) آخونده سوار تاکسی میشه جلو میشینه میگه آقا لطفا منو دو نفر حساب کن! راننده میگه برو بابا من تو رو تخممم حساب نمی کنم!

2) به قزوینی میگه چرا زن نمیگیری؟ میگه آخه هنوز برادرزن مورد علاقه ام رو پیدا نکردم!


3) بسیجیه به زیدش میگه باباتو یه جور بپیچون با هم بریم نماز جمعه!


4) به ترکه میگن حال ساده رو تعریف کن میگه لب


5) رشتیه میره قم سوهان فروشی وا میکنه اسمشو میذاره "سوهان حاج حسین و پدران"


6) ترکه میخواسته از روحانیت و ورزش یکجا دفاع کنه- عمامه درست میکنه با مارک آدیداس


7) ترکه با عربه دعواش میشه. هی می خندیده. میگن چرا میخندیدی تو ؟ میگه آخه هرچی من بهش فحش میدادم اون برام قرآن می خوند.


8) خروسه و مرغه میرن دم بقالی تخم مرغ بخرن. صاحب مغازه بهشون میگه آخه بابا خودتون که مرغ و خروسین...! مرغه میگه اااااااااااا ما آخه هنوز نامزدیم!


9) به رشتیه میگن رو چه حسابی از سربازی معاف شدی؟ میگه بنا به قانون تک پدری!


10) دختر رشتی از مادرش میپرسه مامان این طلاها رو بابا برات خریده ؟ مامانه میگه نه بابا... من اگه به امید بابات بودم تو هم الان اینجا نبودی!

تو قزوین تو یه صف نانوایی یک نفر رو برق میگیره همه میمیرن!

 سه تا موش داشتن برای هم خالی ميبستن اولی ميگه من روزی سه كيلو مرگ موش با نون پنير ميخورم - دومی ميگه من روزی صد تا دراز نشست روی تله موشا ميرم - سومی كم مياره يهو موبايلش زنگ ميخوره الكی ميگه اومدم اومدم ازش ميپرسن چی شده؟ ميگه: والا بچه ها گربه فراری پيدا كردن دنبال مكان ميگردن!

 مداحه داشته تو مراسمی میخونده آی ی ی اون نانجیب شمشیر رو شمشیر رو پرت میکنه طرف امام حسین! همهمه نترسید نترسید امام حسین جاخالی داد!

ترکه می خواسته سوار آسانسور بشه میبینه نوشته ظرفیت آسانسور شش نفر. با خودش میگه حالا من پنج نفرو از کجا بیارم!!!

ترکه باباشو میکشه میره مرحله بعد! از رشتيه ميپرسن از افتخارات شما چيه ؟ میگه اين كه فرزند سه شهيدم !

 يه بار يه انگشتره ميره قزوين النگو بر ميگرده!

 یه روز یه سوسکه میره توی چاه فاضلاب بعدش میگه: منو این همه خوشبختی محاله محاله!

تو جاده چالوس تابلو زده بودن از غیرت خود بکاهید!

یه یارو کرده رو میخواستن شکنجه بدن ، شلوار استریج پاش میکنن!

نظر بدهید.

گنج و وصيت پيرمرد

گنج و وصيت پيرمرد

پدر گفت: کدام وصیت! پسرک احمق! غلط کردی که مرا مقصود نه کار که همان گنج بود و نشانی اش بدین قرار باشد ... ) هم اینک برادران را بیدار می کنی و گاماس گاماس برسر زمین می‌روید و بی هیچ صدایی دور از چشم میراثیان زمین حفر می کنید و گنج را به سه سوت به آنطرف آب می فرستید. از فرداش می زنید در کار دلالی

پیرمردی به وقت مرگ پسران را ندا داد که ای فرزندان من! در این زمین آباء و اجدادی ما گنجی باشد بس عظیم که شمایان را تا هفتاد نسل بس باشد و تمام هزینه کفن و دفن من نیز!

این بگفت و قبض بستد!!
پسران اما چون تمام درس خوانده بودند و به الطاف کریمه ء دانشگاه آزاد برای خودشان دکتری و مهندسی و چه ای و چه ای شده بودند، به طرفه العینی بیاد آوردند آن درس کذا را به سال چهارم دبستان که می‌گفت:
برو کار می کن مگو چیست کار و چه و چه

پس گفتند: ما را پدر نصیحتی گفت بس نیک که واجب آن باشد که کار کنیم و دست اتفاق دهیم و شخم زنیم و دانه بکاریم و چون هفت دانه کاشتیم هفتادخوشه برچینیم وحالش را ببریم!!

