اوضاع در خانه ی کلایتونها هم تعریفی نداشت.همه چیز تغییرکرده بود.براین شدیداً ساکت و سرد شده بود و ویرجینیا با وجود دانستن علتش باز احساس ناراحتی می کرد چون بیـشتر از همـیشه به یک دوست و همدرد و همصحبت نیاز داشت.او به براین نیـاز داشت.از طرفی اخلاق هلگـا هم به طرز وحـشتناکی خسته
کننده شده بود.اوکه بخاطر بستری بودن نـامزدش از همه چـیز بی خبر,یا به ملاقـاتش می رفت یا در خانـه می ماندو باآه و ناله و شکایت هایش همه راکلافه می کرد و مسلم بود این ناراحتی و رفتارش بر روحیه ی ویرجینیاکه خود را در این ماجرا سهیم می دانست,تاثیـر مستقیم می گـذاشت.غـیر از اینها برخـورد سخت
پرنس بعد از دیدن کتابهایش,او را نگران وناامیدکرده بود.دیگر مطمعن بود رابطه اش بطورکامل با او قطع شده بود.پـرنس حـتماً از او مـتنفر شده بود و او دیگـر روی رفـتن به آن خانه و شانـس دیدن معشوقـش را نداشت.اما عجیب تر و متفاوت تر از همه رفـتار خاله پگی بود.از لحظـه ی ورودآنچنـان با ویرجینیاگـرم و مهربان ودلسوزانه برخورد می کردکه تا حد فکر از دست دادن سلامتی روانی اش,ویرجینیا را می ترساند! به او محبتهای بی جا و وافری می کرد,هدیه می خرید,ناشیانه شوخی می کرد,او را به حرف می کشـید,از عقـایدش می پرسید و البته در هـر فرصتی از براین تعـریف می کرد!ویرجینـیاکه علت این کارهایش را از نگاه خشمگینانه ی براین فهمیده بود,بجای خوشحال شدن حرص می خورد!
وسط هفته بودکه خاله برای رسیدن زودتر و بهتر به منظورش,از براین خواست ویرجینیا را به سینما ببرد و براین بالاخره ترکید:(ماما لطفاً تمومش کن!سه روزه خودتو مسخره کردی دیگه بسه!)
خاله که از پسر سر به زیر و ترسواش انتظار چنین جوابی نداشت با ناباوری خندید:(تو چت شده؟)
براین سراپا از خشم می لرزید:(هممون می دونیم توی سینما چه غلطی می کنند!)
ویرجینیا شوکه شده بود.خاله هنوز هم باور نمی کرد:(من می خوام ویرجینیا سرگرم بشه!)
(چرا؟)
(خواهرزاده ی منه و من دوستش دارم!)
(دروغ نگو!هممون علتش رو می دونیم...)
خالـه با نگرانی به ویرجـینیا نگاهی انداخت و براین جمله اش راکامل کرد:(بله اونم همه چیز رو می دونـه چون من بهش گفتم!)
خاله وحشت کرد:(تو...دیونه شدی؟!)
بناگه براین دادکشید:(هستم ماما...من دیونه هستم!اینو می خواهی بگی؟دیگه از نقطه ضعفهام نمی تـرسم,دیگه از تهدیدهات نمی ترسم...من مثل شماها نیستم نمی تونم با احساسات دیگران بازی کنم,دروغ بگم, قلب بشکنم یا مثل حیوون حمله کنم و تجاوزکنم!من نمی تـونم ماما...من ویـرجینیا رو دوست دارم اما نـه
بخاطر تهدید تو!)
قلب ویرجینیا لرزید.خاله با تمسخر خندید:(اینها رو از کدوم کتاب خوندی؟)
براین با خستگی گفت:(ازکتاب عشق!کتابی که تو هیچوقت نخوندی!)
خاله خشمگین خندید:(عشق؟تو از عشق چی می دونی غیر از پرنس؟برای تو زندگی یعنی پرنـس! خواب یعنی پرنس!غذا یعنی پرنس!)
ویرجینیا خشکید!براین هنوز خونسرد بود:(من هیچوقت از عاشق بودنم شرم نکردم!)
