فقير

Dianella's Avatarهيچ چيز در حوصله ام نمي گنجد

                                 ليوان حوصله لبريز                    

                      رواني خويش را از ياد برده

      

زندگی

زندگی صحنه رنگین ریاست           همه مشتاق به ان می نگریم

عاقبت در ره این بادیه چون باد       روزی از لاشه خود می گذریم

وفا

نگارا به جانت که داری وفا

به جانت وفا کن به دل بی وفاTulips

که داری به دل دوستی مرمرا

وفا بی وفا مرمرا خوشترم

رخ زيبا

از ان روز كه نظر بر رخ زيباي تو كردم

در دل هوس بوسه ي لب هاي تو كردم

لب دريا

گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي

با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد               

معشوق

دوست

قمری عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 13:17  توسط امین |  نظر بدهید
دل من تنها بود

 دل من هرزه نبود

 دل من عادت داشت

 که بماند يک جا

 به کجا؟

 معلوم است

 به در خانه ي تو

 دل من عادت داشت

 که بماند آن جا

 پشت يک پرده تور

 که تو هرروز آن را

 به کناري بزني

 دل من ساکن ديوارو دري

 که تو هرروز از آن مي گذري

 دل من ساکن دستان تو بود

 دل من گوشه يک باغچه بود

 که تو هرروز به آن مي نگري

 دل من راديدي؟

 ساکن کفش تو بود

 يادت هست؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 13:15  توسط امین |  نظر بدهید

 

  

هر وقت که دلم واست تنگ میشه میرم پشت ابرها زار زار گریه میکنم


پس بدون هروقت بارون میاید من دلم واست یه ذره شده


اگه یه وقت خواستی مقیاس دوست داشتن مونو بدونی


دستاتو بگیر زیر بارون به اندازه قطراتی که رو زمین میریزه من دوست دارم


هرقدر که تو دستات ریخت تو دوستم داری....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 13:14  توسط امین |  نظر بدهید

حرفای عاشقونه:                                           

1 اینو بدون تو این دنیا فقط یه قلب برای تو می تپه و اون قلب خودته                      

2 در تاریکی شب 3شمع روشن کردم یکی برای بودنت دومی برای دیدنت و سومی برای بوسیدنت و در اخر هر سه را خاموش کردم برایدر اغوش گرفتنت

3 اگر کسی یه روز یه ایمیل برات فرستاد بدون به یادته اگر دوتا فرستاد بدون دوستت داره اگه 3تا فرستاد بدون عاشقته اگر 4تا فرستاد بدون دنیاش تویی اگر 6تا فرستاد بدون بی تو نمی تونه زندگی کنه اگر 7تا فرستاد حتما مرض داره

4 به اسمان نگاه می کنم تورا می بینم .به درخت نگاه می کنم تورا می بینم به دریا نگاه می کنم تورا می بینم .ممکنه یه کم بری اون ورتر؟

5 به دریا بنگرم دریا تو بینم/به صحرا بنگرم صحرا تو بینم/نمی دونم چه کس بر عینکم رید/که هرجا بنگرم انجا تو بینم

6 بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم /فکر نکن یاد تو بودم کار نداشتم ول می گشتم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 13:13  توسط امین |  نظر بدهید

عشق را در چشمانم میخواندی

اما هیچگاه آن را نمی دیدی

تا آن هنگام ........... آن هنگام که

چشمانت را بستی و من برای اولین بار بوسیدمت

آری .......... آری

حالا دیگر بی اختیار میگریستی و

با نگاهت میگفتی که عشق را دیده ای.... عشق را دیده ای

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 13:11  توسط امین |  نظر بدهید
تو دریایی و من موج اسیرم
که می خوام در آغوشتبمیرم
بیا دریای من آغوش بر کش
نمی خواهم جدا از تو بمیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 13:10  توسط امین |  نظر بدهید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 13:9  توسط امین |  نظر بدهید

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
 
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم
"
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 13:7  توسط امین |  نظر بدهید
بيقراريم ...

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خار خار شب بی قراری ام


تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آینه کاری ام


گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام


بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست برآری به یاری ام


کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام


تا ساحل قرار تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 13:5  توسط امین |  نظر بدهید

گرچه جانم رود از دست درین کنج قفس
مهرت از دل نرود تا که مرا هست نفس
تا که جان در تن من هست به دل مهر تو هست
دل خود بر تو سپردم نسپاریش به هیچ کس
دگر زکوی محبت گذر نخواهم کرد
دگر به یاد کسی دیده تر نخواهم کرد
دگر دلم را به کس نخواهم داد
دگر جوانی خود را هدر نخواهم داد

نازنین بمون کنارم

طاقت دوریتو ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 13:3  توسط امین |  نظر بدهید