آنگاه پیمان ببستند تا اشارت پدر را اطاعت کنند بلکه اهل بشارت شوند. پس کمر همت ببستند و زمین را شخم بزدند و دانه بکاشتند. لیکن آن سال را از قضا خشکسالی درافتاد و هیچ آب پیدا نگشت، پس تمام سرمایه های پسران بر باد رفت بر باد رفتنی! برادران باز سوگند خوردند که ما را نباید سستی در کار افتد و هیچ خلل نباید فرمان پدر را ضایع کند. باز شخم زدند و بذر نیکو کاشتند. قضا را درآن سال باران فراوان بود و آب فراوانتر. پس سیل بیامد و تمام آنچه بکاشته و نکاشته بود ببرد!

برادران را باز حال ومال گرفته شد لیک پند پدر باز سوگندشان بداد که امسال هم بکاریم! کاشتند و داشتند و لیکن برنداشتند که آفات قبل از برادران زحمتش کشیده بودند. پس آن سال آن وام دفع آفات نباتی به آن بانک کذا وصول نگشته بودی و چون وام وصول گشتی کار از کار گذشته.

سال دگر بشد و برادران باز کاشتندو داشتند و برداشتند که اینبار وام پار وصولیده بودی. پس محصول تمام به پس قامیونت ها! بار بکردند و هفت شبانروز به پشت درهای خرید تضمینی خسبیده ماندند، اما هیچ امید نبخشید. یکی از پس در فریاد برآورد که: یا ایها الخسبنده جات! پول تمام شد!

باز برادران باز خانه گشتند به دماغ آویزان و سبیل نامیزان. این بار چون خواستند که عهد دیرین به جای آورند، چشم گشودند و دیدند از ماترک پدر هیچ نمانده جز پاره گلیمی و کوزه شکسته ای و تکه زمینی. برادران تمام مغموم مانده که با نصیحت پدر چه باید کرد؟ باری آنان را شدت خستگی به رخوت خواب فرو برد. پس به نیمه های شب پدر به خواب برادر مهتر در آمد. پسر خواست تا پدر را به آغوش کشد . ناگاه پدر را روی ترش شد و فریاد برآورد: انا خلف بچه هایی که شمایید! پسر گفت: ای پدر! سبب چه باشد از این تلخی که ما تمام رنج ها کشیدیم و غمها دیدیم از برای اجرای وصیتت!

پدر گفت: کدام وصیت! پسرک احمق! غلط کردی که مرا مقصود نه کار که همان گنج بود و نشانی اش بدین قرار باشد ... (1) هم اینک برادران را بیدار می کنی و گاماس گاماس برسر زمین می‌روید و بی هیچ صدایی دور از چشم میراثیان زمین حفر می کنید و گنج را به سه سوت به آنطرف آب می فرستید ( که آنها بهتر از ما ازگنجهامان محافظت کنن!) . از فرداش می زنید در کار دلالی که از قدیم گفته‌اند:

نکن آهن تفته را تو خمیر
نشو تاکسی راهی هر مسیر

که دلالی و پول بازی بود
به دست بر سینه پیش امیر !!!

 

نقد طنز فيلم « شب يلدا »

نقد طنز فيلم « شب يلدا »

 

... با تو رفتم بي تو باز آمدم.

از سر فرودگاه، برو ديوونه!

چه بگويم با من اي خُل چها كردي!

تو مرا با پول او آشنا كردي!

 

بلاخره انتظار به سر آمد و پس از اختراع هنر هفتم توسط برادران لومير، فيلمي كه جد بزرگ لومير، خواب آنرا در ابتداي قرن نوزدهم ديده بود، توسط بهترين فيلمساز دنيا، ساخته شد. فيلمي به درازاي « شب يلدا ».

شب يلدا فيلمي است كه تماشاگران ابتداي آنرا با تخمه و آجيل و قاچهاي بزرگ هندوانه شروع مي كنه ولي تمام اين تنقلات به اتمام مي رسه در حاليكه فيلم هنوز ادامه داره !

واقعاً كه شاهكار است. حركت دوربين به قدري در اين فيم تمام زواياي خانه را نشون مي ده كه كه مي شه بدون ديدن خانه از نزديك، اونو قولنامه كرد!

خدا پدر اين گربه ملوس را بيامرزه كه نيم بيشتر فيلم رو پر كرد. احتمالاً مدير توليد تمام تهرون را زير پا گذاشته تا توانسته اين موجود بي شعور زي شعور! را پيدا كنه. بهر حال دست كارگردان هم درد نكنه كه در انتخاب بازيگر كمال دقت و وسواس را به خرج داده!