(اما اون پسره ترکت کرد نه؟مریضت کرد...بدبختت کرد,اذیتت کرد,اینه جوابش؟دوست داشتن؟)
(تـو هیچوقت نمی تونی بفـهمی چون هیچوقـت منو نشناختی,درکم نکردی,پیـشم نبودی,کمکم نکردی, دوستم نداشتی,راستی ماما...)
و لبخند تلخی بر لبهای رنگ پریده اش نقش بست:(تو از عشق بگو...تو از اون چی می دونی غیر ازسکس و پول و شهرت و...)
و سیلی خاله برگونه اش فرودآمد!شترق!ویرجینیا جیغ کوتاهی کشید و به گریه افتاد اما براین هنوزآرامش خـود را حفظ کرده بود.خاله لحـظه ای ساکت و پشیمان به چشمان سرد اما معصوم پسرش خیره شد و بعد آهی کشید:(من صلاحت رو می خواستم,امیدوار بودم ویرجینیا بتونه کمکت کنه!)
براین زمزمه کرد:(صلاح من؟صلاح من یا خودت؟)
خاله جواب نداد و چهـره ی براین سخت تـر وگرفـته تر شد:(چطـور تونستی از من چنین چیزی بخواهی؟ چطور تـونستی تهـدیدم کنی؟چطور تـونستی اینـقدر بی رحم بـاشی؟)و اشک در چشمانش حلقه زد:(هـر بلایی سرم اومد تو مقصر بودی تو اجازه دادی بترسم,ناامید بشم,درد بکشم,تنها بمونم,گریه کنم,تو اجازه دادی عاشق بشم,مریض بشم,بدبخت و دیونه بشم...)
خاله با بی حالی گفت:(چکار باید می کردم؟)
(باید در حقم مادری می کردی تا من این احساس رو توی مادرهای دیگه نگردم!)
خاله مدتی ساکت به پسرش خیره شد بـعد سر به زیر انـداخت:(می دونی ویرجینیا,تـو خیلی خوش شانس بودی که مادری مثل سوفیا داشتی...مادرت هم خوش شانس بودکه مادری مثل شرلی داشت....)و سر بلند
کرد و رو به پسرش گفت:(تو بگو من مادری کردن رو باید ازکی یاد می گرفتم؟)
لبخنددلسوزانه ای بر لبهای براین نقش بست:(از شرلی...خودت می دونی اون برای بابابزرگ زیادی خوب بود و عشقش برای همه کافی بود!)
خاله سر تکان داد و لبخند تلخی زد:(درسته!...چرا اینو زدتر نفهمیدم؟)وآه عمیق تری کشید و همچنان سر به زیر زمزمه کرد:(از بابت همه چیز از جمله سیلی معذرت می خوام!)
و بـه سوی در رفت و بی صدا خـارج شد.برایـن نگاه موفـقیت آمیزی به ویرجیـنیا انداخت و ویرجـینیا در جوابش لبخند زد
.
***
فردای همان روز ویرجینیا در اتاقش دفترخاطراتش راکامل می کردکه صدای مشاجره ای از راهرو شنید خاله و شوهرخاله و براین بودند.ته راهرو دم اتـاق ماروین ایستاده بـودند و حرف می زدند.ویرجینـیا مدتی گـوش کرد تا اینکه ماجرا را فهـمید.ظاهراً ماروین صبح سر تمـرین نرفـته بود و تـاآنوقت روز خـود را در اتاقش زندانی کرده بود و حالانه جواب درست حسابی می داد و نه در را باز می کرد!
شب شده بـود و خانـواده,عاجـز در سالن جمع شده بـودند و مـشورت می کردند.هـلگا تازه از بیمارستان برگشته بود و داشت مثل ویرجینیا و مادرش به صحبتهای پدر و برادرش گوش می کرد(نمی تونیـم در رو بشکنیم بابا...اونوقت اعتمادش نسبت به ما از بین می ره!)
(من نمی فهمم این پسره چش شده؟!مربی اش می گه یک هفته است سر تمرین هم نمیاد!)
(نکنه توی مسابقه ای,چیزی,شکست خورده؟)
(اتفاقاً توی مسابقات ایالتی برنده شده و قرار بوده به ما سورپرایز بکنه!)
همه احساساتی شدند!(اما هر چیه به ورزش مربـوطه چـون هممون می دونیم زندگی و عـشق ماروین یعنی ورزش!)
(نکنه صدمه دیده؟)
سکوت نگران کننده ای حاکم شد.براین به سوی در رفت:(یکبار هم من برم باهاش حرف بزنم...)
