يكي كه اين هم خوب است ...خلاصه افراد حرفه اي تر باقي مانده نخودها را باهم قاطي و مجددا به سه قسمت و سپس 4تا4تا جدا ميكنند و نخود هاي باقي ماده را بازهم قاطي و 4تا4تا جدا ميكنند و سپس به تفسير و تجزيه و تحليل ان ميپردازند و خلاصه انگار حرف دل شما را ميزنند و بسيار واقعيت دارد ...چند وقت پيش كه از در سبزقبا در دزفول رد ميشدم مردي را ديدم كه داشت با نخود فال ميگرفت و كلي هم مشتري داشت ...خلاصه در شبهاي سرد زمستان زير سياه چادر اين نوع تفال هم براي خودش حكايتي شيرين دارد...ازاينكه شايد مطلب را بخوبي نرسانده باشم از همه شما عزيزان پوزش ميخواهم ...بدرود

علل ایجاد چروک صورت

علل ایجاد چروک صورت
و راه های درمان آن
 
● چـروک صورت :
عبارت است از به وجود آمدن شیارهای عـرضی در پیشانی و شیارهای طـولی در بین دو ابرو و نیز شیارهای کنار چشم ها و دهان و بر روی گونه ها.
افراد سیگاری به علت از دست دادن چربی زیر پوستی و همچنین نقص در کلاژن سازی و علت های گوناگون دیگر دچار چروک زودرس می شوند . پوسـت های خشـک نسـبت به پوسـت های چـرب زودتر دچـار چروک می شوند که می تواند به دلیل علت زمینه ای پوست خشک باشد

● علل به وجود آورنده ی چروک :
در ایجاد چروکِ صورت علت های گوناگونی وجود دارد که در زیر به برخی از آنها اشاره می کنیم:
مسئول نگه داشتن قوام پوست ، «کُلاژن» ( مهمترین پروتئین موجود در بافت های بدن ، استخوان ، غضروف و پوست ) داخل «درمی» ( لایه زیرین پوست ) است ؛ حال به هر علتی در روند کُلاژن سازی اختلالی به وجود آید پوست دچار چروک می شود. با افزایش سن ، کلاژن سازی کُـند می گردد، برای همین افراد مسن پوستی افتاده دارند. اختلالات ارثی در تولید کلاژن در بیماران سندرم مارفان و سندرم اهلر دانلس از این جمله اند. در برخی از این بیماران، پوست به علت نقص در کلاژن سازی دچار افتادگی زودرس می شود. عوامل محیطی که مهمترین آنها اثر آفتاب است، باعث تخریب رشته های کلاژن و آلاستین پوست و تشدید روند پیری پوست و ایجاد چین و چروک می شوند.
علاوه بر کلاژن سازی علت های دیگری نیز در ایجاد چروک پوست دخیل هستند، از جمله ی این عوامل افزایش قـدرت عـضلانی زیر پوست است. افراد عـصبی و اخـمو به علت اسـتفاده زیاد از عضلات صورت دچار این حالت می شوند. افرادی که قـبلاً چاق بوده ولی دچار لاغری می شوند به علت از دست دادن چربی زیر پوستی دچار افتادگی پوست می شوند و چروک به وجود می آید.
افراد سیگاری به علت از دست دادن چربی زیر پوستی ( عدم تغذیه مناسب و کاهش اشتها ) و همچنین نقص در کلاژن سازی و علت های گوناگون دیگر دچار چروک زودرس می شوند . پوسـت های خشـک نسـبت به پوسـت های چـرب زودتر دچـار چروک می شوند که می تواند به دلیل علت زمینه ای پوست خشک باشد ( عدم نگهداری آب در پوست به دلایل سرشتی ). علت های دیگری نیز وجود دارد که از حوصله این بحث خارج است.
برای پیشـگیری از ایجاد چروک باید عـوامل ایجاد کننده آن را از بین برد از جمله: تغـذیه نامناسب - مصرف مواد مخدر و دخانیات - اعصاب متشنج ، استرس و ...

● روش های متنوعی برای از بین بردن چروک صورت وجود دارد:
▪ مصرف کرم های مرطوب کننده تا حدودی می توانند چروک های ریز را به طور موقت از بین ببرد.
▪ میزان و مدت تماس با آفتاب هرچه کمتر باشد، عوارض آن کمتر است.
▪ اجتناب از دخانیات : مصرف سیگار باعث ایجاد خطوط عمیقی در لب فوقانی و تحتانی و کناره های چشم می شود.
▪ اجتناب از ایجاد کشش های غیرضروری در پوست : تشدید غیرضروری حالات صورت باعث کشیدگی پوست می شود. با دیدن افراد در حالت مکالمه به راحتی می توان پی برد که چگونه خطوط بیان حالات عاطفی در صورت تشکیل می شود. این مورد شاید بی اهمیت به نظر برسد اما در درازمدت تأثیر آن زیاد است وقتی گاهی می توان خصوصیات اخلاقی و گذشته شخصیتی فرد را روی این خطوط تشخیص داد.
مسئول نگه داشتن قوام پوست ، «کُلاژن» است؛ حال به هر علتی در روند کُلاژن سازی اختلالی به وجود آید پوست دچار چروک می شود. با افزایش سن ، کلاژن سازی کُـند می گردد، برای همین افراد مسن پوستی افتاده دارند.
▪ مصرفی کافی ( البته نه افراط گونه و بیش از حد ) ویتامین C ، ویتامین A و ویتامین E که به عنوان مواد آنتی اکسیدان شناخته می شوند و احتمال تأثیر آنها با از بین بردن رادیکال های آزاد که یکی از علل تخریب کُلاژن و الاستین هستند – در بسیاری از مطالعات مطرح شده است.
▪ مصرف هورمون های جایگزین در خانم های یائسه: هورمون استروژن که هورمون اصلی زنانه است نقش ثابت شده ای در ایجاد جوانی ، شادابی و طراوات پوست دارد در زنان یائسه میزان این هورمون پائین می آید و به مصرف هورمون های جایگزین ( تحت نظر مستقیم پزشک متخصص زنان ) می توان بسیاری از مشکلات این سنین را مرتفع ساخت.
▪ ایجاد سبک و روش زندگی سالم تر از نظر هیجانات و احساسات.
▪ انجام پیلینگ : چه به صورت تدریجـی با مصـرف کـرم های حـاوی AHA با درصـدهای پائین و چه به صـورت پیلینگ در مطــب با داروهای پیلینگ با درصــد بالا. با این روش ها تحریک پوست برای کُلاژن سازی صورت می گیرد.
▪ انجام لیزر با انواع گوناگون لیزر ( تحریک کُلاژن سازی)
▪ جدیدترین روش برای از بین بردن چروک صورت ، تزریق آمپول رقیق شده و غیرسمی شده ســم میکــروب بوتیلیسم ( BOTOX ) در داخــل عـضلات پوســت صـورت است. با این روش، عضلات صورت را فلج یا ضعیف می کنند که باعث از بین رفتن چروک صورت می شود. این روش موقتی است و البته چروک را واقعاً از بین نمی برد بلکه آن را ظاهراً محو می کند و بسته به نوع پوست افراد ، از ۳ ماه تا ۹ ماه طول می کشد. با تکرار تزریق ، این فاصله زمانی افزایش می یابد