در فيلم، مردي (حامد) را مي بينيم كه به خاطر وجود مرد ديگر ( آقاي شريف) كه شر همسرش (مهناز) را از سرش كوتاه كرد، روزي دويست و پنجاه و چهار ميليارد بار، خدا را شكر مي كنه، چرا كه اين خونه، جون مي ده كه پريا با بي سليقگي و خيلي مصنوعي پرده هاشو كنار بزنه و در يك روز خوش آب و هواي بهاري، برفهاي تو كوچه رو ببينه! از طرف ديگه اين خونه رو بايد از اول به پريا مي دادند تا توش تدريس خصوصي كنسرت بكنه.

راستي به نظر شما، پريا مي خواست به حامد ساز دهني يادبده يا مي خواست براش نامه هاشو تو صندوق پست بندازه؟! من كه هنوز نفهميدم حامد اين همه مدت پول از كجا مي آورد كه بدون اينكه كار كنه، خرج زندگيشو در مي آورد. شايد هم اين پول از طرف سركار محترم خانم پريا فردوسي استاد بي چون و چراي موسيقي و شاگرد بلافصل موستارت، آهنگساز بزرگ آرژانتيني! بهش مي رسيد ( بين خودمون باشه، شايد هم كارگردان خرجشو تامين مي كرده، البته از جيب مبارك تهيه كننده !)

طرف ديگه، معلوم نشد چرا حامد كه تنها مي رقصه، برف شادي رو سرش مي باره؟ احتمالاً اون موقع برف مي اومده و سقف خونه هم سوراخ بوده؟ نظر شما چيه؟

بهر حال اين فيلم نكات آموزشي هم داشت. يه نكته اينكه، اگر خواستيد مسافرت بريد، يه گربه بزاريد تو خونه تون تا بتونيد كليد خونه تون رو به اونيكه دوستش داريد بديد تا به آكواريومتون آب بده كه علفهاش خشك نشه! البته اگر خواستيد مي تونيد از مسافرت منصرف بشيد و وسط راه هم برگرديد!!! يا اينكه اگه از دست زنتون خسته شديد بفرستيدش يه مسافرت خارج از كشور (البته مواظب باشيد از دسته چك شما استفاده نكنه، چو اونوقت مجبور مي شيد تمام زندگيتونو بفروشيد و بدينوسيله تمام نقشه هاتون، نقش بر آب مي شه!) و به وزارت امور خارجه سفارش كنيد كه نذارند ديگه برگرده!

چطور؟

خلاصه من اون چيزي كه تو فيلم ديدم گفتم، بي قصد و غرض!!! نقد فيلمو مي زارم واسه اهل فن، ولي راست ميگن حرف راست رو بايد از بچه شنيد.

راستي، فيلم بد نداريم، فيلم بي سروته هم نداريم! بازيگر زياد نداريم، كم هم بازيگر زيادي نداريم! گربه وحشي نداريم، گربه بازيگر هم نداريم، پول زياد واسه ساخت فيلم درست و حسابي نداريم، كم پولي هم واسه ساخت فيلمهاي سركاري نداريم! رقص و آواز و موسيقي غير مجاز نداريم، جواز برگزاري كنسرت هم نداريم! خلاصه اينكه ديگه حوصله ديدن فيلم  لالايي نداريم !!!

هديه رو وانكرده پس فرستاد!

هديه رو وانكرده پس فرستاد!

 

ناصر تقوايي سيمرغ بلورين جايزه ويژه هيئت داوران را كه از بيستمين جشنواره فيلم فجر بخاطر فيلم كاغذ بي خط دريافت كرده بود (البته خودش نه، پسرش دريافت كرده بود)، به دفتر جشنواره پس فرستاد.

ناصر تقوايي از تركيب تصويب شده! هيئت داوران انتظار بيشتري داشت. او حداقل پيش بيني مي كرد كه خودش دو تا سيمرغ، هديه تهراني، خسرو شكيبايي، فرهاد صبا، عباس گنجوي، جمشيد مشايخي 1 سيمرغ و نهنگ غول پيكري كه در فيلم بي رحمانه قيمه قيمه مي شود، لنگه دمپايي كه باعث قتل آن سوسك بدبخت مي شود، و آينه اي كه رويا رويايي جلوي آن نشسته و با دست راست شروع به نوشتن مي كند هم 1 سيمرغ بلورين كسب مي كردند. مگر هركس كه مدت طولاني فيلم نساخت براي فيلم جديدش بايد سيمرغ درو كند؟ انتظار براي فيلمي كه در ميان فيلمهاي مطرح امسال نتوانست به چشم بيايد و اين عدم توانايي به ناصر تقوايي برمي گردد نه به كس ديگري!