و با عجله خارج شد.آقای کلایتون به سوی تلفن رفت:(منـم به دوستش هانس تـلفن کنم شایـد اون بدونه این پسره چه مرگشه!)
خاله به گریه افتاده بود و ویرجینیاکه طاقت دیدن نداشت بدنبال براین خارج شد.
به دراتاق برادرکوچکش تکیه داده بود وآهسته چیزی می گفت.با دیدن ویرجینیا اشاره داد دورتر بایستد و ساکت باشد.صدای ماروین گرفته شنیده می شد:(خیلی می ترسم براین...)
براین با وجود چهره ی نگران,با ملایمت پرسید:(از چی می ترسی؟اینکه راه علاجی نداشته باشه؟)
(می دونم راه علاج نداره!)
(اما تو باید بگی چی شده شاید من...)
(نه براین...این فقط ناراحتت می کنه!)
(نگرانی بیشتر ناراحتم می کنه...به من بگو...من برادرتم,دوستت دارم و می تونم کمکت کنم!)
(من بدبخت شدم براین!)
براین با درد پلک بر هم فشرد:(تعریف کن عزیزم...)
(دو هفته قبل وقت برگشتن از باشگاه منوگرفتند...)
(کی ها؟)
(نـفهمیدم...نقاب داشتنـد...سه نفر بودند...منو توی یک ماشین هل دادند و...و...تمام آرزوها و افتخارات و آینده ام رو ازم گرفتند...)
(چطور؟)
(دیگه نمی تونم توی مسابقات شرکت کنم,دیگه نمی تونم بدوم و قهرمان بشم...)
ویرجینیا وحشت کرد اما براین هنوز خـونسردی خـود را به سختی حفـظ کرده بود.ماروین با صدای بغض آلودی ادامه داد:(دیگه روی بـیرون در اومدن رو نـدارم,مسابـقات کشوری ام رو لغـو می کنند, موفـقیتم, شانس و غرورم از دست رفت...آبروم رفت,من سقوط کردم براین...)
براین نفس عمیقی کشید:(هر اتفاقی برات افتاده باشی می تونی دوباره سر پا بایستی و دوباره شروع کنی... من باور می کنم تو روح ورزشکاری داری و نمی تونی شکست رو قبول بکنی...تو قوی هستی ماروین!)
(نه نیستم براین...دیگه نیستم!تا امروز صبح منم هنـوز امید داشتـم اما اونها دست از سرم بـر نداشتند...دیگه نمی تونم مبارزه کنم...روح ورزشکاری دارم اما جسم ورزشکاری دیگه ندارم!)
براین دیگر نتوانست تحمل کند:(تو رو خدا ماروین در رو بازکن ببینم چی شده!)
قفل در چرخید.براین فاصله گرفت و ویرجینیا به دیوار راهرو چسبید تا دیده نشود.لای در باز شـد و دست ماروین به بیرون دراز شد:(ببین!)
ویرجینیا چیزی ندید اما براین با ناراحتی نالید:(خدای من...چی شده ماروین؟!)
و مچ دستش راگرفت.ماروین وحشت کرد:(نه...ولم کن!)
وکشید اما براین در را هل داد و داخل شد:(اینها چیه ماروین؟)
و صدایش لـرزید.ویرجینیا دیگر نتوانست تحمل کند و پیش دوید و ماروین را دیدکه دستهایش را به دور کمر برادرش حلقه کرد و به آغوشش فرو رفت:(به من دارو تزریق کردند براین...منو معتادکردند...)


