شعري براي تو

شعري براي تو
 
رو به گريه بازه جانم دلم از دنـيا گرفته
تپش ترانه هامو مرگ بي صـدا گرفته

گريه کن گريه کن گريه اي آواز خاموش
گريه کن گريه کن اي تــرانـــه فراموش

گريه کن گريه باغ لاله هـاي پـرپـر
گريه کن گريه من لحظه هاي آخر

از کجای شرجي شب مي شـه دريا رو صدا زد
به کدوم لهجه غربت مي شه دنيا رو صدا زد

رو به گريه باز جانم دلم از دنيا گرفته
تپش ترانه هامو مرگ بي صدا گرفته

گريه کن گريه کن گريه اي آواز خاموش
گريه کن گريه کن اي تــرانـه فـرامـوش

کي صــدا زد مـنو از شـب من که مغـلوب دوباره ام
شب شب تاريک وخاموش من پر از نعش ستاره ام

اين کدوم لحظه درده شـب چـنـدم عذابه
که دقيقه قرن سرشار از تلاطم عذابه

گريه کن گريه کن گريه اي آواز خاموش
گريه کن گريه کن اي تــرانـه فرامــوش

گريه کن گريه باغ لاله هـاي پـرپـر
گريه کن گريه من لحظه هاي آخر

از کجا شرجي شب مي شه دريا رو صدا زد
به کدوم لهجه غربت مي شه دنيا رو صدا زد

رو به گريه بازه جانم دلم از دنيا گرفته
تپش ترانه هامو مرگ بي صدا گرفته

گريه کن...گريه کن گريه اي آواز خاموش
گريه کن...گريه کن اي تـرانـه فـرامــوش

گريه کن گريه باغ لاله هـاي پـرپـر
گريه کن گريه من لحظه هاي آخر
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

بیا بنویسیم

بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا   
  بیا بنویسیم روی برگ روی آب روی دفتر موج رو دریا
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه ست        
مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه س
با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست
اوج هر صدای عاشق که شکستنی نیست
با صدام میام همه جا تو رو می نویسم    
روی آینه گریه هام گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه           
ریشه صدام نبض عشق زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم...
توی خواب خاک ریشه ها موسم شکفتن    
هم صدای من می خونن وقته از تو گفتن
چشم بسته مو تو بیا به سپیده وا کن     
            با ترانه نفسهات باعچه رو صدا کن
با صدام میام همه جا تو رو می نویسم     
           روی آینه گریه هام گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه             
          ریشه صدام نبض عشق زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم...
با ترانه نفسهات من ترانه می گم   
                    اسمتو مثل یه غزل عاشقانه می گم
بیا که دیگه وقتشه وقت برگشتنه       
بوی پیرهنت که بیاد لحظه دیدنه
با صدام میام همه جا تو رو می نویسم   
روی آینه گریه هام گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه            
ریشه صدام نبض عشق زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم...
 
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

با نام همنشینان خیالی

با نام همنشینان خیالی
 
برو ای دوست برو!
بروای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بردیده ی من مفكن و نازت مفروش...
من دگرسیرم ... سیر!...
به خدا سیرم از این عشق دو پهلو تو پست!
تف برآن دامن پستی كه تو راپروردست!
كم بگوجاه تو كو مال تو كو برده ی زر!
كهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا تخم طلامردم من!
زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف
آتش سینه ی صد هاتن دلسردم من !
دل من چون دل تو صحنه ی دلقكها نیست!
دیده ام مسخره ی خنده ی چشمكها نیست!
دل من مأمن صد شور و بسی فریاد است
ضربانش جرس قافله ی زنده دلان
تپش طبل ستم كوب ستم كوفتگان
چكش مغز زدنیای شرف روفتگان
‹‹تك تك›› ساعت پایان شب بیداد است!
دل من ای زن بد بخت هوس پرور پست!
شعله ی آتش‹‹ شیرین›› شكن ‹‹ فرهاد›› است!
حیف از این قلب، از این قبر طرب پرور درد
كه به فرمان تو، تسلیم تو جانی كردم ،
حیف ز آن عمر، كه با سوز شراری جانسوز
پایمال هوسی هرزه وآنی كردم !
در عوض با من شوریده چه كردی، نامرد؟
دل به من دادی؟ نیست؟
صحبت از دل مكن ، این لانه ی شهوت ، دل نیست!
دل سپردن اگر این است! كه این مشكل نیست!
هان! بگیر! این دلت، از سینه فكندیم به در!
ببرش دور... ببر!
ببرش تحفه ز تهر پدرت ، گرگ پدر
 