سهم من،

تو که اینجا باشی دنیا سهم من، میشه همیشه

روزای آفتابی من بی تو که ابری نمیشه

بی‌خیال از اینجا رفتی پشت‌سر نگاه نکردی

تودلت نگفتی پس اونهمه خاطره چی می‌شه

اگه مهربون می‌موندی، دیگه تنها نمی‌موندم

خودمو پیدا می کردم توی شب جا نمی‌موندم

لااقل یه بار بی‌انصاف یه سلامی ، یه کلامی

کاشکی همون لحظه اول نامه‌هاتو می‌سوزوندم

گوش بده به حرفام امشب اگه خوابی یا که بیدار

این جدایی تا ابد نیست برو به امید دیدار

اگه یه روزی دل تو سنگ گریه‌های من شد

وعده ما کنج حسرت زیر سایه سپیدار

جی. دی. سلینجر

«جی. دی. سلینجر» یکی از عجیب‌ترین نویسنده‌های دنیاست؛ این حرف را از این جهت می‌زنم که حقایق بسیار کمی درباره‌ی زندگی خصوصی‌اش منتشر شده و او هم‌واره سعی کرده که در انزوای خودخواسته‌اش باقی بماند و دیگران را به حریم زندگی‌اش راه ندهد. با این حال می‌دانیم که او در سال 1919 در منهتن نیویورک از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده است. در هجده، نوزده‌سالگی چند- ماهی را در اروپا گذرانده و در سال 1938 هم‌زمان با بازگشت‌اش به امریکا در یکی از دانشگاه‌های نیویورک به تحصیل پرداخته، اما آن را نیمه‌تمام رها کرده است.
اولین داستان سلینجر به نام «جوانان» در سال 1940 در مجله‌ی استوری [داستان] به چاپ رسید و سال‌ها بعد (در سال 1951) رمان «ناتور دشت» به عنوان اولین کتاب سلینجر منتشر شد و طی مدت کمی برای او شهرت و محبوبیت فراوان هم‌راه آورد.
«فرنی و زویی»، «نه داستان» [در ایران با عنوان «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» ترجمه و منتشر شده]، «بالاتر از هر بلند بالایی» و «جنگل واژگون» از جمله‌ی آثار کم‌شمار ِ سلینجر هستند. «سلینجر» در حال حاضر زنده است و ظاهرن در خلوت خود هم‌چنان می‌نویسد، اما سال‌هاست که نه اثری از او منتشر شده و نه خبری درباره‌ی زندگی خصوصی‌اش.
فکر کنم بد نباشد ابتدائن توضیح مختصری درباره‌ی معنای ترکیب ِ «ناتور دشت» بدهم. خیلی‌ها معنای این اسم را نمی‌دانند و حتا بعد از خواندن کتاب هم متوجه نمی‌شوند که «ناتور دشت» چه مفهومی دارد. ناتور ِ دشت، یک ترکیب دو کلمه‌ای است: ناتور+ دشت؛ و ناتور به معنای نگهبان و پاسبان است و ناتور ِ دشت، یعنی نگهبان دشت و ارتباط‌اش با داستان هم کاملن مشخص است. در فصول انتهایی رمان که «هولدن کالفیلد» (قهرمان رمان) با خواهرش «فیبی» راجع‌به این‌که دوست دارد در آینده چه کاره شود صحبت می‌کند، می‌گوید: «همه‌ش مجسم می‌کنم که هزارها بچه‌ی کوچیک دارن تو دشت بازی می‌کنن و هیش‌کی هم اون‌جا نیس، منظورم آدم بزرگه، جز من. من هم لبه‌ی یه پرت‌گاه خطرناک وایساده‌م و باید هر کسی رو که میاد طرف پرتگاه بگیرم... تمام روز کارم همینه. یه ناتور ِ دشتم...».
و اما خود رمان...
«هولدن کالفیلد» یک نوجوان هفده‌ - ساله‌ است که در لحظه‌ی آغاز رمان، در یک مرکز درمانی بستری است و ظاهرن قصد دارد آن‌چه که پیش از رسیدن به این‌جا از سر گذرانده برای کسی تعریف کند و همین‌کار را هم می‌کند و رمان نیز بر همین پایه شکل می‌گیرد. در زمان اتفاق‌افتادن ماجراهای داستان، «هولدن» یک پسربچه‌ی شانزده‌ساله است که در مدرسه‌ی شبانه‌روزی «پنسی» تحصیل می‌کند و حالا در آستانه‌ی کریسمس به علت ضعف تحصیلی (او چهار درس از پنج درس‌اش را مردود شده و تنها در درس انگلیسی نمره‌ی قبولی آورده است!) از دبیرستان اخراج شده و باید به خانه‌شان در نیویورک برگردد.
تمام ماجراهای داستان طی همین سه – چهار - روزی که هولدن از مدرسه برای رفتن به خانه خارج می‌شود اتفاق می‌افتد. او می‌خواهد تا چهارشنبه که نامه‌ی مدیر راجع‌به اخراج او به دست پدر و مادرش می‌رسد و به‌قول خودمان آب‌ها کمی از آسیاب می‌افتد به خانه بازنگردد؛ به همین‌خاطر از زمانی که از مدرسه خارج می‌شود دو روز را سرگردان و بدون مکان مشخصی سپری می‌کند و این دو روز سفر و گشت‌و‌گذار، نمادی است از سفر «هولدن» از کودکی به دنیای جوانی و از دست دادن معصومیت‌اش در جامعه‌ی پر هرج و مرج امریکا.
هولدن طی این مدت، هم‌خوابگی ناموفق با یک روسپی، زورگیری پاانداز روسپی که پنج دلار بیش‌تر از قراری که با هولدن گذاشته از او طلب می‌کند، هم‌جنس‌بازی معلمی که دوست اوست و هولدن شبی را پیش او می‌گذراند [اما پس از این‌که از قصد او متوجه می‌شود از خانه‌اش بیرون می‌زند]، سیاه‌مستی و اتفاقات بسیار دیگری را تجربه می‌کند. پدر هولدن، وکیل است و برادرش «د. ب» یک نویسنده‌ی داستان‌های کوتاه که مدتی‌ست در هالیوود به فیلم‌نامه‌نویسی مشغول است. از این نظر هولدن به خانواده‌ای از طبقه‌ی بالا تعلق دارد و طبق روند عادی باید درس‌اش را تمام کند و وارد دانشگاه شود و سپس شغلی آبرومند دست – و - پا کند، اما رفتار هولدن کالفیلد درواقع عصیانی تمام‌عیار در برابر همه‌‌ی هنجارها است.
لحن داستان ـ به این‌علت که کل داستان از زبان هولدن روایت می‌شود ـ، عامیانه و صمیمی است و روایت‌ها آن‌چنان جذاب و صحنه‌پردازی‌ها آن‌قدر ماهرانه است که تا مدت‌ها لذت خواندن داستان زیر زبان خواننده می‌ماند.
«الیا کازان»، کارگردان معروف سینما قصد داشت فیلمی بر اساس رمان «ناتور دشت» بسازد و هنگامی که می‌خواست رضایت سلینجر را جلب کند، سلینجر به او پاسخ داد که «نمی‌توانم چنين اجازه‌ای بدهم زيرا می‌ترسم هولدن اين كار را دوست نداشته باشد!».
«ناتور دشت» یکی از محبوب‌ترین کتاب‌های همه اعصار است و هنوز هم هر سال دویست و پنجاه هزار نسخه از آن به فروش می‌رسد.
شاد باشید و موفق