تاآخر هفته فکر و ذکر تمام افراد خانه ماروین بود.سعی می کردند راهی پیداکنند وکاری بکنند اما چون مارویـن از پخش شدن خبـر می تـرسید,اجازه ی هـیچ کاری به کسی نـمی داد.او مجـبور بود از ورزش و مسابقات کلاًکناره گیری بکند.لااقل تا مدتی که اثر هروئین از خونش برود و با وجود بی میلی برای یافتن آن سه نفر با پلیس همکاری کند.اماآخر هفته چیزی که می ترسیدند اتفاق افتاد.چندخبرنگار برای مطمعن
شدن از شایعه ی معتادشدن قهرمان کالیفـرنیا,دم در خانه آمدند.خبـر از جایی درز پیداکـرده و پخش شده بود.تا بجنـبند ماروین از خانه فـرارکرد!این ضربه ی عمیقـتر,خانـواده را از پـا انداخت.دیگـر تمام حرفها و کـارها و فکرها وگریـه ها و تلفن کردنهـا بخـاطر مارویـن بود.آخر هفتـه رسید اما مشکلات فـامیل اجـازه نمی داد همه مثل قبل با خیال راحت جمع شوند.دایی هنری هـنوز غایب بود,نیکلاس هنوز در بـیمارستان بود,لوسی شاید از لحاظ فیزیکی بهتر شده بود اما از بیماری روانی و جدی وعجیبی رنج می برد,کارل هم ویلچرنشین شده بود و حالاموضوع ماروین کاملاًاعصابها راکش آورده بود.ویرجینیاکه بعد از اتفاق کارل و دعـوا بـا دایـی نمی تـوانست آنجـا بـرود و از طرفـی دیگـر جـرات روبـرو شدن بـا پـرنس را نـداشت و
نمی خواست آنجا برود و از سویی دیگر از ماندن درآن خانه که پر از غم و افسردگی و نگرانی بودخسته شده بود,از روی بیچارگی به فیونا تلفـن کرد و با شرم ازآنها خـواست او راآن هـفته مهمان کنند اما وقـتی وارد محیط آن خانه شـد متوجه تغییر رفتارها و روحیه ها شد.آنجا هم دیگر محل گرم و شیرین قبلی نبود.
اصلاًمعلوم نبود مشکل چیست و چه چیزی باعث بهم ریختن روابط آندو شده بود.تنها چیزی که ویرجینیا هر روز شاهد بود دعوا بود و تهـدید وگـریه!اروین تغـییرکرده بود.هـر لحظه فـیونا را می پـایید.تلفـنهایش راگوش می کرد,هر چه فیونا می گفت دروغ قلمداد می کرد,هرکاری فیونا می کرد ایـراد می گرفت,هـر تصمیمی فیونا می گرفت مخالفت می کرد و سر هیچ و پوچ آنقدر پرس و جو می کـردکه فـیونا از شدت
خـشم به گریه می افـتاد.یک هفـته به همین منوال گذشت و جمعه از راه رسید.فیونا برای خرید رفته بود و ویرجینیا بی کار در اتاق خود نشسته بود و فکر می کرد این هفته کجا می توانست برودکه صدای شکستن شیشه مجبورش کرد برای یافتن منبع و علت صدا از اتاقش خارج شود.مدتی گشت و اروین را صداکرد تا اینکه او را در اتاق خوابشان پیداکرد.هنوز پیـژامه بـتن داشت,روبروی میـز توالت ایستاده بـود و از دستش خون برکف چوبی اتاق می چکید!ویرجینیا با وحشت داخـل شد و بـا دیدن تکه های خـورد شده ی آینه, پخش در اطراف میز,به همه چیز پی برد.اروین با مشتش آینه را شکسته بود.ویرجینیا با شجاعت پیش رفت :(حالتون خوبه؟)

و نـیم رخ ارویـن را دید.می گریست!ویرجینـیا از دیدن قـطرات اشک مرد بیـست و شش ساله ای چون او مغرور و مهربان,آنـچنان شوکه شدکـه رسمیت راکـنارگذاشت و بـا نگرانی و دلسوزی دست بـر شانه اش گذاشت:(چی شده اروین؟)
اروین سر به زیر انداخت:(فیونا داره بهم خیانت می کنه!)
ویرجینیا متعجب شد:(خدای من!تو چی داری می گی؟این تهمته...گناهه...)
اروین غرید:(تهمت نیست...من می دونم داره خیانت می کنه!)
ویرجینیا بازویش راگرفت:(بیا بشین...)
ارویـن مطیعانه رفت و لب تـخت نشست اما همچنـان سر به زیر ماند.ویرجینیا از روی میـز بسته ی دستمال کـاغذی را برداشت و چند ورق بیرون کشید و بر روی بریدگی گذاشت تا جلوی چکیدن خون را بگیرد: (چی باعث شد این فکر رو بکنی؟)
(توی تلفن باهاش حرف زدم...)
(باکی؟)
(با معشوقش!)
ویرجینیا ناباورانه به صورت خسته ی اروین نگاه کرد:(چی گفت؟)
(گفت کنار بکشم تا اونها به هم برسند!)