(يادمان باشد كه رويا رويايي چپ دست بود و براي اينكه در آينه! هم چپ دست باشد در واقعيت با دست راستش مي نويسد!) براي اين بي دقتي، حالا پس فرستادن سيمرغ بلورين كمي زياده خواهي نيست؟

مثل سگ

مثل سگ

 

متاسفانه برخي از ما آدمها كمتر تحمل شنيدن صداي منتقد و مخالف خود را داريم و همين كه از ما انتقاد مي كنند مثل سگ به سوي منتقد خود حمله ور شده، با چنگ و دندانهايمان تكه و پاره اش كنيم كه چرا داري به من مي گويي بالاي چشمت ابروست. اما زماني كه همين ما مي خواهيم از كسي انتقاد كنيم باز هم مثل سگ مي شويم و آنچنان مانند سگ به مخاطب خود حمله ور مي شويم و آنچنان او را به باد انتقاد مي گيريم و با الفاظ گزنده خود تكه و پاره اش مي كنيم كه ديگر چيزي از او باقي نمي ماند و خلاصه آنچنان بلايي بر سرش مي آوريم و آنچنان از او انتقاد مي كنيم كه طرف حالش از خودش به هم مي خورد و از خودش عقش مي گيرد. جالب اينجاست كه ما منتقدين كه در شيوه انتقادي خود از روش سگي استفاده مي كنيم همواره از بي توجهي كساني كه ازآنها انتقاد مي كنيم نسبت به انتقادهاي دلسوزانه! خودمان گله مند هستيم.

كلينيك كنكور

كلينيك كنكور

مطالعه اين ژانر وحشت براي كليه معلماني كه از بيماريهاي قلب و اعصاب رنج مي برند مطلقا ممنوع مي باشد!!!»

 

زنگ اول: آزمايشگاه شيمي

طبق روال معمول پس از خواندن حمد و سوره و حلال خواهي از رفقا با گرفتن رخصت از حضرت عزرائيل در مواضع از پيش تعيين شده خود براي انجام آزمايش بي نهايت مصرف كوه آتشفشان قرار گرفته و بارمز « يا همگي اسيد شده يا سرانجام اسيد خواهيم ساخت » آمادگي خويش را جهت بازي در سريال دنباله دار « بچه ها مواظب باشيد » آقاي ايمني يعني جناب دبير آزمايشگاه شيمي اعلام نموديم. هنوز مدتي از حضور ما در آزمايشگاه نگذشته بود كه ناگهان احساس كرديم، هواپيماهاي آمريكايي به جاي آنكه بمبهاي خود را بر روي عراق خالي كنند، آزمايشگاه شيمي دبيرستان ما را با لابراتوارهاي تهيه بمبهاي شيميايي بغداد اشتباه گرفته و در صدد تخريب و انهدام آن بر آمده اند اما پس از آنكه سر و صداي فريادها و عربده هاي دانش آموزان و نصايح و وصاياي قبل از مرگ مسئول آزمايشگاه فروكش نمود، كم كم متوجه شديم كه اي دل غافل، پايگاه جهنمي مذكور، نه صحنه جنگ استالينگراد بوده و نه مورد تهاجم نيروهاي متفقين قرار گرفته بلكه طبق معمول وسايل غير استاندارد و سهل انگاري و بي دقتي دبير آزمايشگاه كه متأسفانه يا خوشبختانه يادش رفته بود عينكش را همراه خود بياورد باعث شده بود كه ما كماندوها و جانفداهاي خط مقدم جبهه آزمايش و تحقيق در راه اشاعه و تحقق آرمانها و ارزشهاي والاي شيميايي « پدر مندليف و خاله مادام كوري »، به جاي آنكه دي كرومات پتاسيم را ذوب نماييم، خود همچون سود سوز آور به سمت آزمايشگاه ابدي در حال تصعيد شدن قرار بگيريم!

 

