جایی همین نزدیکی


 شير آب همينطوري باز مانده بود و آب مي رفت و سرازير مي شد تو گودي وسط حياط و از آنطرف مي ريخت توي سوراخ چاه.  زهرا خانم چهار زانو نشسته بود لبه ي سكو و مرغهاي زرشك پلوي نذري را تكه تكه مي كرد. گاه و بي گاه با همان دستهايي كه به مرغها ماليده بود، روسريش را جلو مي كشيد و سر ديگ سمت راست را برمي داشت. چند دانه برنج مزه مزه مي كرد و پيچ تك شعله ي زير ديگ را مي چرخاند. گاهي هم به هيزم ديگ سمت چپ فوتي مي كرد.
سمانه كتاب شيمي دوم دبيرستان را لبه ي طاقچه گذاشت، كنار لاله هاي قديمي.
 دم در اتاق ايستاد و از بين كفشاي پشت و روي جلوي در، كفش خودش را جدا كرد . با پشت دست شروع كرد پاك كردن رويه ي ورني كفش و توي گنجه ي اتاق، جايش داد.
مادر داد زد: اونجا وانستا، بيا سبزي قرمه سبزي رو ببر واسه عفت خانم. دستش بنده.
لنگه كفش كهنه ي مادر زير شكاف در اتاق، در چوبي را باز نگه داشته بود. هر چه نگاه كرد چيزي براي پوشيدن نديد.  پايش را گذاشت توي همان يه لنگه و با نوك پنجه ي پاي ديگر رفت آنطرف حياط. به خيسي كنار چاه كه رسيد، گام بلندي برداشت و پريد جلوي اتاقك پر از دود و دم آشپزخانه.
مادر ابرويي در هم كشيد و گفت تا باشه پاي آدم واسه خاطر امام حسين كثيف شه. صورتش خيس عرق بود. سبزي را دست سمانه داد و تو ي شلوغي آشپزخانه گم شد.
كنج ديوار گلي حياط، روي قالي يك متري  تركمن، عفت خانم نشسته بود.  النگوهاي طلايش زير نور آفتاب مي درخشيدند. قاشقش را در دريايي از پيازداغ و گوشت تفت خورده هم مي زد و زير لب صلوات مي فرستاد و ذكر مي گفت. گاه گداري هم تكه هاي گوشت را مي شمرد و با انگشتانش حساب مي كرد.
سمانه سر راه شير آب را بست و سبزي را دست عفت خانم داد
_ بذارش تو اون ديگ سياهه. مادرت گفت گلي خانوم چند كيلو روغن آورده بود؟
سمانه به سمت آشپزخانه برگشت و تا خواست مادرش را صدا كند، عفت خانوم گفت: نمي خواد نمي خواد بنده خدا الان يه سر داره، هزار سودا.
هنوزتا غروب خيلي راه بود. بند رخت با رختهاي رويش ميان دود و دم هيزم زير برنج گم شده بود. سمانه شلوار مدرسه اش را از روي بند كشيد و به سراغ منبر دم در حياط رفت.  سيني مسي روي آن پر از خاك رس، منتظر شمعهايي بود  كه تا آخر شب، روشن مي شدند. مادر كنار سيني دو تا بشقاب  ملامين و دو تا  قاشق گذاشته بود.
سمانه داد زد: چرا مث بقيه خونه ها قاشق يه بار مصرف نخريدي؟ چند تا مي ذاشتي، خودم تا كثيف مي شد عوضشون مي كردم.