(تو نمی تونی به حرفهای یک غریبه اعتمادکنی!)
(اما مرد هر چی گفته راست در اومده!)
یعنی ممکن بـود؟اروین دستـش را از دست او درآورد و بـا شرم گفت:(من اونـو دوست دارم اما اون داره عشق منو هدر می ده!)
(من مطمعنم فیونا بهت خیانت نمی کنه این فقط یک سوءتفاهمه...)
بناگه اروین عصبانی شد:(منـم مطمعنم به من خیانت می کنه!دو هفـته است اونو زیـرنظر دارم به بهانه های مختلف از خونه در میاد,زیاد با تلفن حرف می زنه و دیگه باهام عشقبازی نمی کنه!)
عـرق شرم گونه های ویرجینیا را بـرافروخت و خدا را شکـر اروین با حواس پرتی از جا بلند شد و اتاق را ترک کرد.
وقت نـاهار شده بود و ویرجینیا بـا وجود نگرانی از ادامه ی ماجرا,سراغ غـذا رفت.از همه جا بوی سیگار می آمد.عجیب بودکه اروین با وجود سیگاری نبودن آنقدرکشیده باشد!چنـد بار تلفن زنگ زده و ارویـن دقایق کوتاهی صحبت کرده و سریع قطع کرده بود.ویرجینیا می دانست تاخیر فیونا باز دعوایی براه خواهد انـداخت.هنوز هم نمی توانست باورکند فیونا,زنی که آنقدر از زندگی اش راضی بود,چنین کاری بکند.با
ورود اروین به آشپزخانه,ویرجینیا بخودآمد.هنوز پیژامه بـتن داشت و بسیار عصبی و متفکر بنـظر می آمد. ویـرجینیا دوست داشـت بـاز هـم به طریقی بـا او وارد صحبت شـود و شـانـسش را بـرای بـر طرف کـردن اختلافشان امتحان کندکه خود اروین شروع کرد:(یک تصمیمی گرفتم!)
ویرجینیا امیدوارانه به او نگاه کرد و او ادامه داد:(می خوام ازش انتقام بگیرم,می خوام بهش نشون بدم منم می تونم بهش خیانت کنم!)
(اما این بی انصافیه!)
اروین به پنجره بـزرگ آشپزخانه نزدیک شد و خیابان را نگاه کرد:(اما اونم در حق من بی انصافی کرده!) و خندید:(داره میاد!)
ویرجینیا ترسید.اروین به سویش برگشت:(تو بایدکمکم کنی!)
ویرجینیا عصبانی شد:(اوه نه,متاسفم اما نمی تونم برای ناراحت کردن فیونا باهات شریک بشم!)
اروین غرید:(اما من پسرخاله ات هستم...)
صـدای قدمهای فیونا بر پله های مرمری جلوی در شنیده شد و خش خش نایلون.ویرجینیا برای فرارگفت: (مثل اینه چیزهایی خریده,می رم کمکش!)
و بـه سوی در می رفت که اروین همچون عـقاب بر رویش پـرید,او راگرفت و دست بر دهانش گذاشت. کلید در چرخید و صدای فیوناآمد:(ویرجینیا...کجایی؟ یاکمک!)
و باز خرت خرت پاکت!صورت خشمگین اروین مقابل دید ویرجینیا بود و می توانست ضربان قـلب او را هـماهنگ با نـفس خودش بر سینـه اش احساس کنـد.ویرجینیا نمی توانست بفـهمد اروین چـرا این کار را می کرد.اگر فیونا واردآشپزخانه می شد و می دیدکه ویرجینیا در چه حالت اجبار و رنجی قـرار دارد ایـن چه کمکی می توانست به اروین بکند؟ثانیه ای نگذشت که همه چیز تغییرکرد و حقیقت تلخ قـصد اروین
معـلوم شد.او را به سرعت از عـقب بر روی میزآشپزخانه انداخت و در حالی که همچنان با قدرت دهان او را بسته نگه داشته بود,خود را بر رویش انداخت.بدون هیچ عمل یا تماس شهوت آلودی.فقط ظاهر داشت ظاهری غیر قابل توضیح و تکذیب!ویرجینیا اصلاًنفهمید چه شد و چقدر طول کشید.لحظه ی دیگر او رها شده درکنـار اروین ایستاده بود و فـیونا درآستانه ی در!پاکتـها ازآغـوشش رها شدنـد و با خوردن به کف مرمری آشپزخانه ترکیدند و میوه ها به هر سو غلت خوردند(شما...شما داشتید چکار می کردید؟)
تمـام تـن ویرجیـنیا از تـرس آنچنـان به رعشه افـتادکه بـرای سرپـا ماندن به میـز چنگ انـداخت.بله چکـار می کردند؟هیچ جوابی نمی توانست منطق صحنه ی خیانت را تشریح کند!اروین به راحـتی گفت:(متاسفم فیونا اما ما مدتیه با هم رابطه داریم!)