در سینه ات نهنگی

در سینه ات نهنگی می تپد 2

 
ابرو ابریشم و عشق...
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم " لطیف "را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم .خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم.بس که لطیف بودم ،توی مشت دنیا جا نمی شدم .اما زمین تیره بود .کدر بود. سفت بود و سخت .دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.من سنگ شدم و سد و دیوار .دیگر نور از من نمی گذرد، دیگر آب از من عبور نمی کند .روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ،چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام.گریه نمی کنم تا تمام نشود ،می ترسم بعد از آن از چشمانم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک، سنگ ریزه شود و روح سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دلهای نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی تیره ایم ،وقتی سراپا کدریم، به چشم می آییم و دیده می شویم، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد،ناپدید می شود.
یا لطیف! کاشکی دوباره ،مشتی ،تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می ورزیدم وناپدید می شدم،مثل هوا که ناپدید است ،مثل خودت که ناپیدایی...
یا لطیف! مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش...

عشق

شريعتي:اگر عشق دوام يابد،به ابتذال ميکشد 
----------------------
عاشق تنها
امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام  ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
-------------------------------
وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است , معيار مهرورزي مان سنگ بودن است , ديگر چه جاي دلخوشي و عشقبازي است ؟ اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است
------------------------------------------
رفيقان اين زمان لاف از رفاقت ميزنند..در حريم عاطفه نقش شقاوت ميزنند 
 مردمي نامردمند و سخت لبريز از ريا..باهمه بي ريشگي دم از اصالت ميزنند
 -------------------------------
عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی عشق آن است که پیوسته به یادش باشی
-----------------------------------------------------------------
خنده بهانیست برای شادی، لحظه هایتان سرشار از این بهانه

سلام

سلام دوستان گلم    

Click for Full Size View
لحظه هاي كاغذي
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، با لهاي استعاري
لحظه هاي كاغذي را ، روز و  شب تكرار كردن
خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شكسته ، چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته ، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده ، ميزهاي صف كشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدولهاي خا لي ، پارك هاي اين حوا لي
پرسه هاي بي خيا لي ، نيمكت هاي خماري
رو نوشت روز ها را ، روي هم سنجاق كردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بيقراري
عاقبت پرونده ام  را ، با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من ، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، از ما يادگاري
قيصر امين پور
 
                  شاد باشين
   

زيبايي عشق

زيبايي عشق به سکوت است، نه به فرياد
زيبايي عشق به تحمل است، نه به خرد شدن و فرو ريختن
عشق خيالي است که اگر به واقعيت بپيوندد
تمام شيريني اش را از دست مي دهد
 
################
 
 
ميرسد روزي که بي من روزها را سر کني
ميرسد روزي که مرگ عشق را باور کني
ميرسد روزي که تنها در کنار عکس من
خاطرات کهنه ام مو به مو از بر کني
 
دلم را هيچکس باور نداشت / هيچکس کاري به کار من نداشت
بنويسيد بعد مرگم روي سنگ / با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ
او که خوابيده است در اين گور / بودنش را هيچکس باور نکرد
 

خداحافظ

خداحافظ از اینجا که پر از غمه  خسته شدم میخوام  برم

قلبموکه دادم  به تودیگه باید پس بگیرم
موندن هرگز خداحافظ دیگه میرم
اگه یه روز دردهای دنیا بریزه تو قلبه من
ستاره ها خاموش بشن تو آسمون  شبه من
من میمیرم دیگه میرم
خداحافظ دیگه رفتم پایان ثانیه منم
هر جای ساعت ببینمت عقربه هاشو رو میشکنم
حتی نشد واسه یه بارمن بدیاتو خوب کنم
خورشیدو کشتم تا دیگه خودم بجات غروب کنم
دل میسوزه ازم نخواه که بیشتر ازاین اسیر این قفس باشم
هیچی نمونده از دلم خاکستر دو آتیشم
ریزه ریزه دل میسوزه خسته شدم
دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام
بارون غصه انگار داره میخونه تو قصه هام
عاشق بودم خسته شدم
خسته شدم دیگه میرم گریه نکون
دلم بیا بریم از عشق دیگه نگیم
درده عشقی تو کشیدی جز خدا به کسی نگیم
دل بیا بریم از عشق دیگه نگیم
دردی عشقی که کشیدیم جز خدا به کسی نگی

زن و مرد

اگر مردی زن نگیرد عاقل است ولی اگر زنی شوهر نکند،«بیخ ریش پدرش مانده«است
اگر مرد شب ها تا صبح بیرون از منزل بماند،مهمانی بوده است ولی اگر زن بعد از غروب آفتاب به منزل بیاد ددر رفته بوده و رفیق دارد
اگر مرد ضعیف النفس و سهل انگار باشد جوانمرد است ولی اگر زن بردبار وبا گذشت باشد بی عرضه و شلخته است
اگر مرد ساعت ها با کسی درگوشی صحبت کند کسب اخبار است و اگر زن قدری حرف بزند وراج است
اگر مرد در حضور دیگران به زنش محبت کند و او را ببوسد مهربان و وفادار است ولی اگر زن این کار را بکند بی حیا است
اگر مرد پرخور باشد خوش اشتها است ولی اگر زن پرخور باشد شکمو است
اگر مرد چهل سال داشته باشد جوان است و اول چلچلیش ولی اگر زنی سی وپنج سال بیشتر داشته باشد مادر فولاد زره است
اگر مرد خراج باشد دست و دل باز است و اگر زنی ولخرج از آب در بیاید خانه خراب کن است
اگر مرد خسیس باشد مقتصد و صرفه جو است و اگر زن بخیل باشد گدا است
اگر مرد موهاش سفید شده باشد پخته و موقر است ولی اگر زن موهایش قدری خاکستری باشد عجوزه و پیر کفتاراست
اگر مرد کم حرف باشد متین و سنگین است ولی اگر زن کم حرف بزند از خود راضی و اخمو است
اگر مرد سبیل داشته باشد ولو هر قدر دراز و گنده و بد قواره علامت مردانگی و زینت است و لی اگر زنی مویی در صورت داشته باشد وای خدا به دور نگو نگو
 
.