  نمی دونم که میشه گناه یه نفر رو به گردن بقیه هم انداخت یا نه
 

دعــا بـــده بـــــروم

دعــا بـــده بـــــروم

دلــم پُــر اسـت فـضـا تـنـگ كــوچــه غـمـنـاك اسـت
عــروس عـشــق بــه زيــر هـزارمــن خــاك اســت
 
نـه دسـت دوســت نـه ره تــوشــه و نـه روزنـــه اي
سـفـر بـه پـيــش و ره عـــاشـــقـي خـطـرنـاك اســت
 
بــه دخـــتــرم کــه دم از راه زد شـــبــي گـــفـــتـــم
كــه رســم ومــذهــب عــشــاق رزم بـیـبــاك اســـت
 
دعـــابـــده  بــــروم جــــســـت وجـــوي روزنــه اي
كــه چـشـم هـا بـه ره وقـلـب عـاشـقــان چــاك اسـت
 
طــلســم جـــاده ي بــن بــســت ســــد مــن نــشـــود
كـه عـشـق سـركــش وچـابــكـسـوار وچـالاك اســت
 
هــجــوم عـــشـــق  زكـــف بــرده  اخــتــيــار مــرا
اگــرچــه كــاخ ســتــم  گــردنـش بــرافــلاك اســت
 
دعــابــده بــروم ســرنــهــم بــه مــســتـي عـــشـــق
در آن ســپــيــده کــه انــگــور در تــن تـــاک اســت
شاعر:راحله يار
       براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

سلام

سلام دوستان گلم    

Click for Full Size View
لحظه هاي كاغذي
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، با لهاي استعاري
لحظه هاي كاغذي را ، روز و  شب تكرار كردن
خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شكسته ، چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته ، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده ، ميزهاي صف كشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدولهاي خا لي ، پارك هاي اين حوا لي
پرسه هاي بي خيا لي ، نيمكت هاي خماري
رو نوشت روز ها را ، روي هم سنجاق كردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بيقراري
عاقبت پرونده ام  را ، با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من ، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، از ما يادگاري
قيصر امين پور
 
                  شاد باشين
   

لایب

هر چی آرزوی خوب مال تو

هر چی که خاطره داری مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بیقراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن

تویی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه

اول دو راهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود

دلت رو شکسته بودن همه ی قصه همین بود

می تونستم با تو باشم مثله سایه مثله رویا

اما بیدارم و بی تو مثله تو تنهای تنها

هر چی آرزوی خوب مال تو

هر چی که خاطره داری مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بیقراری مال من

گفت شيفتــه بــاران شــو ،
وقتـی بـی‌تـابی می بــارد و خيست می‌کنـد ،
شيفتــه بـاران که شـدم ، بـــاران باريـد امـــــــا
هرگـز خيســـم نکرد .
شايد هنوز تا سپيده‌دمـان شيفتگی راستين هزار فرسنگ فاصله است.
امــــا تـو ای سپيــده صبـح
بــه هنـگامه ميــــلادم دستــی بـرآور
بگــذار نامم مشوش هراس از پيـــروزی تاريکـــی نبــاشد
بــه هنـگامــه آغـــــازم دستــی بـرآور
بگـذار نه شيفتــه باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره
بــه هنـگامه آمـــــدنم دستـــی بـرآور
بگـذار طلوع دروغيـن شب بيچـاره ای نباشـم ، در انتـظار نافرجـام روشنـــــــی
خـــدا را
بــه هنگامـــه ميـلادم دستــی بـــرآور .