مادرگره ي چادر دور كمرش را محكمتربست. ملاقه به دست از آشپزخانه بيرون آمد و عرض حياط را طي كرد و  كنار منبر ايستاد. آهسته گفت: چرا حاليت نيست. همين گوشت و مرغ و برنج هم نذر مردمه.  خونه ي وقفي ظرف يه بار مصرفش كجا بود؟
  زهرا خانم مدام با دست كثيفش با برنجا ور ميره.   _
 برنج مي پزه، نترس اين مردمي هم كه ميان با خودشون قاشق چنگال ميارن. نذري امام حسين هم تا حالا كسي رو نكشته. خيالت جمع.
سمانه شانه اي بالا انداخت. از بين آبكش ها و ظرفهاي خودشان، قابلمه ي عفت خانوم، زهرا خانوم و باقي همسايه ها كه از الان گذاشته بودند تا سهميه شام عاشورا را ببرند، گذشت و داخل اتاق شد.
 سالار پسر ده ساله ي زهرا خانم با مهدي پسر خاله ي سمانه، روي رختخوابهاي كنج ديوار كشتي مي گرفتند. سمانه جيغي كشيد و كتابش را به سمت مهدي پرتاب كرد. كتاب از كنار مهدي گذشت و به ديوار خورد.
_ الهي بميرين. همه چيو خراب مي كنين. مانتومو گذاشتم زير رختخوابا تا صاف بشه.
سالار لگدي انداخت و با مهدي بيرون اتاق دويدند.
سمانه رختخوابها را بلند كرد. مانتوي سورمه اي رنگ مدرسه اش را كه كج و كوله شده بود بيرون كشيد. روي ملافه ي سفيد نخي با دقت پهن كرد و لحاف كرسي سنگين را رويش گذاشت. يكي يكي تشكها و پتوها را روي لحاف چيد و دست آخر چادر نماز مادر را از طرف گلدارش روي رختخوابها كشيد. به دور و بر نگاه كرد و دو تا بالش را روي چادر نماز انداخت و چند ضربه به بالش ها زد.
 مهدي و سالار كه انگار منتظر اين لحظه بودند، از دور خيز برداشتند و با شماره ي سه، به توده ي گلدار گوشه ي اتاق حمله كردند.
سمانه با صورت قرمز سيلي اي به گوش سالار زد. با صداي جيغ سالار، خاله ناهيد توي اتاق پريد
 _ سمانه! اينا مگه هم سن تو ان؟
از زير رختخوابهاي پخش شده وسط اتاق، سمانه مانتو مچاله اش را بيرون كشيد و گريه افتاد.
خاله، مهدي و سالار را از اتاق بيرون فرستاد و گفت:
. اينهمه جيغ و داد واسه خاطر يه مانتو. پاشو پاشو . برو به مادرت كمك كن
سمانه مانتو به دست به اتاق كناري رفت . توي فرو رفتگي ديوار خزيد و پاهايش را ميان سينه جمع كرد. به ماشين بافندگي مادر خيره شد و چيزي نگفت.
خاله زير چهارچوب دري كه دو اتاق را به هم وصل مي كرد، ايستاد.  آهي كشيد و گفت، بلند شو خاله. من خودم امشب كتري رو گرم مي كنم. مانتوتو برات اتو مي كنم. بلند شو. 
حرفش كه تمام شد ، دستهايش را به كمر زد و به حياط رفت. در ديگ را بلند كرد و رو به زهرا خانم گفت: دستت درد نكنه زهرا خانوم چه قدي كشيده اين برنج.