زنگ دوم: فيزيك

ابتدا دبير فيزيك ضمن تبريك موفقيتهاي دانش آموزان ايراني در المپياد جهاني « دار قوز آباد » با صداي بلند و خروشان اعلام نمود كه قبولي در چنين ميادين بين المللي به هيچ وجه ربطي به هيجده نوزده ساعت درس خواندن، كلاس هاي خصوصي و تضميني و تقويتي رفتن و برنامه ريزي هاي پنج ساله اول و دوم نداشته، ندارد و نخواهد هم داشت! بلكه موفقيت در اين گونه مسابقات فقط و فقط مرهون سه چيز مي باشد و بس: توكل بر خدا. رضايت پدر و مادر و عينك هاي لنزي يا ترجيحا ته استكاني برچشم داشتن !! در ثاني، خداي نخواسته اين تفكر كثيف و آلوده نبايد به اذهان مغشوش و كله هاي پوك شما دانش آموزان بخت برگشته نظام « قبلا جديد، بعدا قديم » خطور نمايد كه بچه هاي المپيادي و نفرات برتر كنكور سراسري درس زياد مي خوانند و از فرط خر خواني كردن، ضغف و غش كرده و دكتر بالاي سرشان مي آيد. نخير! اصلا و ابدا، اين تهمتها و افتراها به ايشان نچسبيده و دروغ محض مي باشد، چرا كه آن فرهيختگان نيك سيرت با بهره وري از هوش سرشار، استعداد خدادادي و نبوغ كم نظير و محيرالعقولي كه به واسطه ارتباطات ذهني و تله پاتي هاي فركانسي با ارواح طيبه اجداد پدري و مادري خويش يعني « نيوتن و انيشتين» كسب نموده اند، مي توانند بدون صرف هزينه هاي سرسام آور و كمترين دغدغه خاطر به كليه افتخارات علمي نايل آمده و صد البته به همين بهانه با نگاهي گذرا به برنامه زندگي مدال آوران المپيادي و عكسيهاي كنكور سراسري با كمال تعجب و حيرت بدين نكات ارزشمند و جالب دست خواهيم يافت كه آنان در طول بيست و چهار ساعت شبانه روز فقط يك ربع ساعت براي قبولي در آزمونهاي خود به خواندن كتابهاي « عموگاليله در زندان الكاتراس »  و « ماجراهاي بابا نيوتن و سيب كرم زده » اهتمام ورزيده و بقيه اوقات روز را به اللي يللي كردن با رفقا، متراژ نمودن خيابانها و شمردن سنگفرشهاي بوستانها و پاركها و در نهايت پشت تلفن هاي عمومي كشيك دادن و كافه گلاسه و پيتزا صرف كردن، گذرانده تا آنجا كه به خاطر افراط در خوشگذرانيها و جواني كردنهاي بيش از اندازه اين عزيزان نابغه، روانپزشكان ناچار شده تا براي پيشگيري از ابتلا به انواع بيماريهاي روحي ــ رواني من جمله اسكيزوفرني، روان نژندي و روان پريشي به عنوان داروي مسكن، گوش كردن كنسرتهاي مجاز « گرگ ناقلا و خرگوش بلا » و تماشاي برنامه هاي مفرح، جذاب و برفكي صدا و سيما به مانند سيماي خرد سالان،‌ ويدئو كليپهاي پندآموز « تنسي تاكسيدو هرگز معتاد نمي شود » و « خان جون ! من دلم زن مي خواد » و سريالهاي تا ابد دنباله دار « سالهاي دور از برنج و تربچه » ، « بزبز قندي! اسبت كجا مي بندي »، ماجراهاي شنگول هلمز و منگول پوآرو » ، « زي زي گولو متهم مي كند » و « بي بي سالار » را تجويز نمايند! و هزار البته براي اثبات گفته هاي بنده حقير نيز مي توانيد به مصاحبه هاي جور واجور اين بزرگواران با هفته نامه « پيك زجرش » كه با آن لبخندهاي نمكين و مليحشان قند را در دل ما معلمان آب مي كنند رجوع كرده تا بفهميد كه براي پيروزي بر غولهاي يخي و ديوهاي پوشالي به مثابه كنكور سراسري و المپيادهاي جهاني تنها عنصري كه از كوچكترين ارزش و اهميتي برخوردار نمي باشد.

 

همانا حربه وقت و عامل پشتكار و جديت بوده است. به گونه اي كه شعار هميشگي آنها در مقابله با مشكلات فقط در اين جمله كوتاه خلاصه مي گردد: زكي! وقت خاكه قند هم نيست چه برسد به اينكه طلا باشد؟! به هر تقدير پس از پايان يافتن هنرنمايي دبير فيزيك در كمدي كلاسيك « اسكادران چاخان » در حاليكه همگي روي به درگاه خداوند به خاطر آمرزش و مغفرت ارواح خبيثه و سرگردان « جناب نيوتن و دارو دسته اش » كه در طبقه هفتم جهنم به احتمال قريب به يقين تاكنون به افتخار هم سلولي شدن با جنايتكاران جنگي دنيا همچون هيتلر، موسوليني، ميلوسوويچ و چنگيزخان مغول نايل آمده اند، دعا و نيايش نموده و به عنوان حسن ختام زنگ دوم، پيش از اينكه بفهميم ارشميدس زن بود يا مرد با نوشتن يك كرور فرمول عتيقه و زير خاكي متقلق به كتب هشتصد سال قبل از ميلاد دايناسور صلاح را بر آن ديديم كه يادگيري فيزيك را به بعد از ساعات مدرسه در آموزشگاههاي علمي « آينده نازان » ، « منشور چالش » ، « خودكار چي » ، « راهيان پرورشگاه » و « بازندگان » محول كرده و بقيه انرژي و قواي بدني خود را براي زنگ بعدي ذخيره نماييم!!!