ببخش عروس قصه
دلم جوونی کرده
با تو اگه یه لحظه
نامهربونی کرده
چه سرنوشت خوبی
وقتی خود خدا هم
برای خوشبختیمون
پا درمیونی کرده

عروس خوب قصه
عروس آرزوهام
وقتی که خیلی تنهام
قهر نکن با چشمام
قهر نکن عشق من
قهر تو آتیشمه
من نمی خوام بسوزم
وقتی دلت پیشمه
برای داشتن تو
چه راه دوری رفتم
دلم می خواد بدونی
راهُ چه جوری رفتم

سر خاک مادر من
هیچ کسی گریه نکردش
بابا هم هیچی نمی گفت
با همون نگاه سردش

مادرم باید بدونی
بابایی بهونه کرده
جای تو تو خونه ما
یکی رو نشونه کرده

جای تو شبها میادش
واسه من قصه می خونه
می دونه دوسش ندارم
ولی باز پیشم می مونه

ولی من هنوز نذاشتم
توی تخت تو بخوابه
چرا اون تو خونه ماست
یه سوال بی جوابه

گلای یاس تو باغچه
غروبا بهونه میگیرن
همشون یه عهدی بستن
سر خاک تو بمیرن
قاب عکس سرد و خالی
آخرین خنده مادر
گل سر یادگاری
ولی با گلای پرپر

متاسفم برات
کوله بار ارزوهات روی دوشت
تا کجاها رفتی با پای پیاده
رفتی و به هرچه خواستی رسیدی
متاسفم برات ای دل ساده
دل به هر کی دادی از سادگی دادی
زندگیت و پای دلدادگی دادی
هر جا که دیدی چراغی پر فروغه
تابه هش رسیدی فهمیدی دروغه
عاشق و خسته و غمگین وپریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
دل زخمی دل تنها وتکیده
دل گریون من وهی دل گریون
متاسفم برات
کوله بار ارزوهات و کی دزدید
دل دیوونه به گریه هات کی خندید
عاشق و خسته و غمگین وپریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
تو رو با حول و بلا تنها گذاشتن
اونا که لیاقت عشق و نداشتن
تک وتنهایی و با پای پیاده
متاسفم برات ای دل ساده

تنهاترین من
تنها نذار منو
تنها سفر نکن
سفر کن
این دل شکسته
از یاد رفته رو
دیوونه تر نکن

چشمهای خیس من
این چشمه های غم
دیوونه توان
ای رود مهربون
از روز وصلمون
چیزی بگو به من
حرفی بزن گلم
من کم تحملم
حرفی بزن گلم
من کم تحملم

با گریه های تو
روزای شادم و
از یاد می برم
اما چه فایده
می ترسم عاقبت
از یاد تو برم
کم گریه کن گلم
من کم تحملم
کم گریه کن گلم
من کم تحملم

با چشمهای خیس
این چشمه های غم
با گریه زیاد
با خنده های کم
انگار تا ابد
با این بهونه ها
جای من و توان
دیوونه خونه ها
حرفی بزن گلم
من کم تحملم
با من بمون گلم
من کم تحملم

دلواپس و بی تابم
باز امشبم بی خوابم
ازت خبر ندارم و
تا خود صبح بیدارم
حس خوبی ندارم
چشام همش به ساعته
می پرسم این چه حسیه
یکی میگه خیانته

گوشی و بردار تا صدات
یه ذره آرومم کنه
این نفسای آخره
دلم داره جون میکنه
همش دارم فکر می کنم
دست یکی تو دستته
دارم میمیرم ای خدا
فکر می کنم حقیقته

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و تک ستاره تو و من بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
فرزاد فرزین:
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و تک ستاره تو و من بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
محسن چاووشی:
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
فرزاد فرزین:
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
محسن چاووشی:
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

حافظ02

سلام ايراني دات کام

حافظ01

سلام ايراني دات کام

در باب قارچ سمي گويد:

رسولي ست ملاقلي پور نام

به هم برزن ساقي و بزم و جام

 

به هر جا رسول آمده ناگهان

به هم خورده اوضاع كل جهان

 

نبيني به فيلمش اثر از خوشي

كه هستند بازيگران شوروشي

 

(اگر «شورشي»، «شوروشي» شد چه باك

نباشيم از اين جهت بيمناك)

 

همه اهل فرياد و دعوا و داد

نبيني كسي را در آن فيلم شاد

 

همه فيلمهايش همين گونه اند

همه شخصيت هاش پرچونه اند

 

همه يكدگر را كتك مي زنند

به هم دائما مشت و چك مي زنند

 