هفت گناه کبیره

هفت گناه کبیره (پائولو کوئلیو):

گناهان کبیره در واقع هفت تا نبودند، هشت تا بودند. گناهان کبیره را در آغاز مسیحیت، راهبی یونانی به نام اواگریو دُ پونتو  تدوین کرد تا تمایلات منفی اصلی انسان را تعریف کند (عجیب است که در فهرست اواگریو، شدیدترین گناه، شکم‌پرستی است...). ارتکاب هرکدام از این گناهان، می‌توانست کار ما را به دوزخ بکشاند. در قرن شانزدهم، پاپ گرگوری اولین تغییرات را در این فهرست ایجاد کرد؛ «حسد» را به فهرست اضافه کرد، اما «غرور» و «بطالت» را با هم ادغام کرد. در قرن هفدهم، این فهرست را دوباره نوشتند و در فهرست جدید، «اندوه» دیگر گناه محسوب نمی‌شد و جایش را به «تنبلی» داد. فهرست امروزی را مبنای هفت بخش آینده قرار می‌دهیم. بنا به تعاریف مختلف، درباره‌ی هرکدام از این گناهان می‌نویسم.

هفت گناه کبیره
گناه اول: غرور
گناه دوم: آز

گناه سوم: شهوت

گناه چهارم: خشم

گناه پنجم: شکم پرستی

گناه ششم: حسد

گناه هفتم: تنبلی

غرور

تعریف در فرهنگ لغت: نام مؤنث. غرور از واژه‌ی لاتین Superbia به معنای تکبر،‌ خودبینی، نخوت، گستاخی می‌آید.

تعریف کلیسای کاتولیک: احترام به نفسی که از حد خارج شود و بالاتر از عشق به خدا قرار گیرد. بر خلاف فرمان نخست از ده فرمان است (به جز من خدایی نخواهی داشت)،‌ و همین احساس بود که سبب طغیان ملایک و سقوط لوسیفر (ابلیس) شد.
در حکایات ذن: استاد اعظم توفوکو متوجه شد که صومعه شلوغ است. نوآموزها این طرف و آن طرف می‌دویدند و کارمندها در صف ایستاده بودند تا از کسی استقبال کنند.
پرسید: «چه خبر است؟»

سربازی نزد استاد آمد و برگه‌ای به او داد که رویش نوشته بود: «کیتاگاکی، حاکم کیوتو وارد شده‌اند و مایل به ملاقات شما هستند.»
استاد گفت: «با این آدم حرفی ندارم.»

چند دقیقه بعد، حاکم آمد، عذرخواهی کرد، نوشته‌ی روی برگه را خط زد و دوباره آن را به استاد داد.
این بار رویش نوشته بود: «کیتاگاکی تقاضای ملاقات دارد.»
استاد ذن صومعه‌ی توفوکو گفت: «خوش آمده‌اند.»


بر ناو هواپیمابر: «مأموریت به انجام رسید». این شعاری بود که روز یکم ماه مه سال 2003 بر هواپیمای لینکلن نقش شده بود، همان موقع که رئیس‌جمهور بوش اعلام کرد که جنگ و عملیات نظامی در عراق به پایان رسیده است. آن روز، تعداد تلفات سربازان امریکایی 217 نفر بود. امروز که این متن را می‌نویسم، تعداد این سربازها از 2700 نفر بیشتر است.
از نظر ادین شتاین‌سالتز: «وقتی کسی سعی کند بفهمد شما چه کسی هستید و از امور ثانوی برای مقایسه استفاده کند، به پوسته‌هایی خالی دست پیدا می‌کند که برای معنا داشتن، وابسته به هم هستند. درست نیست که خودتان را دوست فلانی، پسرِ بهمانی، مدیر فلان جا،‌ یا شاغل به این یا آن کار تعریف کنید.

زیرا با این روش، فقط جنبه‌هایی از خودمان را کشف می‌کنیم. جنبه‌هایی که معمولاً تیره و تار و ناقص هستند، جنبه‌هایی از کسی که سعی دارد به هزینه‌ی دیگران، خودش را نشان بدهد.
تنها رابطه‌ی ممکن، رابطه‌ی ما با خداست؛ از آن به بعد، همه‌چیز معنا پیدا می‌کند و چشم‌های ما به روی معنایی بزرگتر باز می‌شود.»

از نظر اوگوستین قدیس: غرور عظمت نیست،‌ بادسری است. آنچه باد می‌کند بزرگ به نظر می‌رسد، اما در واقع بیمار است.

پندی از دائو دِ جینگ: بهتر است جام را لبریز نکنیم تا مجبور نشویم وزن سنگین آن را حمل کنیم.

اگر کاردی را بیش از حد تیز کنیم،‌ تیغ آن زود کند می‌شود.
اگر خانه پر از زر و یشم باشد، صاحبانشان نمی‌توانند آن‌ها را امن نگه دارند.
وقتی ثروت و افتخار به تکبر بینجامد، بی‌تردید شر به دنبال خواهد داشت.
وقتی کاری را انجام می‌دهیم و ناممان کم‌کم پرآوازه می‌شود، حکمت حکم می‌کند که به محض انجام آن وظیفه، به درون گمنامی واپس بنشینیم.

گناه کبیره‌ی دوم: آز

تعریف در فرهنگ لغت: از واژه‌ی لاتین Avaritia، نام مؤنث: شیفتگی زیاد نسبت به پول، خساست،‌ لئامت، بدجنسی

تعریف کلیسای کاتولیک: بر خلاف فرمان نهم و دهم از ده فرمان است (به زن همسایه‌ات طمع نکن. به خانه‌ی همسایه‌ات طمع نکن.) میل و تمنای بیش از حد نسبت به لذات یا مال دنیا.
از نگاه سنکای فیلسوف : فقیر همیشه چیزی می‌خواهد، ثروتمند زیاد می‌خواهد، حریص و آزمند همه‌چیز را می‌خواهد.

حکایتی از کشیشان صحرا: نوآموزی به رئیس دیر گفت: «مرد مقدس. قلم سرشار از عشق به جهان است و روحم از وسوسه‌های شیطان در امان است.
گام بعدی‌ام چیست؟»
رئیس دیر از شاگردش خواست همراه او به ملاقات بیمار محتضری برود که نیازمند تدهین بود. کشیش بعد از تسلی دادن خانواده‌ی بیمار، دید که در گوشه‌ی خانه صندوقی هست.
پرسید: «داخل آن صندوق چیست؟»

برادرزاده‌ی بیمار گفت:«لباس‌هایی که عمویم هرگز نپوشید. همه‌چیز می‌خرید، همیشه فکر می‌کرد که موقعیت مناسب برای پوشیدن این لباس‌ها پیش می‌آید، اما همه‌شان داخل این صندوق پوسید.»
وقتی می‌رفتند، کشیش به شاگردش گفت: «آن صندوق را از یاد نبر. اگر در قلبت گنجینه‌های معنوی داری، همین الان از آن‌ها استفاده کن، وگرنه می‌پوسند.»