 

زنگ سوم: ادبيات فارسي

دبير ادبيات هنوز از گرد راه نرسيده با لبخند آكبند مدل ژكوندي درست به مانند مجري هاي تازه به ميكروفون رسيده تلويزيون، ششصد هفتصد بيت از اشعار حافظ، عطار، سعدي را براي ما بلغور نمود. سپس يك سير تمام به خاطر مراحل غير قانوني طلاق بيژن از منيژه، ضرورت تجديد فراش خسرو پس از مرگ شيرين و فوايد ازدواج موقت ليلي و مجنون آبغوره گرفته و به پدر بي فكر و خوش خيال اسفنديار فحشها و ناسزاهاي اصيل پارسي نثار نموديم كه چرا چشمهاي پسرش را « بيمه بدنه » نكرده بود تا در برابر رستم انحصار طلب ضد ضربه شود! سرانجام جناب استاد به نقش آفريني در سريال « آيينه عبرت » خاتمه داده و با نگاهي حاكي از درد و رنج و افسوس انگار كه شب اول قبر يادش افتاده باشد با آوايي بلند تهديد آميز از بر باد رفتن نسل جوان امروزي به سبب غوطه ور شدن در منجلاب فساد و تباهي سرايت كرده از غرب خيلي وحشي لب به گله و شكايت گشوده و بعد از سركوب بي رحمانه گروهكهاي رپ، وسپ، هوي متال، زومبي، اسپايدر و اسكارپيون به يكباره تمامي كاسه كوزه ها را بر سرلئوناردو دي كاپريوي معتاد، قمار باز و هرزه و جيمز كامرون پول پرست و خائن شكسته كه با غرق كردن كشتي تايتانيك در اقيانوس آرام علاوه بر آنكه آرامش و آسايش دريازيان محترم آن خطه آبي رنگ را بر هم زده و موجبات آلودگي زيست محيطي اقيانوس را نيز فراهم نموده اند بلكه دامن هنر برتر از گوهر پديد آمده را نيز لكه دار ساخته و از طريق جريحه دار نمودن حرمت عشق، قلوب عشاق واقعي همچون رومئو و ژوليت، ليلي و مجنون و خسرو و شيرين را به بازي گرفته تا آن جا كه شكسپير، گوته، ژول ورن، مولوي، فردوسي و رودكي از داخل قبر فرياد بر آورده اند: « آهاي نامرداي هاليوودي! اگر يك جو غيرت توي اون وجود كثيفتون پيدا نمي شه، لااقل جسد فتوژنيك جك از پشت خنجر زن يك لاقبا و جسد فتو مدل رز بي حياي سنت شكن نامزد قال گذار » را از اقيانوس آرام بيرون بياوريد تا مبادا كمال همنشيني با رفقاي ناباب در مرام كوسه ماهي ها، ‌نهنگها و دلفينهاي اقيانوس نيز اثر كرده از فردا پس فردا « نامزدهاي دريايي » هم هوايي شده و به فكر اعمال ... خلاف عفت دريايي بيفتند! در پايان گفتمان نيز جناب دبير ادبيات پس از آن كه تز مبارزه با تهاجم فرهنگي غرب را ازدواج موقت در سي صد سالگي و ازدواج دائم در سن يك سالگي تشخيص داده و در بيان  ضرورت به راه اندازي فوتبال دستي، روروك سواري و كشتي چوخه بانوان قلمفرسايي نموده و تأكيد ورزيدند، با اظهار تأسف از حذف زد هنگام تيم ملي فوتبال اميد زير نود سال در مسابقات جام حلبي آباد تاتارستان و ابراز انتقاد از سازمان صدا و سيما و به خاطر استفاده ابزاري از پفك نمكي « پيشي نشي »، كرم « كپك »، خمير دندان « جادوگر »، دسر زعفراني « خاله »، مايع ظرفشوئي « خلي » و غذاي كودك « بابانا » ضمن ارائه راهكارهاي مفيد و ضربتي براي حل بحران آب در سياره اورانوس، كاهش قيمت ماكاروني و لنگه كفش در حبشه و اعتصاب كاركنان صنايع معظم لواشك سازي در بوركينافاسو از سازمان سنجش آموزش كشور كه با اختراع و ابداع انواع و اقسام « كنكورهاي جوان مرگ كن و والدين دق كن » به شيوه و سبك و سياق « اعتراف نامه هاي عهد سقراط و شوكران »، روي بسياري از المپيادها و آزمونهاي تخصصي جنگلهاي آمازون، موزامبيك، جمهوري داغستان و صحراي گوبي را سفيد نموده اند، كمال تشكر تقدير، سپاس و همدلي را ابراز فرموده و همگي ما را به ايزدمنان و جهان آفرين سپردند و الخ !!!