ویرجینیا نالید:(نه...دروغه!)
اشک پلکهایش را سوزاند.بغض آنچنان خفه اش می کردکه نمی توانست نفس بکشد چه برسد بـه حرف زدن و توضیح دادن!فیونا به چهره ی شوهرش خیره مانده بود و رنگش داشت به سفیدی می گـرائید:(پس تو خیانت می کردی؟!)
اروین لبخند زهراگینی به لب آورد:(آره...چطور؟خوشت نیومد؟توکه مزه اش رو خوب می دونی!)
فیونا با تمام قدرت داد زد:(می کشمت!)
وچرخید و به وسایلهای روی کابینت چنگ انداخت و هر چه بدستش رسید به سوی شوهرش پرتاب کرد ویرجینیا نمی توانست حرکت کند.زانوهایش می لرزید و اشک ترس می ریخت.شیشه های مربا و ترشی, بشقابها,فنجانها...یکی پس از دیگری جلو و اطراف پاهایشان می افتادند و می شکستند.فحشها یکی پس از دیگری نثارشان می شد:(پست فطرتها...کثافتها...بریدگم شید...از هر دوتون متنفرم...)
ویرجینیا سعی میکرد قانعش کند:(فیونا تو داری اشتباه می کنی,اروین داره دروغ می گه,ما رابطه نداریم!)
اما صدایش در میان صداهای ناهنجار شکستن و ریختن و فریادهای فیوناگم می شد.فیونا تماماً دیوانه شده بود.مدتی هم به این رفتار وحشتناک ادامه داد تا اینکه چیزی برای پرتاب کردن نماند!ویرجینیا چند بارجا خالی داده بود اما باز نتوانسته بود سرش را از برخورد اشیاءحفظ کند و می دانست حرارت و جدیت اتفاق در حال وقوع مانع از درک درد و شدت صدمه است اما اروین که از روی عناد و یا شاید خشم از جـایش حرکت نکرده بود,صدمات زیاد و جدی خورده بود.لااقل ویرجینیاکبودی فک و خراشهای عـمیق خونی را در سر و صورتش می دیـد و می دانست اکثـر شکستنی ها در سـر او شکسته و غیر شکستنی ها به تن او برخوردکرده!وقتی فیونـا خسته و داغون درگوشه ای ایستاد تازه متوجه ویرجینیا شد و نعره زد:(از خـونه ام
گم شو فاحشه
!)