صدا كن مرا

 صداي تو خوب است

صداي تو سبزينه يآن گياه عجيبي است

كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

وتنهاي من شبيخون حجم تورا پيش بيني نمي كرد

وخاصيت عشق اين است

كسي نيست

بيا زندگي را بدزديم ،وآن وقت

 ميان  دوديدار تقسيم كنيم

بيا باهم از حالت سنگ چيزي بفهميم

بيا زودتر چيزها را ببينيم

ببين،عقربك هاي فواره در صفحه ي ساعت حوض

زمان  را به گردي بدل ميكنند

بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشم

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 13:2  توسط امین |  نظر بدهید
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 12:58  توسط امین |  2 نظر

خیلی سخته اون کسی که تا دیشب بود یادگاری
                                                        صبح بلندشی وببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته توپائیز با عزیزی آشنا شی
                                                        اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جداشی
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال و چیدن
                                                        به خدا کم غصه ای نیست چند روزی توروندیدن
خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات می میره
                                                        بره ودیگه سراغی از تو وچشمات نگیره
خیلی سخته ابر چشمام که هر شب می باره
                                                        برای دوری از تو حتی یک قطره اشک هم نباره

(بیاده عشق عزیزم )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 12:57  توسط امین |  نظر بدهید

من ساليان سال در بدر به دنبال عشق گشته ام
من تمام سرزمينهاي دور را
در جستجوي عشق زير پا گذاشته ام
من در پس کوچه هاي عاشقي
دلم را ، رد تک تک خانه ها يش جا گذاشته ام
من در تاريکي شبهاي تنهايي
از همه اين کوچه ها گذشته ام
من چه غزلهاي عاشقانه براي عشق سروده ام
من آتش عشق را ، در دل همه عشاق افروخته ام
من خوشه عشق را به گيسوي دختران زيبا آويخته ام
من جرعه جرعه شراب عشق را ، با تو نوشيده ام
من چه شبها به ياد عشق تو تا به سحر گريسته ام

من در زندان تنهايي بدون عشق افسرده ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 12:56  توسط امین |  نظر بدهید

در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
سالها پيش از اين در بهاري زيبا در غروبي غمگين در سكوتي سنگين ما به هم بر خورديم
تو براي دل من آن غروب غمگين آن سكوت سنگين
من براي دل تو آن بهار زيبا
تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده
روزها از پي هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از گذرگاه زمان مي گذريم
تو سراپا شادي غرق در نغمه اين آزادي فارغ از سلسله بند نگاهت بودي
دل بيچاره من , در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
بي خبر گشت اسير
من در انديشه ان فصل بهار در زمستاني سرد , با دلي رفته ز دست زير لب مي گويم
كاش مي شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها اميد دل نا اميد من
كاش مي شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نميرد دل من
حيف مي دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت
در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
دل مجنون مرا زير پا مي نهي و مي گذري

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 12:54  توسط امین |  نظر بدهید
تو که نيستي اين دل من 

همش از چشات ميخونه

گرمي اون بوسه ي آخر

باز روي لبم ميمونه

ميمونه و باز ميخونه

اين دلم شده ديوونه

تو بيا بازم نگاه کن

که شده اشکام روونه

اما طعنه زد اين دل

گفت که عاشقي همينه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 12:52  توسط امین |  نظر بدهید

عشق هر جا رو کند آنجا خوش است

گر به دریا افکند دریا خوش است

گر بسوزاند در آتش دلکش است

ای خوشا آن دل که در این آتش است


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 12:50  توسط امین |  نظر بدهید

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اونی که فقط دلم می خواد منو ببخش

  منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم

منو ببخش اگه بهت خیلی می گم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اونی که فقط دلم می خواد منو ببخش

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردين 1385ساعت 12:49  توسط امین |  نظر بدهید
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
از دریا پرسیدند در مرام تو عشق به چه معناست گفت گفت از تب معشوقم می سوزم تا خشک شوم از پرنده که پرسیدند از دردی سخن گفت که ناله اش را تا اسمان برد و او را همچون شهاب سنگی بر زمین کوباند وقتی که از انسان پرسیدند از اسمان ندایی امد و او را به تنهایی فرا خواند تا عشقش در سینه اش همچون گنجینه ای به یادگار بماند

نوشته های پیشین
ارديبهشت 1385
فروردين 1385
اسفند 1384
پیوندها
دوستی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

کفتر عشق

عروس

توسط بهنام

چشم وقتی زیباست که پر از اشک باشد            اشک وقتی زیباست که برای عشق باشد

عشق وقتی زیباست که برای تو باشد                تو وقتی زیبا هستی که برای من باشی

دیوانه ی عشق

اگر می خوانید دوستانتان بدارند دوست بدارید و دوست داشتنی باشید.

توسط بهنام

عند رفاقت