« خواستگاري »

خواستگاری

 

اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

 خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي  و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده  ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم  خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با  خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه  ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم  كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!

بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!

در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!

بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم  گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!

دو فيلم.....

دو فيلم با يك بليط !!!

 

 چند وقت پيش، اوايل مرداد وقتی از اين همه امتحان و پروژه های دانشگاهی، شکر خدا فارغ شدم، قصد کردم برم سينما فيلم« کاغذ بی خط »، اما يه دفعه متوجه شدم که فيلم تقوايی رو بعد از حدود سی و پنج روز با وجود فروش خوب از پرده برداشتن و در حقش ناعدلی شده و اين جور حرفا. اون روزها تو جرايد و اينور و اونور خوندم و شنيدم که فيلم تقوايی به دليل پايين تر بودن از کف فروش هفتگی از اکران برداشته شده!! تعجب کردم و يه سر به سايت «ايران اکتور» زدم و ديدم که نه بابا اون طوريا هم که ميگن نيست و با لطف و منت دست اندر کاران سينما، فيلم هنوز در دو سه سينما در حال اکرانه. -- همين لوتی گريهاشون منو کشته. -- خوب، من هم که برای خريد کتاب و ثبت نام کلاس برنامه نويسی به ميدون انقلاب رفته بودم با يه تير سه نشون زدم و بعد از خريد کتاب و ثبت نام رفتم سينما « شهر تماشا » سالن 1« ارتفاع پست» بليط 600 چوق و سالن 2 « کاغذ بی خط » سانس 11:45 صبح بليط 700 چوق.

-----------------------------------------------------------------------------------

...دينگ دينگ دينگ    تق توق ترق تروق شترق اوخ آخ   دينگ دينگ دينگ...

 فيلم تموم شد.

-----------------------------------------------------------------------------------

ساعت حدود 13:45 از سالن زدم بيرون. بماند که فيلم چطور بود؟ خوب بود يا بد؟ در حد و اندازه های تقوايی بود يا نه؟ و هزاران سوال ديگه. اما يه موضوع خيلی مهمتر فکرمو مشغول کرده بود، « سيستم در پيتی سينما داری و بهره برداری از فيلم ما ايرانيها »

بابا جان، آخه، صنعت فيلمسازی که  فقط پروانه گرفتن، فيلمبرداری ، تدوين و خلاصه بشمار تا آخر اين جور چيزها که نيست. الان ديگه سينما واسه خودش مردی شده يعنی ببخشيد صنعتی شده و هر صنعت وقتی به بهره برداری درست و سالم برسه سودمنده. الان تو اين وضع بلبشو و در هم برهم که اغلب فيلمها يکی يکی باشکست در فروش مواجه ميشن و سينماها در به در دنبال تماشاچی ميگردن، بابا يکی نيست بياد ريشه يابی کنه و لااقل جلوی مشکلات کوچول موچولو رو بگيره.

نميخوام از قيمتها شکايت کنم که اون هم واسه خودش جای بحث داره که مثلا اين قيمت گذاريها بر مبنای چيه؟ يه سينما 350 تومان،يکی 1000 تومان، يه سينما يه سالنش 700 و اون يکی 600 تومان، يک فيلم سطح بالا در يک سينمای ضعيف و يا برعکس، سينمای به ظاهر درجه يک اما خيلی ضعيف و آخر اينکه ملاک قيمت، درجه بندی فيلمهاست يا درجه بندی سينماها و هزار سوال ديگه.

ميخوام درباره مساله ای بگم که شايد بی ارتباط با مطلب اول نوشته نباشه. آخه وقتی يک سالن، فيلم 700 تومانی داره و اون يکی 600 تومانی، بليطها هم که فقط دم در نصف ميشن و  تا پات به سالن انتظار برسه ديگه قانون مانونی يافت می نشود؛ و اصلا بليطها چک نميشن و نه شماره صندلی و نه هيچی و سالن انتظار مشترک و در ورود و خروج يکی و خلاصه هر کی به هر کی، شما بگين اگه يه آدمی اين قضيه رو بدونه و بخواد «کاغذ بی خط » رو ببينه  چی کار می کنه؟!