و تا ویرجینیا بفهمد چکار می خواهد بکند,فیونا به سویش حمله ور شد و او را دو دسـتی هل داد.ویرجینیا به پهـلو بر روی خورده شیشه ها افـتاد و بـریده شدن رانـش را حس کرد اما درد قلب شکسته اش شدیدتر بود.باید می رفت.او دیگر نمی توانست حتی لحظه ای درآن خانه تحمل کند.به سختی از جا بلند شد و بـه
هـر ترتیبی بود خود را به در بیرونی رساند و شروع به دویدن کرد.اشکهای داغش قطره قطره و بی وقفه بر گونه هایش می بارید.او فیونا را دوست داشت و درکش می کرد و نمی خواست فکر بد بکند اما چاره ای جـز فـرار هم نداشت.فیـونا در شرایطی نـبودکه به حرفـش گوش کنـد چه برسد بـه باورکردن!می دوید و
می گریست.لعنت بر اروین چطور توانسته بود از پاکی او سواستفاده بکند؟می رفت و می گـریست.شوکه شده بـود,ترسیده بود,رانده شـده بود و باز هم تنها مانده بود...دوید و دوید تا اینکه خسته شد و مجبور شد بایستد.نمی دانست کجاست.اطراف را نگاه کرد.یک چهـار راه بود.خلوت بخاطر ظهر بـودن!متوجه رانش
شد.خون رقیق وگرم تا زانویش رسیده بود.رفت و بر سکوی کنارخیابان نشست.زن میانسالی می گـذشت. متوجه او شد و پیش آمد:(دخترم چی شده؟)
ویرجینیا بـاگنگی به او نگاه کـرد.احساس ضعـف و خواب آلودگی می کرد.زن دلسوزانه پـرسید:(اتفـاقی برات افتاده؟کسی کتکت زده؟پول نداری؟غریبی؟)
بغض گلوی ویرجینیا را فشرد.هـر چه زن گفـته بود راست بـود سرش را به علامت بله تـکان داد.زن کیف کوچکی راکه از ساق دستش آویزان بود بازکرد:(بذار بهت پول تاکسی بدم...جایی رو داری بری؟)
نه!او دیگر جایی را نداشت!این حقیقت تلخ او راآنقدر وحشتزده کردکه بی اختیار از جا پرید و دیوانه وار شروع به دویدن کرد.زن در پی او داد زد اما او نایـستاد.دیگر چـیزی نمی شنید.بایدکسی را پـیدا می کرد.
بایدکسی می بود!چشمش به یک باجه ی تلفن افتاد از یک رهگذر سکه گرفت و به کسی که باید از ایـن ماجـرا بـا خبـر می شد و شایـد می تـوانست کمکش کنـد,تلفن کرد.خـدا را شکر خـود بـراین گـوشی را برداشت. شنیدن صدای یک دوست آنقـدر ویرجینیا را احـساساتی کردکه نمی تـوانست ماجرا را تـعریف
کند.بالاخره به هر ترتیبی بود خلاصه وار چیزهایی گفت.براین بـاآنکه بسیار نـاراحت و شوکه شده بود,بـامهربانی از اوخواست همانجا بماند تا او دنبالش برود.بعد از قطع تلفن,همان اطراف شروع به قدم زدن کرد مگـر او می تـوانست به خـانه ی کلایتونهـا برود؟او بـاعث از هم پـاشیدگی زندگی پـسرشان شده بود چـه
گناهکار چه بیگناه!کم کم دردی درسرش احساس کرد.به پیشانی اش دست زد.بادکرده بود.به پایش نگاه کرد.خون بندآمده بود و حتی خشکیده بود.دوباره جایی برای نشستن پیداکرد و مدتی بسیار طولانی منتظر شد تا اینکه بالاخره صدای براین را شنید:(ویرجینیا...)
طرف دیگر خیابان بود.داشت از ماشینش پیاده می شد.چهره اش بسیارگرفـته و حتی عصبانی بود.ویرجینیا متعجب و نگران شد بطوری که به محض رسیدن براین,پرسید:(چی شده براین؟)
براین با خشونت متفاوتی که برای ویرجینیا تازگی داشت غـرید:(اروین رو دستگیرکردند...فـیونا روکتک زده دخترک بیچاره داره می میره ...بخاطر خدا بگو چی شده ویرجینیا؟)
اینبـار ویرجینیا از شدت وحشت بگریه افـتاد.وحشت از اتـفاق افتاده و حرفی که نداشت!مطمعن بود ماجرا را از هـر جهت که بگوید قـابل قبول نخـواهد بود.و او می تـرسید بـراین بـاور نکند و بـراین بـه سکوت او اعتراض کرد:(چرا حرف نمی زنی؟از اول تعریف کن ببینم چی شده؟)
ویرجینیا دوباره همه چیز را توضیح داد براین باورکرد اما او را مقصـر دانست:(تـو چرا اجـازه دادی اروین اون کار رو بکنه؟تو باید فرار می کردی...توکه قصدش رو فهمیده بودی...)
ویرجینیا به اضطراب افتاد:(من سعی کردم اما...)
براین آنقدرعصبانی شده بودکه اجازه ی حرف زدن و دفاع کردن به ویرجینیا نمی داد:(تو نباید می ذاشتی تو باید به فیونا حقیقت رو می گفتی...اوف خدای من!)و با یک دست به موهای خودش چنگ زد و شانـه کرد:(چکارکردی ویرجینیا؟!تو باید...)