لگد مي زنند و چك و سيخ و مشت

ز اين سوي و آن سوي و بر روي و پشت

 

تماشاچيان اثر لاجرم

لگد مي زنند و سقلمه به هم

 

به داغ و درفش و به شمشير و ميخ

كند مو بر اندام بيننده سيخ

 

به فيلمي كه ديروز ديدم از او

عزيزان بدون كمي گفتگو

 

يقينا به هنگام اتمام كار

سه ميليون تومن پول آكساسوار

 

بدادند زيرا كه خودم بي دريغ

شمردم همه چيزها را دقيق

 

آباژور سه تا، پارچ و ليوان، چهل

گرفتند بالا و كردند ول

 

تلفن شكستند هر يك دو تا

تله ويزيون نيز هر يك جدا

شكستند آنگاه ده پنجره

كشيدند فرياد از حنجره

 

همه چيزها را به هم كوفتن

بسي فحش گفتند جاي سخن

 

پس از فيلم بيننده ها خل شدند

همه داغ كردند و منگل شدند

 

در آن فيلم مردان بي احتياط

نشستند با هم كنار بساط

 

يكي منقل داغ افروختند

كشيدند و بستند و زان سوختند

 

در آن فيلم يك خوبرو دخترك

به دنبال مردي براي كمك

 

روان بود اما يكي مرد بد

زرنگي نمود و از او قاپ زد

 

جوانان بي عار خيلي ژيگول

كه بودند قرتي و شيك و سوسول

 

كشيدند بنگ و بخوردند مي

تعارف نمود اين به وي آن به وي

 

به زندان صد و سي نفر خل مشنگ

نمودند تزريق با يك سرنگ

 

ببخشيد، شعرم به هم ريخته

همه چيزم از سقف آويخته

 

ببخشيد، اگر نابهنجار شد

همه بيت ها تيره و تار شد

 

ببخشيد اگر معني اين سخن

به هم ريخت آشفته شد شعر من

 

ببخشيد اگر وقت تان شد تلف

بكرديد از خواندن شعر، كف

 

ببخشيد، تاثير آن فيلم بود

خدايا شفايم بده زود زود

در باب بمانی

برفتيم تا سينما كنجكاو

ببينيم سانده فيلم «گاو»

 

به اين جشنواره چه آورده است

در ايلام ايشان چه ها كرده است

 

در آن فيلم يك دختر ساده دل

به همراه يك خواستگار خجل

 

به بازار رفت و كمي نخ خريد

برادر بيامد سرش را بريد

 

يكي دختر درسخوان دگر

كتك خورد چندي زدست پدر

 

مبادا به دانشگه اندر شود

از اين راه قدري مهم تر شود

 

زبس دخترك مشت و شلاق خورد

بزد بر خود آتش، سپس سوخت، مرد

 

بماني كه يك دختر ساده بود

براي غم و رنج آماده بود

 

زبس بود بدبخت در اين جهان

نمي يافت يك مرد خوب جوان

پدر داد او را به يك پيرمرد

چنين سرنوشت او را تيره كرد

 

طرف دائما پاش بر گاز بود

سيه كار و بدمست و تل باز بود

 

بماني تبه شد، سيه روز شد

سرانجام او نيز خودسوز شد

 

نمرد و از اين روي گم كرد گور

سپس رفت و شد همسر مرده شور

 

بديدم «بماني» و دلخون شدم

از اين وضع مانند مجنون شدم

 

هماني كه استاد مي خواست شد

از آن فيلم مو بر تنم راست شد

 

در اين فيلم مردم همه گشنه اند

تو گويي كه خوابيده بخت بلند

 

همه وحشي و نابهنجار و خل

چنين اند از ديد داناي كل

 

ترانه جوانبخت

افتادن اتفاق

اتفاق هنوز نیفتاده
الآن دارد صورت حالا را می بیند
الآن دارد
صورت خودش را هم می بیند
الآن دارد حالا می شود
یا نه
اصلا
حالا به فکر الآن می افتد


می نویسم پرشتاب را
به صورتش می چسبانم
لبهای الآن پریده رنگ شد
و می افتم افتاده
بر لبانش افتاد
الآن خندید
حالا الآن را دید
حالا افتاد


فکر می کنم
در ذهن شما هم افتاد
آن اتفاق
که باید می افتاد!