متنی درباره‌ی بحران اقتصادی کشورهای شرق آسیا در سال 1997: دلالان سهام می‌خریدند و می‌فروختند و مطمئن بودند که دنیا عوض نمی‌شود، چرا که فقط باید مدام بیشتر سرمایه‌گذاری می‌کردند و رشد ثروتشان را تماشا می‌کردند. به آسیبی که به وجه رایج مالزی وارد می‌کردند، اهمیت نمی‌دادند. ناگهان 500 میلیارد دلار از چرخه‌ی اقتصادی ناپدید شد. زمانی که باید توضیحی به تمام کسانی می‌دادند که با آن همه بدبختی این همه سال پول جمع کرده بودند و سرمایه‌شان ناگهان به باد رفت، گفتند:«تقصیر بازار است.» اما در واقع، خودشان بازار بودند.

مرگ و آز: مرگ و آز مردانی را تماشا می‌کردند که با هیجان کار می‌کردند تا در رودخانه الماس پیدا کنند. مرگ گفت: «من آمدم اینجا تا چند تا روح با خودم ببرم. یک سوم این افراد را به من بده تا بروم پی کارم.»

آز گفت: «این‌ها مال منند، برده‌ی منند. هیچ چیز به تو نمی‌دهم.»
مرگ عصای سحرآمیزش را به آب زد و آب مسموم شد. مردها یکی یکی شروع کردند به مردن.
آز با عصبانیت داد زد: «چرا برده‌های مرا دزدیدی؟»

مرگ گفت: «برای اینکه هیچ کدامشان را به من ندادی.»

یک سخنرانی: یهودی‌ها به خاطر ناتوانی‌شان در تولید، انگلند و هدفشان به برده‌ کشیدن دیگران است. از حرص و آز طبقه‌ی متوسط سوء استفاده می‌کنند. (آدولف هیتلر، در زمینه‌سازی هولوکاست که منجر به مرگ شش میلیون یهودی شد).
خاخام موشه بن میمون، قرن‌ها پیش گفت: پروردگار پیک‌های خود را برای انسان فرستاد که «امراض» نام داشتند. مشیت ازلی، مرا مسئول سلامت آن‌ها کرد. باشد که عشق به آنچه می‌کنم همیشه راهنمای من باشد. مباد که حرص و آز یا تشنه‌ی قدرت شدن، یا میل به اشتهار مرا کور کند و از یادم ببرد که هدف انسان بخشیدن بهترین بخش وجودش به دیگران است.

پندی از دائو د جینگ: پنج رنگ اصلی چشم‌ انسان را کور می‌کند. پنج نوای اصلی گوش‌ها را کر می‌کند. پنج طعم اصلی به کام آسیب می‌رساند. رقابت تمایلات وحشیانه و خشمگین را در قلب بیدار می‌کند.

اموالی که سخت به دست می‌آید، به خاطر موانع خطرناک، آسیب می‌زند. به همین دلیل (...) انسان فرزانه امور سطحی را پس می‌زند و ترجیح می‌دهد به اعماق شیرجه بزند.

شهوت

تعریف در فرهنگ لغت: نام مؤنث، مشتق از واژه‌ی لاتین Luxuria به معنای هرزگی، هوسرانی، شهوترانی. به معنای فراوانی در گیاهان، و آبدار بودن میوه‌ها نیز هست.

تعریف کلیسای کاتولیک: تمنای مفرط نسبت به لذات جنسی. این تمنا و رفتار متعاقب آن هن
گامی مفرط محسوب می‌شود که در خدمت اهداف الهی نباشد؛ یعنی تقویت عشق متقابل میان زن و شوهر، و آوردن فرزند. بر خلاف فرمان ششم از ده فرمان است (گناه بی‌عفتی را مرتکب نخواهی شد.)

از نظر هنری کیسینجر: هیچ چیز شهوت‌آورتر از قدرت نیست.

در داستانی بودایی: چو و وو بعد از یک هفته مراقبه در صومعه، به خانه برگشتند. درباره‌ی وسوسه‌هایی حرف می‌زدند که سر راه انسان ظاهر می‌شود.
به ساحل رودخانه‌ای رسیدند. زن زیبایی منتظر بود تا از رودخانه بگذرد. چو زن را بر دوش گرفت و به طرف دیگر رود رساند و به سفر با دوستش ادامه داد.
بالاخره وو گفت: «این همه از وسوسه حرف زدیم و بعد تو آن زن را به دوشت گرفتی. ممکن بود گناه را به روحت راه بدهی.»

چو جواب داد: «ووی عزیزم، من رفتاری طبیعی کردم. آن زن را از رودخانه گذراندم و آن طرف رودخانه گذاشتمش زمین. اما تو انگار هنوز داری او را حمل می‌کنی. احتمال گناه تو بیشتر است.»

از دفتر خاطرات یک زن بدکاره: برای اینکه یک ساعت با مردی بگذرانم، 350 فرانک سوییس می‌گیرم. در واقع اغراق است. اگر در آوردن لباس‌ها را حساب نکنیم و تظاهر به محبت و صحبت درباره‌ی مسائل پیش پا افتاده و لباس پوشیدن را، کل این مدت می‌شود یازده دقیقه رابطه‌ی جنسی.
یازده دقیقه. دنیا دور چیزی می‌گردد که فقط یازده دقیقه طول می‌کشد. به خاطر این یازده دقیقه است که در یک روز 24 ساعته (با این فرض که همه‌ی زن و شوهرها هر روز عشقبازی کنند، که مزخرف است و دروغ)، مردم ازدواج می‌کنند،‌ خانواده تشکیل می‌دهند، گریه‌ی بچه‌ها را تحمل می‌کنند، مدام توضیح می‌دهند که چرا دیر آمده‌اند خانه، به صد تا زن دیگر نگاه می‌کنند با این آرزو که با آن‌ها چرخی دور دریاچه‌ی ژنو بزنند، برای خودشان لباس‌های گران می‌خرند و برای زن‌هایشان لباس‌های گران‌تر، به فاحشه‌ها پول می‌دهند تا جبران کمبودشان را در زندگی زناشویی‌شان بکنند و نمی‌دانند این کمبود چیست. همین یازده دقیقه، صنعت عظیم لوازم‌آرایش، رژیم‌های غذایی، باشگاه‌های ورزشی، پورنوگرافی، قدرت را می‌گرداند. و وقتی مردها دور هم جمع می‌شوند، ‌برخلاف تصور زن‌ها، اصلاً راجع به زن‌ها حرف نمی‌زنند. از کار و پول و ورزش حرف می‌زنند. یک جای کار تمدن ما ایراد اساسی دارد.