ویرجینیا دیگر نماند!همـچون آهوی دریـده شده تـوسط چـندگرگ,زخمی و هـراسان و تـرسان شروع به دویدن کرد.براین بناگه متوجه کارش شد و داد زد:(صبرکن ویرجینیا...متاسفم...من نمی خواستم ناراحتت کنم...برگرد...)
نـه او دیگـر حاضر به دیـدن چهره ی هیچکس نبـود حتی براین!از وسط خیابـان می دوید و صدای تـرمـز ماشینها وفحشهای مردم را می شنید دوید و دوید.ازخیابانی به خیابانی دیگر ازکوچه ای به کوچه ای دیگر تا اینکه حتی خودش را هم گم کرد.مثل دیوانگان شده بـود.او می خـواست فـرارکند از همه کس و هـمه
چیـز!او می خـواست بـرگردد به دهکده اش,بـه خانه اش,پیـش پـدر و مادرش,کاش می بـودند.کـاش در دهکده می ماندکاش همان روز اول به گفته ی براین عمل میکرد و می رفت.کاش با خانواده اش می مرد,کاش
...
به کوچه ی بمبستی پیچیـد و درگوشه ای میان آشغـالها وکاغـذ باطله هاکه بـا هر وزش بـاد بـه هـوا بـلند می شدند,زانو به بغل نشست و به گریه کردن ادامه داد حالاخود را می دید.حالاحقـیقت را می دیـد.بلایی که پرنس گفته بود سرش آمده بود.از هر خانه رانده وآواره شده بود,آبرویش رفته بود و بدبخت شده بود چـطور؟چطور شده بـودکه ازگـذشته هم تنهاتر و بی چیزتر وآواره تر شده بود؟خانه ها را از نظرگذراند و
سعی کرد خود را راضی کند تـا به جایی بـرود اما جایی نـبود!دایی منـع کرده بـود"دیگه بـه چشمم دیـده نشو!"خانه ی خاله پگی هم نمی شد رفت.بزودی از جزئیات دعوای اروین با خبر می شدند و غیراز این او دیگر علاقـه ای به دیدن بـراین نداشت!خانه ی دایی بزرگ را هم نـمی شناخت.پدربزرگ هم که هنوز او
را نمی خواست.می مانـد خانه ی خاله دبـوراکه اوآنقـدر رو نـداشت بعـد از فضولی و نـاراحت و عصبانی کردن پرنس به آنجا برود و البته موردکم رویی و تمسخر و خشم مجدد او قرار بگیرد.صدای پارس سگی او را از تفکراتش خارج کرد.بلـند شد و دوباره راه افـتاد با وجودآفتابی بودن,باد سرد نوامبر می وزید و او را می لـرزاندکوچه ها خلوت بـود و مغازه ها بسـته!وقت نـاهـار بود و او ازگرسنگی می لرزید.می رفت و
هنوز هم امیدوار بود جایی باشدکه برود.به ساختمانها نگاه می کرد.به مغازه ها,به باجه های تلفن به تابلوها و نام خیابانها...در خـیابان بیست و سوم بود.او نـام این خـیابان را قبلاًشنـیده بود؟!آه جـیمزآلن!بله پیرمردی کـه در راه آهن کـار می کرد!با شادی از یافتن جایی آنقدر انرژی گرفت که شروع به دویدن کرد.از چند
نـفرآدرس پرسید و بالاخره خانه ی کوچک جیمز را پیداکرد.وقتی در را زد دختری تقریباً بیست ساله در را بازکرد واز دیدن دختری ناشناس با پیشانی کبود و پای زخمی و چشمان اشک آلود,یک لحظه وحشت کرد:(بله؟!)
ویرجینیا بغض خود را فرو خورد:(منزل آقای جیمزآلن؟)
(بله!)
(هستند؟)
(بله...یک لحظه...بابابزرگ...)
پس او نوه ی جیمز بود.دختری بود قد بلند با موهای قهوه ای رنگ بافـته شده,چشمان درشت سیـاه رنگ و اندامی ایده عال که در تاپ سفید و شلوار جین بسیار جذاب دیـده می شد.بالاخره جیمـز دم درآمد:(اوه سلام ویرجینیا...چی شدکه بالاخره اومدی؟!)
باز اشکهای ویرجینیا رها شدند:(از زندگی ثروتمندها خسته شدم و به یک دوست احتیاج دارم
!)