قفل و پرنده 


بر روی سینه
قفل را با دستم
پرنده ای از سکوت
نمی دانید کدام یک؟
کلمه
کلمه
کلمه
خطوط با سایه روشن شعر
رسم این نیست
که بی ثمر
فرض ها به خط پایان نزدیکتر شوند
قفل
نه باز شده
نه بسته!
پرنده
نه مانده
نه رفته!
پرنده خودش قفلی بود
که نمی دانید شما را
زد به سایه روشن شعر!

رف هاي روپوش سرمه ای

قصه

رفتي
رفتي
به آخرين جاده رسيدي
به آخرين پرچين
آن سو كسي منتظر نبود
نه حتا ساقه ي لوبيا كه تو را به قصر بالاي ابرها ببرد

خط را بگير و بيا
اين جا هنوز بستري است بي پرچين
و زني در باد
سرگرمِ كشتِ قاصدك


بگذار در فاصلهُ پوست تو و غربتِ من
يك بار كلاغ به خانه اش برسد
پيش از آن كه قصه به سر شود .


 


 رف هاي روپوش سرمه ای


حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم
باز ردايي به دوشم مي افكنند
تا برهنه نباشم
اين جا نيمه ي تاريك ماه است
دستي كه سيلي مي زند
نمي داند
گاهي ماهي تنگ
عاشق نهنگ مي شود
بي هوده سرم داد مي كشند
نمي دانند
ديگر ماهي شده ام
و رودخانه ات از من گذشته است
نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن كنم
و در سياره اي كه هنوز رصد نكرده اند
                                       نفس بكشم
حتا اگر باد را به انگشت نگاري ببرند
رد بوسه ات را پيدا نمي كنند


به كوچه بايد رفت
گرچه ماشين ها از ميان ما و آفتاب مي گذرند
به كوچه بايد رفت
اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود.


مي خواهم در جنوبي ترين جاي روحت
                                        آفتاب بگيرم
چراغ سقفي به درد شيطان هم نمي خورد
آن كه پرده را مي كشد
                                نمي داند
 هميشه صداي كسي كه آن سوي خط ايستاده
                                         فردا مي رسد
بگذار هر چه مي خواهند
                             چفت در را بيندازند
امشب از نيمه ي تاريك ماه مي آيم
 وتمام پرده ها و رداها را
تكه تكه خواهم كرد
بگذار براي بادبادك و شب تاب هم
اتاقي حوالي جهنم اجاره كنند
من هم خواهم رفت
مي خواهم پيراهنم را به آفتاب بدهم.           

از در به دار

از در به دار

از در به دار
از چمداني به آسماني ديگر
دار به دار
دنبالِ زني گشتم
كه هر وقت خودش مي خواهد بدهد
به باد
موهايش را
به آب
هي گُل گُل
و بدهد
به شاخه اي از جنگل
هي جان
وقتي كه خودش بخواهد نه خداش


اما در به در
منم كه تيك تاك
از آسماني به بستري ديگر
هي حرام تر شدم
و تابستان موهايم كه تك تك
هي دي تر
و جنگل ستاره اي نداشت
هي جان جان
و جنگل ستاره اي نداشت .

خط خطي روي شب و ....

خط خطي روي شب و   پا برهنه تا صبح

در عکس چشمان تو
خواب های من پیداست .
در شبیه پوست من
شب ها
چیزی شبیه خواب های تو می چرخد
هر شب به خواب هایم بیا
تا عکسمان هی به هم شبیه تر شود


نه آدمم نه گنجشك
اتفاقي كوچكم
هر بار مي افتم
 دو تكه مي شوم
نيمي را باد مي برد
نيمي را مردي كه نمي شناسم
 
گراناز موسوي

همه رفته اند

همه رفته اند 

و بسياری از چيزها حذف شده است

مگر نه اين است

که با ياد

با خاطره

می ميرد تنها

پاره ای از حال

در گذشته مرده

تنهايی ، تنها يک کلمه است

گويای حس من نيست

برف می بارد

برف می بارد

همه تپه ها سفيد می شود

آنکه تازه از راه ميرسد

چه ميداند

زير توده های سفيد چيست؟؟؟؟؟؟؟؟...............