شهوت و اعداد (در سال 2002): ویلیام لیون، از ائتلاف آزادی بیان، تخمین می‌زند که فقط سود بخش پورنوگرافی اینترنت، بین 10 تا 12 میلیارد دلار در سال است که خیلی بالاتر از سود شرکت میکروسافت است. در سال 1999، اتحادیه‌ی فروشندگان محصولات ویدئویی و نرم‌افزاری به این نتیجه رسید که فروش یا اجاره‌ی فیلم‌های پورنوگرافی، حدود 1/4 میلیارد دلار بوده، که از درامد اغلب فیلم‌های بسیار پرخرج هالیوود بیشتر است. (منبع: پرونده‌های تجزیه‌ و تحلیلی کاسلون).
دائو دِ جینگ می‌گوید: روح حساس و جسم حیوانی را یکجا نگه دارید تا از هم جدا نشوند.
نیروی حیاتی را مهار کنید تا بار دیگر به نوزادی مبدل شوید.
اگر تخیلات اسرارآمیز را از خیال خود برانید، آنگاه بی‌آشوب می‌شوید.
خود را پاک کنید و برای رازها به دنبال پاسخ‌های روشنفکرانه نباشید.
وقتی حس تشخیص به چهار گوشه‌ی ذهن نفوذ کند، نخواهید شناخت آنچه را زندگی می‌بخشد و زندگی را حفظ می‌کند.

آنچه زندگی می‌بخشد، مدعی مایملکی نیست. سود می‌رساند،‌ اما در تمنای سپاس نیست. فرمان می‌دهد،‌ اما در جستجوی اقتدار نیست. این همان است که به آن می‌گویند‌ «کیفیت اسرارآمیز.»

خشم

تعریف در فرهنگ لغت: نام مؤنث، از واژه‌ی لاتین Ira به معنای غیظ، خشم، غضب، خروش، میل به انتقام.

تعریف کلیسای کاتولیک: خشم فقط بر دیگران وارد نمی‌شود، بلکه اگر کسی بگذارد نفرت در قلبش بذر بپاشد، خشم می‌تواند نصیب خودش شود. در این صورت اغلب کار فرد به خودکشی می‌رسد. باید بپذیریم که مجازات و اجرای آن با خداست.

در کتاب حکمت پیشینیان: دو مرد خردمند که در معبدی در صحرای بزرگ افریقا زندگی می‌کردند، روزی با هم گپ می‌زدند. یکی‌شان گفت: «بیا با هم دعوا کنیم تا از بقیه‌ی آدم‌ها دور نیفتیم، ‌وگرنه امیالی را که انسان را شکنجه می‌دهد، درست درک نمی‌کنیم.»
«نمی‌دانم چطور باید دعوا کرد.»
«خوب، این کار را می‌کنیم. من این آجر را اینجا این وسط می‌گذارم و تو می‌گویی: مال من است. من جواب می‌دهم: نه، مال خودم است. بعد شروع می‌کنیم به بحث و بالاخره دست به یقه می‌‌شویم.»
همین کار را کردند. یکی گفت آجر مال من است، دیگری قبول نکرد. بالاخره دومی گفت: «وقتمان را سر این کار تلف نکنیم. آجر مال خودت. فکر دعوا فکر خوبی نبود. وقتی آدم بداند که روحش فناناپذیر است،‌ نمی‌شود سر اشیا دعوا کرد.»

در یک مطالعه‌ی آزمایشگاهی: یانیس ویلیامز به مدت شش سال، 13000 زن و مرد بین 45 تا 64 سال را زیر نظر قرار داد و رفتارشان را مطالعه کرد،‌ و کشف کرد که افرادی که به‌شدت و به کرات عصبانی می‌شوند، سه برابر بیشتر از کسانی دچار حمله‌ی قلبی می‌شوند که با آرامش بیشتر با مشکلات روبه‌رو می‌شوند. (ویلیامز، 2000).
این اتفاق به این علت می‌افتد که در هر حمله‌ی خشم، بدن انسان حجم زیادی هورمون آدرنالین به داخل خون می‌ریزد. غلظت بالای آدرنالین منجر به افزایش ضربان قلب و همزمان، انقباض رگ‌های خونی و افزایش فشار خون می‌شود. تکرار این حملات می‌تواند به بروز دو مشکل منجر شود که معمولاً مسبب حمله‌ی قلبی است: نوسان تپش قلب و آماس ناگهانی ذخیره‌های چربی داخل رگ‌ها (منبع: بالون،‌ خشم و نفرت، احساسات منفی).

در موسیقی پاپ برزیلی: مادام که توانی در قلبم هست،‌ چیز دیگری نمی‌خواهم جز انتقام! انتقام! انتقام! به سوی قدیسان فریاد برمی‌آورم: باید بغلتید همچون سنگ‌هایی که بر جاده می‌غلتند، بی‌آنکه هرگز مکانی برای آرمیدن داشته باشید. (لوپیسینو رُدریگز)

از زبان ویلیام بلیک: از دست دوستم عصبانی بودم، به او گفتم و خشمم رفت. از دست دشمنم عصبانی بودم، به او نگفتم و خشمم بیشتر شد.

درباره‌ی نفرت از خارجی‌ها (بیگانه‌ترسی ): «مسلمان‌ها در تمام کشورهای غربی نفوذ کرده‌اند. بعضی‌هایشان حتا می‌توانند دوستانه حرف بزنند، اما مترصد فرصتی برای کشتن ما هستند. می‌گویند دلیل حوادث یازده سپتامبر 2001، برخورد تمدن‌ها بوده است. این دروغ است: برخورد به معنای آن است که دو تمدن متمایز وجود دارد. اما فقط یک تمدن وجود دارد: تمدن ما.» (بیانیه‌ای از سوی رهبران حزب مردم دانمارک (DPP) که بذر نفرت و فاشیسم جدید را پاشیدند و اروپا و سراسر جهان بدون آنکه قدمی جدی بردارند، به تماشای رشد و نمو آن نشسته‌اند.)

پندی از دائو دِ جینگ: تمام جنگ‌افزارها، ابزارهای شر هستند و مطلقاً به کار شاه خردمند نمی‌آیند. او فقط هن
گامی از این جنگ‌افزارها استفاده می‌کند که ضرورت ایجاب کند. او آرامش و آسودگی را ارج می‌نهد؛ پیروزی با زور جنگ‌افزارها را نمی‌خواهد.
لازم دانستن جنگ‌افزارها، علامت آن است که انسان از کشتن انسان‌های دیگر لذت می‌برد، و آنکه از کشتن لذت می‌برد، سزاوار حکومت بر یک امپراتوری نیست.
وقتی می‌خواهیم کسی را ضعیف کنیم، نخست باید به او قدرت بدهیم. اگر بخواهیم شکستش بدهیم،‌ نخست باید بلندش کنیم. اگر بخواهیم محرومش کنیم،‌ نخست باید هدایایی به او بدهیم. این را بصیرت محیلانه می‌نامند.