كنار منبر غلغله بود. زنهايي كه چادر سياه به سر داشتند  با همان دو قاشق پاي منبر، غذاي نذري به بچه هاي همراهشان مي دادند و بعد خودشان مي خوردند. مردها هم بچه ها را بلند مي كردند تا خودشان شمعها را توي سيني مسي بگذارند.  پايه ي چوبي منبر لق مي زد و بچه هاي كوچك تكانش مي دادند. سمانه با يك تكه موزاييك شكسته به پايه ي لق نگاه مي كرد و منتظر بود كمي خلوت شود تا موزاييك را زير پايه بگذارد.  در خانه چهار طاق باز بود. سالار و مهدي كنار منبر سر ديرتر آب شدن، شمع ها شرط بندي مي كردند.

مادر اشاره اي كرد و سمانه از بين ديوار اتاق و هيكل گوشتي عفت خانم كه خم شده بود تا كفشهايش را بپوشد، به سختي رد شد و آهسته در اتاقها و پنجره را بست.

عفت خانم كجا مي ريد؟
خاله ناهيد دم در آشپزخانه، از بالاي سر زن قد كوتاه چادري كه كنار ديگ ايستاده بود، داد زد.
عفت خانم جواب داد:
 برم پيش حاج ضميري، به نوحه ش گوش بدم. دلم تركيد از دلتنگي آقا ابوالفضل.
زن قد كوتاه، سمت آشپزخانه رفت.
خاله ناهيد فرصت نكرد عفت خانوم را  اصرار كند. دنبال زن قد كوتاه رفت و به قابلمه ي بزرگ همراهش اشاره كرد و گفت: خانومم نذر امام حسينه مال بابام كه نيست. شما دو بار مياي بر مي داري، مال بقيه ضايع ميشه.
سمانه  رويش را برگرداند. از يك طرف، حواسش به بشقابهاي پاي منبر بود و تا يكي خالي مي شد. يكي ديگر جايش مي گذاشت. و از طرف ديگر به در زهوار دررفته ي اتاق و زنهاي چادري شكل هم كه مي آمدند و مي رفتند، نگاه مي كرد.
مادرش را ديد كه توي اتاق رفت. پشت سرش خاله ناهيد در حاليكه دستهايش را با پشت دامن مشكي اش پاك مي كرد به اتاق پريد. روبروي اتاقها، كنار اجاق خاموش وسط حياط، زن قد كوتاه با قابلمه اش ايستاده بود و با زهرا خانم چانه مي زد. خواست دنبال مادرش برود كه صداي زيري اسمش را صدا زد. برگشت. عاطفه بود همكلاسيش. با مانتوي مشكي نو و شال سياه براق .
سمانه به اشك شمع روي شلوارش نگاه كرد و فكر كرد حتما  مقنعه اش هم بوي قرمه سبزي مي دهد. كاش مانتو مدرسه اش را پوشيده بود.
عاطفه گفت: تو اينجا چي كار مي كني؟
سمانه زمزمه كرد: اومدم شمع روشن كنم.
   با تي شرت  شلوار؟ _
سالار با بشقاب پر و صورت چرب و چيلي كنار سمانه ايستاد و گفت: خونه ي خودشونه
عاطفه نگاهي به ديوار كاگلي و موزاييك هاي شكسته ي حياط انداخت
 اينجا خونه ي خودتونه؟_
 سمانه به شمع عاطفه نگاه كرد. از آن شمعاي بلند هزار و دويست توماني بود.
زن مانتو پوشي داد زد: عاطفه!
عاطفه گفت: بايد برم و به سمت در حياط دويد.
سالار با آستين بلوزش دهانش را پاك كرد و گفت: عجب شمع مشتي داشت.
سمانه گفت: خفه شو، گريه اش گرفت و به طرف  اتاق دويد. مانتو سورمه اي را از روي بالشتها برداشت. مچاله اش كرد. و صورتش را لاي چادر نماز گلدار فروكرد.

_ جلوي در دروازه رو ميشه بست، جلوي دهن مردمو نه. هر سال يه چيزي ميگن . تو اين گوشتو بكن در، اون گوشت دروازه
سمانه بغضش را فرو داد و از پشت رختخوابها سرك كشيد.  خاله اش وسط در بين دو اتاق ، با مادر پچ پچ مي كردند.
مادر گفت: برگشته به زهرا خانم گفته: خدا كنه آتيش اجاق امام حسين هميشه روشن باشه . شكم اينام سير شه.
_ جوابش با امام حسين. به حق امشب، زهر زبونش بريزه تو زندگي بچه ش.
خدا شاهده اگه من يه قاشق از نذر مردمو واسه خودم بردارم. مادر با بغض ادامه داد:
ولش كن. كور بشه چشمش اينهمه مرغ و گوشتو نمي بينه _
مادر گريه افتاد.  خاله خم شد و  گره روسري مادر را مرتب كرد .
 مهدي در حاليكه دستش را جلوي شلوارش گرفته بود، توي اتاق دويد و داد زد، من دستشويي كردم.  همينطور مي چرخيد و شلوار مخمل كبريتي سبزش، خيس خيس بود.
خاله ناهيد داد زد، همه جا رو به گه كشيدي ذليل مرده. بميري من راحت شم. كشيده اي به مهدي زد و دنبال خود از اتاق بيرون برد.
سمانه  منتظر شد تا مادر هم از اتاق خارج شود. چادر نماز را درست مثل قبل روي رختخوابها مرتب كرد و آهسته به حياط آمد.
كم كم هوا تاريك مي شد و جمعيت رفته رفته پراكنده مي شدند اما هنوز صداي يا حسين يا حسين و سقاي كربلا از كوچه شنيده مي شد. سمانه جلوي درحياط ايستاد. به دسته ي مردان سياه پوشي  كه تك و توك شانه ي پيراهنشان از رد زنجيرها برق افتاده بود، نگاه كرد. چشمهايش را بست و از ميان زنجيرهاي كوچك و بزرگ كه هوا را مي شكافت، و دستهايي كه به آسمان مي رفت و محكم روي سينه پرتاب ميشد، عفت خانوم را ديد كه مرغ ها را از روي لنگ هايشان مي شمارد. سالار و مهدي كه روي مانتوي مدرسه اش مي شاشند و عاطفه با يك سيني پر از شمعهاي بلند اكليلي.
مادر صدا زد سمانه بيا قابلمه ي عفت خانوم اينا رو ببر. حوصله ندارم فردا پر كنه، اينجا گم شده.
سمانه داخل حياط شد . جلوي منبر ايستاد. شعله ي شمع عاطفه از شعله ي همه ي شمعهاي منبر بلندتر و بزرگتر بود. خم شد. دهانش را پر از هوا كرد و بازدمش را با فشار به روي شمع  عاطفه فرستاد.
چرخي زد و به آشپزخانه رفت.