آفرين صدآفرين، خوب معلومه اينکه کاری نداره با بليط اون يکی ميره اين يکی رو می بينه. روشن تر بگيم، تماشاچی اين يکيه ولی پولش ميره تو جيب تهيه کننده اون يکی، تازه اگه تماشاچی يه ذره حوصله داشته باشه و مغزش بکشه ميتونه دو تا يکی کنه و هر دو تا رو با 600 تا ببينه، چه جوری؟  معلومه اين هم کاری نداره ،  دو فيلم بايک بليط  اونهم با يه بليط  600 چوقی آخه گفتم که در خروجی که يُخ يعنی در خروجی قلف و زنجيره. تازه اگرم در خروج داشته باشند هم کسی کاری نداره که اصلا يارو اول صبحيه سانس آخر از سينما خارج شد يا نه، تازه ميتونه تو اوقات فراغتش از اماکن تفريحی داخل  سينما بصورت رايگان استفاده کنه!!  بابا ايولله اصلا بنازم به مشتری گرايی اين دست اندر کاران که اين قدر دلسوزانه فکر هدر نرفتن وقت بيننده رو هم کردن و سانسهای دو فيلم رو با اختلاف يک ربع گذاشتن و عزيزان بيننده هم ميتونن بعد از تماشای فيلم اول، قشنگ يه استراحت مختصری هم بکنن يا يه چيزی سرو کنن يا چه ميدونم يه دست به آبی و ... خدا رو چه ديدی شايد خود مسوولين واسه اون يه ربع هم مطلبی، برنامه ای مثل  بندبازی يا ژان گولربازی تدارک ديدن. 

خوب، اين طوری ميشه که پول ميره تو جيب اين يکی ها و اون يکی ها هم بايد به تماشاچی هاشون بنازن و همين که دو تا سينما بهشون دادن تا به حيات هنريشون ادامه بدن بسشونه!!! سينمادار هم چشمش کور دندش نرم، می خواست بليط سينماش 300 چوق بود و يا اگه خودمونو به کوچه علی چپ بزنيم، ميگيم: « چه سينمای خوبيه، ميخواد به من دو تا فيلم نشون بده!!!»

بابا نمرديم و معنی فيلم « دو فيلم با يک بليط » رو هم فهميديم آخه ميدونين اون موقع ها ماها خيلی کوچيک بوديم و مفهوم فيلما رو نمی فهميديم  و بعد از سينما فقط عروسی آخرش و «مبارکتون باشه ،خانومتون واستون يه پسر تپل مپل به دنيا آورده» يادمون ميموند، تازه نمي دونم، شايدم  اون موقع سينمای چند سالنه هنوز اختراع نشده بود!!!

به هرحال اين قصه سر دراز داره و اصلنم نقل اين سينما و اون سينما يا اين فيلم و اون فيلم نيست . مشکل، مشکل اکثر سينماهای ماست و معضل مال سيستم بيمار صنعت سينمای ما. البته اگر سيستمی موجود باشد. به قولی يارو گفتنی: « اينم شد سيست..........................................م!!!»

بعد از خوندن اين نوشته هم تروخدا لعن و نفرينم نکنين که « اين بابا ديگه چه جونوريه و چه کارهايي بلده اين کارا مال يه سری بی فرهنگ بی شخصيته که تعدادشون از انگشتای يه دست هم کمتره»

اولا بگم نخير اشتباه شده ما اين کاره نيستيم که اگه بوديم تيشه به ريشه خودمون نمی زديم ثانيا اگه يه ذره واقع بين باشيم و چشمامونو به واقعيتها نبنديم و صورت مساله رو پاک نکنيم و هی بی فرهنگی تماشاچی رو چماق نکنيم بکوبيم تو سرش و يا از اون طرف  با گفتن جملاتی مثل «هممون بی فرهنگيم» تر و خشکو با هم نسوزونيم، می تونيم با ايده های نو و بهتر راه چاره ای واسه مشکلات پيدا کنيم. يادمون هم باشه که قانون بايد ضمانت اجرايی داشته باشه يعني همون جور که نميتونيم بگيم چون يارو گواهينامه داره پس رانندگی بلده پس پليس ميخوايم چيکار؟ نمينونيم بگيم چون مردم ما بافرهنگن پس ...     و يا چون هممون بي فرهنگيم و درست نميشيم پس ... در هر دو صورت و به هر صورت ديگه سينماداری و بهره برداری از اون سيستم مدون و درست ميخواد تا حقی از هيچ کس و هيچ فيلم ضايع نشه.

خلاصه، اينها دو سه مشکل آشکار کوچولو از صدها مشکل آشکار و نهان سينمای ماست اما هميشه مشکلات بزرگ تو همين کوچولوها ريشه ميدوونه.

وقت عزيزتون رو نمی گيرم که قدما گفتن:

من آنچه شرط بلاغ است با تو ميگويم

تو خواه از سخنم پند گير خواه ملال