این‌گونه است که فروتن و ضعیف، بر قلدر و نیرومند غلبه می‌کند.

شکم‌پرستی

تعریف در فرهنگ لغت: نام مؤنث، از واژه‌ی لاتین gula. پرخوری و پرنوشی بیش از حد، ولع، حرص.

تعریف کلیسای کاتولیک: میل مفرط به لذات وابسته به خوراک یا آشامیدنی‌ها. انسان باید از غذاهایی که برای سلامت مضر است،‌ اکراه داشته باشد. انسان نباید بیش از همراهانش به غذا توجه و میل نشان دهد. مستی سبب زوال شعور می‌شود و گناهی کبیره است.

از نظر پیتر دِ وریس : شکم‌پرستی بیماری است؛ به معنای آن است که چیزی از درون ما را می‌بلعد.

در کتاب حکمت پیشینیان : رئیس صومعه‌ی اسکتا با راهبی می‌رفتند که آن‌ها را به غذا دعوت کردند. صاحبخانه که از حضور کشیش‌ها خرسند بود، دستور داد بهترین غذاها را بیاورند.
اما راهب روزه‌دار بود. وقتی غذا آمد، نخودی برداشت و آرام جوید. دیگر چیزی نخورد.
موقع رفتن، رئیس صومعه به او گفت: «برادر، وقتی به ملاقات کسی می‌روی، تقدست را به توهین و ریاکاری مبدل نکن. بار بعد که روزه‌دار بودی، دعوت کسی را به غذا قبول نکن.»

دستور طبخ جگر غاز با قارچ خوراکی: جگر غاز را کاملاً تمیز کنید. جگر و قارچ‌ها را به قطعات بسیار کوچک ریز کنید. کف ظرف کیک‌پزی را با نوارهای بسیار نازک گوشت بپوشانید. به گوشت فلفل و نمک بزنید و روی آن را با قطعات قارچ بپوشانید. به همین ترتیب،‌ یکی درمیان قطعات جگر و قارچ را یکی در میان روی هم قرار دهید. روی ظرف را با خمیر نان بپوشانید و ظرف را به مدت 50 تا 60 دقیقه در فر بگذارید. بعد وزنه‌ی سنگینی روی خوراک بگذارید تا غذا را فشرده کند.

گرسنگی در جهان: تعداد گرسنگان کشورهای در حال توسعه، در سال 2030، از 777 میلیون نفر کنونی، احتمالاً به 440 میلیون نفر کاهش می‌یابد. این به معنای آن است که هدفی که سازمان غذای جهانی در سال 1996 گذاشت، تحقق نخواهد یافت (در سال 1996 مقرر شد که تا سال 2030، جمعیت گرسنگان جهان در سال‌های 1990 تا 1992 که 815 میلیون نفر بود، نصف شود). از دغدغه‌های بزرگ، منطقه‌ی زیر صحرای افریقاست، چراکه به نظر می‌رسد جمعیت دچار سوءتغذیه‌ی مزمن، در سال 2030 از 194 میلیون نفر کنونی فقط به 183میلیون نفر برسد (منبع: گزارش سازمان غذا و کشاورزی ــ نشریه‌ی کشاورزی جهانی: «به‌سوی 2015/2030)

حکایت صوفیان: نانوایی می‌خواست اویس را ببیند. اویس در لباس مبدل یک گدا نزد نانوا رفت. شروع کرد به خوردن یک نان؛ نانوا او را کتک زد و به خیابان انداخت.
یکی از شاگردان اویس از راه رسید و داد زد: «دیوانه، این فردی که بیرون کردی، همان استادی است که می‌خواستی ببینی!»
نانوا شرمنده شد و پرسید برای طلب بخشش چه باید بکند. اویس از او خواست خودش و شاگردانش را به صرف غذا دعوت کند.
نانوا آن‌ها را به خانه برد و به غذایی عالی مهمان کرد.
اویس در وسط ناهار به شاگردانش گفت: «انسان خوب را این‌گونه از انسان بد تشخیص می‌دهیم. این مرد می‌تواند ثروتی را خرج ناهار من کند، چرا که من مشهورم، اما نمی‌تواند تکه نانی را صرف سیر کردن شکم فقیری کند.»

پندی از دائو دِ جینگ: سی پره به هم متصل می‌شوند و چرخی را می‌سازند. اما فضای خالی درون چرخ است که امکان اتصال آن را به ارابه می‌دهد. جامی از سفال بسازید. اگر فضای خالی داخل سفال نباشد، جام به کاری نمی‌آید. اتاق بدون فضای خالی در و پنجره قابل استفاده نیست.
می‌توان شی‌ای ساخت، اما فضای خالی درون شیء است که آن را مفید می‌کند.

حسد

تعریف در فرهنگ لغت: از واژه‌ی لاتین invidia. آمیزه‌ی درد و خشم؛ احساس عدم رضایت از خوشبختی و موفقیت فرد دیگر؛ میل به داشتن آنچه دیگران دارند.

تعریف کلیسای کاتولیک: بر خلاف فرمان دهم است (تو چشم به خانه‌ی همسایه‌ات نمی‌دوزی). نخستین بار در سفر آفرینش کتاب مقدس، ‌در داستان قابیل و برادرش هابیل ظاهر می‌شود.

حکایت کلیمی: شاگردی از استادانش درباره‌ی این بخش از کتاب مقدس می‌پرسد: «خداوند از هابیل و قربانی‌اش خشنود بود،‌ اما از قابیل و قربانی‌اش خشنود نبود. قابیل بسیار خشمگین شد و چهره‌ فروانداخت. پس خداوند به او گفت: چرا خشمگینی و چرا چهره فرو انداختی؟»
استادان جواب دادند:
«خدا باید از قابیل می‌پرسید: چرا خشمگینی؟ آیا به خاطر آن است که قربانی تو را نپذیرفتم،‌ یا برای آنکه قربانی برادرت را پذیرفتم؟»

از نظر زوئنیر ونتورا ی خبرنگار: افعال وابسته به «حسد»، «تحلیل و فساد» و «ویرانی» است. اما باید حسد را واکنشی انسانی نیز دانست. تمامی نظریات درباره‌ی حسد، می‌گویند بهترین شیوه برای مبارزه با آن،‌ این است که فرض کنیم همه‌‌ی انسان‌ها به درجات مختلف حسد را احساس می‌کنند.

از نظر جُوانی پاپینی  نویسنده: بهترین انتقام از آن‌هایی که می‌خواهند من به پستی کشیده شوم، این است که تلاش کنم به قله‌ی بلندتری پرواز کنم. شاید بدون انگیزه‌ی کسی که می‌خواهد روی زمین بمانم، انگیزه‌ی زیادی برای بالا رفتن نداشته باشم. فرد واقعاً خردمند از این هم پیش‌تر می‌رود: از بدنامی خودش برای ویرایش بهتر تصویرش و حذف کردن سایه‌هایی که نور بر صورتش ایجاد کرده استفاده می‌کند. بدین ترتیب، فرد حسود بی آنکه بخواهد، همکار تکامل او می‌شود.

حسد و اخلاق: از محقق و دانشمندی به نام دکتر ویلیام شلتون، حسد واکنشی است که در میان بازندگانی برانگیخته می‌شود که سعی می‌کنند با پنهان شدن در پس مبارزه‌ای برای احیای «ارزش‌های اخلاقی»، «افکار شریف»، و «عدالت اجتماعی» از واقعیت فرار کنند. وضع وقتی خطرناک می‌شود که نظام آموزشی سعی می‌کند دانش‌آموزان و دانشجویان را شرطی کند تا از تمام کسانی که موفقند، متنفر باشند و هر موفقیتی را به فساد و انحطاط اخلاقی نسبت بدهند. از آنجا که تلاش برای رسیدن به موفقیت در ذات بشر است، دانش‌آموزان در اثر این شرطی شدن، گرفتار فرایندی منحط می‌شوند تا از آنچه آن‌ها را خوشحال می‌کند، متنفر شوند و این بحران‌های اضطرابی را افزایش می‌دهد و توانایی نوآوری را کم می‌کند.

شیطان و شیاطین: شیاطین به شکایت نزد شهریار تاریکی رفتند. دو سال بود که سعی داشتند راهبی را که در صحرا زندگی می‌کرد، وسوسه کنند.
«بهش پول و زن و هرچه در چنته داشتیم پیشنهاد کردیم، اما اثر نداشت.»
شیطان جواب داد: «کارتان را خوب بلد نیستید. بیایید یادتان بدهم در این جور مواقع چکار کنید.»
بعد دسته‌جمعی به غار راهب رفتند و شیطان در گوش راهب زمزمه کرد:
«دوستت ماکاریوس همین الان اسقف اسکندریه شد.»
راهب همان موقع شروع کرد به ناسزا گفتن به آسمان و زمین.

پندی از دائو د جینگ: خردمندان بزرگ اعصار کهن اسرارآمیزتر، فوق طبیعی‌تر، نافذتر و عمیق‌تر از آن بودند که آدمیان درکشان کنند.
همچون انسانی که از رود طغیان‌کرده به خاطر آب شدن برف زمستانی می‌گذرد، ‌هشیار بودند. همچون چوب تراش‌نخورده به دست انسان، فارغ از تظاهر بودند.
چه کسی می‌تواند از راه متانت و فروتنی، آنچه را ناب نیست، به تدریج کامل کند؟ چه کسی می‌تواند آرام شود و آرام بماند؟ آن کس که راه کمال را طی می‌کند، نمی‌خواهد سرشار از چیزی باشد.

تنبلی

تعریف در فرهنگ لغت: نام مؤنث، از واژه‌ی لاتین Prigritia. کراهت از کار، کاهلی، تن‌آسایی.
تعریف کلیسای کاتولیک: تمامی موجودات زنده‌ای که می‌جنبند، باید نان روزانه‌شان را با عرق جبین به دست آورند و همواره به فکر نتایج سهل و فوری نباشند. تنبلی یعنی فقدان تلاش جسمی یا معنوی، که روح را به انحطاط می‌کشد و منجر به اندوه و افسردگی می‌شود.
از حکایات: خوان همین که مرد، دید در جای زیبایی است، مرفه و سرشار از لذاتی که همیشه آرزو داشت. مرد سفیدپوشی نزدیک شد و گفت: «هرچه می‌خواهی برایت فراهم است، غذا، لذت، تفریح...»
خوان با خوشحالی هرکاری دلش می‌خواست کرد. بعد از سال‌ها تفریح، مرد سفیدپوش را پیدا کرد و گفت: «هرکاری دلم می‌خواست کردم. حالا کاری به من بدهید تا احساس مفید بودن کنم.»
مرد سفیدپوش گفت: «متأسفم، اما کار تنها چیزی است که نمی‌توانم به تو بدهم. اینجا کاری نیست.»

«یعنی می‌گویید تا ابد باید حوصله‌ام سر برود؟ ترجیح می‌‌دهم مرا ببرید به جهنم.»
مرد سفیدپوش در گوشش زمزمه کرد: «پس فکر می‌کنی الان کجایی؟»
از نظر وینی آلبرت: جامعه چگونه دوام بیاورد اگر فقط به فکر غذای یخزده، عکس فوری، پوره‌ی سیب‌زمینی حاضرآماده، تندخوانی و ماشین حساب است؟

جامعه‌شناسی تنبلی: کسی که بیش از حد کار می‌کند و هم کسی که حاضر نیست کار کند، رفتار مشابهی دارند، می‌‌خواهند از مشکلات ذاتی انسان‌ها فرار کنند، نمی‌خواهند درباره‌ی حقیقت و مسئولیت‌های زندگی طبیعی فکر کنند.

از نظر آیین بودا: بنا به سنت، تنبلی از اصلی‌ترین موانع بیداری روح است. به شکل تجلی می‌یابد: تنبلی در رفاه، که بهث می‌شود همواره یک جا بمانیم. تنبلی دل، وقتی احساس یأس و بی‌انگیزگی می‌کنیم. و تنبلی تلخی، وقتی هیچ چیز برایمان مهم نیست و دیگر بخشی از این دنیا نیستیم.
پندی از دائو د جینگ: سالک خودش را با راه تطبیق می‌دهد. انسان درستکار با تقوا سازش می‌کند. آن که چیزی از دست می‌دهد، با فقدان سازش می‌کند. راه با شادی می‌پذیرد کسی را که با راه سازش می‌کند. تقوا انسان درستکار را می‌پذیرد. آن که تسلیم فقدان شود، فقدان او را جذب خویش می‌کند.

پس، در پایان سال 2007: اغلب از خود می‌پرسیم: شوق و الهام از کجا می‌آید؟ شور زندگی کجاست؟ این همه تلاش به زحمتش می‌ارزد؟ تمام سال سعی کردم مرزهایم را پشت سر بگذارم، روزی خانواده‌ام را تأمین کردم، رفتار خوی داشتم، اما باز هم به جایی که می‌خواستم نرسیدم.
رزم‌آور نور می‌داند که بیداری فرایندی طولانی است و باید مراقبه را با کار متعادل کرد برای رسیدن به مقصد. آنچه او را متحول می‌کند، تأمل بر آنچه به دست نیاورده نیست: این پرسش بذر انفعال و بی‌کنشی را در خود دارد. بله، شاید همه کار را درست انجام داده باشیم و نتیجه ملموس نباشد، اما مطمئنم که نتایجی در کار است. به یقین در مسیر مشخص خواهد شد، به این شرط که الان تسلیم نشویم.